برچسب ها بـ ‘فوتبال’

درسی دیگر…….

شنبه, 6 جولای, 2013

اتفاقاتی که طی  هفته گذشته در تیم فوتبال پرسپولیس رخ داد،از نقطه نظر تحولات اجتماعی یکماهه اخیر مردم ما قابل تعمق است:

1 – اعلام کردند که سردار رویانیان دیگر مدیر عامل این باشگاه نیست.

2 – اما این بار مثل همیشه مردم از موضوع بی تفاوت نگذشتند.با وجودی که این آقا هم یک نظامی کاملا ناآشنا با ورزش بود،اما در یک و نیم سال گذشته شایستگی ها و استعدادهای مدیریتی خود را نشان داد و مهمتر از همه اینکه هرجا فهمید اشتباهی کرده،به سرعت اعلام نمود و با سعی در اصلاح عمل خود،ظرفیت های روحی بالای خود را به نمایش گذاشت.

3 – مردم هم از مسئولین توقع معصوم بودن ندارند ،بلکه صداقت می طلبند و به همین خاطر او را تنها نگذاشتند.تظاهرات پی در پی و حمایت پیش کسوت ها ،بخصوص دفاع تمام قد علی دایی از او که یادمان نرفته که سال پیش چه درگیری هایی با او داشت،برای چندمین بار در یک ماه گذشته یک حماسه اجتماعی کوچک خلق کرد.مطالبات حقه

4 – حتی فرصت طلبانی که به پست و مقامی در این دعوا رسیده بودند و یا هدایت این جریان را در دست داشتند،با دیدن پس بودن هوا به شدت رنگ عوض کردند و مردمی شدند!

و نهایتا با ابقای آقای رویانیان یک بار دیگر ثابت شد که صاحب همه چیز مردمند و اگر پای مطالبات حقه خود،محکم بایستند،هیچ کس نمی تواند در مقابلشان مقاومت کند.

این حکم تاریخ و وعده الهی است.

به خودمان باخته ایم……..

شنبه, 25 می, 2013

می دانم بازی فوتبال فینال جام حذفی را بین دو تیم سپاهان و پیروزی دیدید؟

این هم نمونه ای از وضعیت جامعه ما بود:

– توهین تماشاگران و نهایتا در گیری آنها با یکدیگر،که منجر به اعزام چند نفر به بیمارستان گردید.

– بازی بی هدف و بدون برنامه از هردو تیم(بخصوص از تیم پیروزی که معروفند به پورشه سوارها)

– عدم وجود ذره ای تعصب و دلسوزی در بازی نفرات تیم ها.

– صد هزار تماشاچی بدون برنامه و انگیزه برای تشویق تیم محبوب خود

– و بالاخره و از همه مهمتر،خداحافظی مظلومانه و غریبانه یکی از افتخارات تاریخ فوتبال ما ،بدون قدردانی و تشویق و تسلای تماشاچیان و مسئولین ناجوانمرد فدراسیون که هیچ تدارکی برای این مراسم ندیده بودند!

مدتهاست که در بازی زندگی،خودمان به خودمان باخته ایم.

کوچه مردها 100

چهار شنبه, 6 فوریه, 2013

یکی از بهترین تفریحات ما در دبستان ،بازی هایی بود که در آنجا می کردیم.سال اول که بخاطر کوچکی بیشتر تماشاگر بودیم و از سال دوم یواش یواش ما هم جزئی از بازی کنندگان شدیم.

متداولترین بازی تقسیم شدن به دو تیم و کمربند بازی بود.یک تیم درون دایره ای که با گچ روی زمین می کشیدند می ایستاد و دو سه کمربند را درون این زمین می گذاشتند و نفرات تیم مقابل باید سعی می کردند که این کمربند ها را بدون داخل شدن در زمین و از بیرون برمی داشتند و این در حالی بود که دست هریک از بازیکنان تیم داخل دایره هم یک کمربند بود که با وارد شدن هر عضوی از بدن بازیکن حریف به داخل دایره با کمربند حسابی می زدند و سرخش می کردند و اگر می توانستند آن عضو را هم گرفته و بازیکن حریف را به داخل دایره می کشیدند که در آنصورت آن فرد سوخته بود و باید از بازی بیرون می رفت و بازی در صورتی خاتمه پیدا می کرد که یا همه کمربند های داخل زمین را بیرون می آوردند یا همه افراد تیم حریف می سوختند که در این حال جای تیم ها عوض می شد.

