برچسب ها بـ ‘قبرستان’

نقد و تحلیل جباریت 14

یکشنبه, 13 اکتبر, 2019

چنين نقل مي كنند كه حاكمي مستبد هر روز در اطراف قبرستاني كه دشمنان خود را در آن دفن كرده بود قدم مي زد، چرا كه هنوز هم نگران دشمني آن ها بود . او حاضر بود تمام عمر براي مرگ آ نها عزاداري كند تا شايد به اين وسيله مطمئن شود كه آن ها واقعاً از بين رفته اند و هيچ خطري از ناحيه آ نها او را تهديد نمي كند.
كسي كه واقعاً احساس ارزشمندي مي كند و براي خود شأن و منزلتي قائل است كه حقيقتاً واجد آن است با “هراس پرخاش گرایانه”سر و کاری ندارد. همين طور افرادي كه از ضعف ها و كمبودهاي خود آگاهي داشته وآن ها را به طور مسالمت آميزي پذيرفته اند و در واقع به خود احترام مي گذارند. آنان نيز در درونشان از هراس پرخا شگرانه خبري نيست. فردي كه از زندگي عادي راضي است و از هم سطح و هم طراز ديگران بودن خشنود است هراس پرخاش گرانه آزارش نمي دهد. هم چنين فردي كه به انسان ها علاقه مند و نو عدوست است از شرّ چنين مشكلي در امان مي باشد.

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!