یکی دیگر از بازی های داخل مدرسه بازی”زو”بود که همه شما با آن آشنایید و حالا دیگر این بازی یک بازی رسمی ورزشی شده و برای خود فدراسیون دارد و در سطح جهانی مسابقاتش برگزار می شود!

بازی هایی مثل یک پی دو پی و گرگم به هوا هم مال بچه های کم سن و سال تر بود و خلاصه زنگ های تفریح و دقایق قبل از زنگ صبح نواخته شدن هنگامه ای در حیاط مدرسه برپا بود که خیلی هم تماشایی بود.

علاوه بر این در زنگ های ورزش هم پس از نرمشی که توسط معلم ورزش مدیریت و هدایت می شد بچه ها را به چند تیم تقسیم می کردند و هر دو تیم در گوشه ای از مدرسه فوتبال گل کوچک بازی می کردند و کلی سر و صدا نیز به همراه داشت که معمولا داد معلم های داخل کلاسها را درمی آورد و با خواهش و تهدید از معلم ورزش می خواستند که ما را آرام کند تا آنها بتوانند درس خود را در کلاس ادامه دهند.

خلاصه همه جنب و جوش و تخلیه انرژی بود که در غیر اینصورت این تخلیه انرژی بصورت دهواهای فردی و جمعی صورت می پذیرفت که در قسمت بعدی بعضی از اشکال آن را برایتان توضیح خواهم داد.

اردیسم

یکشنبه, 26 فوریه, 2012

تانیا تفرشی می نویسد: از خیابان گلگون وارد خیابان جردن شدم تصمیم دارم شیرینی تهیه کنم در ورودی قنادی دختری حدودا 18 یا 19 ساله را می‌بینم که او هم برای تهیه شیرینی آمده!! لباسهای شیک و سرخ رنگی به تن دارد با خنده از او می‌پرسم: از تیم پیروزی چه خبر؟! می‌گوید : چرا پیروزی؟ می‌گویم : خوب مگر به خاطر تیم محبوبت سرخ پوش نشدی؟ می‌گوید : نه! من فوتبال را دوست ندارم. در حالی که سفارش شیرینی را به متصدی فروش قنادی می‌دهیم می‌پرسم پس چرا سرخ پوشیدی ؟ می‌خندد و می‌گوید : به خاطر آنکه من يك اردیست هستم (تلفظ انگلیسی‌اش می‌شود Orodist). می‌گویم : اردیسم چیست؟ می‌گوید : فلسفه‌ایی هست که به انسان ارزش شادی را یادآوری می‌کند. جالبه من تا به حال در مورد اردیسم چیزی نمی‌دونستم. از او می‌خواهم چند دقیقه‌ایی از اردیسم برایم صحبت کند با خوشرویی قبول می‌کند و می‌گوید: اردیسم دارای هشت اصل هست، این هشت اصل به ما می گوید که باید

شاد،
آزاده،

 قانع،

انتقادپذیر،

گریزان از گوشه‌نشینی،

پاک‌زیست،

رعایت‌كننده ادب و در نهایت

میهن‌دوست

 باشیم. می‌گوید: هر کسی با هر مرام و اندیشه‌ایی می‌تواند یک اردیست هم باشد. می‌گویم: اردیسم از کجا بوجود آمده؟ آیا در اروپاست و حالا به ایران آمده؟ می گوید: نه اردیسم بر اساس اندیشه‌های ارد بزرگ در کتاب سرخ ایجاد شده است. می گویم: پس لباس سرخ شما به خاطر نام کتاب سرخ است. می گوید: نه. به خاطر نشان دادن ارزش شادیست، سرخ، رنگ هیجان و شادی است اولین اصل فلسفه اردیسم می گوید اگر پایکوبی و شادی نباشد، جهان را ارزش زیستن نیست . می گویم: من چند کتاب از سخنان بزرگان دارم که در آنها صحبتهای ارد بزرگ هست آیا منظور شما همان است می گوید: بله همینطوره، اندیشمند و متفکر بزرگ ایرانی. امروز در نت در مورد اردیسم تحقیق کردم خیلی جالب بود الان مدام به لباسهای قرمزم فکر می‌کنم و این که شاید بهتر باشد لباس‌های سرخ جدیدی بخرم

 

کوچه مردها(51)

یکشنبه, 12 فوریه, 2012

 

قبلا برایتان از مسابقات فوتبال محلات و والیبال تیغی و…..نوشته بودم.اما یکی از مسابقات دوره ای را نگاه داشتم تا جداگانه و مفصل تر در موردش بنویسم.

سالی یک بار مسابقات والیبال مدارس برگزار می شد که حدود یک ماهی طول می کشید.بر ای مدارس این امر بسیار اهمیت داشت و قهرمان شدن هر مدرسه در تهران باعث معروف شدن آن مدرسه می شد ،به همین خاطر بچه هایی که والیبالشان خوب بود،ارج و قربی داشتند و مدارس با منت از آنها ثبت نام می کردند.اینگونه بچه ها هم معمولا دسته جمعی و تیمی به مدرسه ای می رفتند و ثبت نام می کردند.

تمامی محلات غرب تهران در این یک ماه حال و هوای خاصی داشتند و انگار که در حال حاضر مسابقات جام جهانی برگزار می شود.بالاخره هرکدام از این بچه ها اهل یک محله بودند و برای خود دوستان و خانواده ای و وابستگانی داشتند.همین کافی بود که سالن مسابقات همیشه کاملا پر باشد و بیرون در هم عده زیادی در حال التماس برای ورود به سالن باشند.حالا کل کل محلات برای یکدیگر بماند.بوق و طبل و سایر وسایل تشویق هم بیداد می کردند.

معمولا مسابقات در سالن ورزش دبیرستان دکتر هشیار برگزار می شد که اگر چه این سالن متعلق به آموزش و پرورش منطقه بود اما بعلت اینکه نگهداری آن به عهده این دبیرستان بود،انگار آنها در خانه خود بازی می کردند.تیم بسیار خوبی بود و مربی داشتند به اسم آقای سرور.پیرمردی بود که بسیار شیک می پوشید و همیشه دستمال گردن می بست و روحیات ژنرال های نظامی را داشت و بسیار دقیق و سختگیر بود اما چون لهجه غلیظ گیلانی داشت و در موقع انجام مسابقه تیمش هم چنان هیجان زده می شد که با هر سرویس یا آبشار بازیکنانش بی اختیار پای چپش به بالا پرتاب می شد و به جای خود برمی گشت،بسیار هم باعث انبساط خاطر همه می شد.به طور کلی همه دوستش داشتند و بسیار به او احترام می کردند.

همیشه یکی از امیدهای قهرمانی دبیرستان دکتر هوشیار بود اما امیدهای دیگر قهرمانی با توجه به جابجا شدن هر ساله بازیکنان خوب به مدارس مختلف هر سال تغییر می کرد و خلاصه اینکه چنان شور و هیجانی در طول این مسابقات حاکم می شد که در پایان این دوره مسابقات خیلی از بچه ها گلویشان گرفته بود و صدایشان به سختی درمی آمد!

اگر در ادامه این تورنمنت ها در سالهای بعدی زندگی جوانان هم توسط سازمان ورزش وقت بطور سیستماتیک ،تحت پوشش و حمایت قرار می گرفتند،مسلما ورزش ما در سطح بین المللی جلوه های زیادی داشت .اما افسوس…….

اکثر این بچه ها چون گل های خودروی زیبا و معطر به سرعت پژمرده می شدند و در فسادهای جاری محلات پرپر می شدند.