برچسب ها بـ ‘فنا’

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 13 نوامبر, 2017

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

عقل و عشق 1

چهار شنبه, 26 جولای, 2017

معمولا عقل و عشق را دو نیروی متضاد در وجود آدمی می دانند و چنین می گویند که وجودی که عشق بر آن حاکم شود،دیگر از عقل در آن اثری نخواهد بود.
خواجه عبدالله انصاری میفرماید:
عقل گفت: من سبب کمالاتم
عشق گفت: نه من دربند خیالاتم
عقل گفت: من مصر جامع معمورم
عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم
عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را
عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را
عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را
عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را
عقل گفت: من سکندر آگاهم
عشق گفت: من قلندر درگاهم
عقل گفت: من صراف نقره خصالم
عشق گفت: من محرم حرم وصالم
عقل گفت:من تقوی به کار دارم
عشق گفت: من دعوی چه کار دارم
عقل گفت: من در شهر وجود مهترم
عشق گفت: من از بود و وجود بهترم
عقل گفت: مرا علم و بلاغت است
عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است
عقل گفت: من قاضی شریعتم
عشق گفت: من متقاضی ودیعتم
عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم
عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم
عقل گفت:من آیینه مشورت هر بالغم
عشق گفت: من از سود و زیان فارغم
عقل گفت:مرا لطایف غرایب یاد است
عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است
عقل گفت:من کمر عبودیت بستم
عشق گفت: من بر عقبه الوهیت مستم
عقل گفت:مرا ظریفانند پرده پوش
عشق گفت: مرا حریفانند دردنوش

ماجرای پایان ناپذیر حافظ33

سه شنبه, 9 آگوست, 2016

سعی عرفان بر این بوده که هرچه بیشتر از جرم تن بکاهد و بر ساحت روح بیفزاید.دل مشغولی انسان اندیشه ور همواره ثقل جسم بوده،که هم از آن پای بندی و فنا زاییده می شده،هم شرمساری.حافظ نیز در همین خط کار می کند،ولی او یک عارف خیال پرست مرتاض نیست.برای دست یافتن به معنی از پایگاه ماده حرکت می کند.چگونه بشود جسم را خوار گرفت و حال آنکه قالب،درج و امانت دارزیبایی است؟
جزئ جزئ لرزه ها و حرکات جسم را که پیام آور روح است به وصف می آورد.وقتی می گوید”شاهد”مهم نیست که مرد است یا زن،تجسم زیبایی است.پیوند زیبایی با عشق و حکمت آفرینش در عرفان ایران،اصلی است شناخته شده.این پیوند به آن علت متصور گردیده که بتواند ربایش انسان به سوی”بضاعت تن”که عنصر دون و فناپذیری است،توجیه کنند.
حافظ نیز مانند هر بشری پای بند نیازهای جسمانی خود بوده است،منتها کوشش دارد که از طریق کلام،دنیای روحانی ای بیافریند که پادزهری برای درخواست های حقیرانه جسم باشد.
اگر عرفان او با گزینش و شرط همراه است،برای آن است که بتواند رابطه خود را با عالم واقع نگه دارد.دنیا را البته”دنی” و “عجوز” و “رباط دور” می خواند ولی این نه به علت آین است که از آن بیزار است،بلکه بر عکس نشانه دلبستگی اوست به آن.آن را تحقیر می کند برای آنکه آن را دارای سامانی بر وفق سلیقه خود نمی بیند.دنیا در چشم او چون لعبت زیبای هرجایی سلیطه ای است که دلاراییش می رباید،ولی خلق ناهنجارش عذاب می دهد.

در جستجوی خدا

دوشنبه, 11 ژوئن, 2012

آنها که طلبکار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید
اندر طلب گم نشده بهر چرایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمایید

در خانه نشینید و مگردید به هر سوی 
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و منزه ز فنایید

خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

(مولوی)

 

از پرفسور حسابی

یکشنبه, 21 آگوست, 2011

بازی روزگار را نمی فهمم……

من تو را دوست می دارم…..تو دیگری را ….و دیگری مرا!

و همه ما تنهاییم.

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسان ها فنا می شوند،

این است که آن ها از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هرچیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست داشته باشیم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،بلکه آنچه عاشقش می شود،در نظرش زیباست.

انسان های بزرگ دو دل دارند،دلی که درد می کشد و پنهان است ودلی که می خندد و آشکار است.

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مردم جایی باشد،پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم ،تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

عشق در لحظه پدید می آید،دوست داشتن در امتداد زمان

همای رحمت

شنبه, 20 آگوست, 2011

علی ای همای رحمت،تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی،همه در رخ علی بین

به علی شناختم من،به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم،اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد،سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت،تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد،همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین،در خانه علی زن

که نگین پادشاهی ،دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون،به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد ،پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم،شهدای کربلا را

نه خدا توانمش خواند،نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم،شه ملک لافتی را

شنبه, 19 فوریه, 2011

آنان که طلبکار خدایید ، خدایید

حاجت به طلب نیست ، شمایید ، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

کس غیر شما نیست، کجائید ؟ کجایید ؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حرفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق ؟

زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

از خواجه عبدالله انصاری

یکشنبه, 12 دسامبر, 2010

مست باش و مخروش.

گرم باش و مجوش.

شکسته باش و خاموش،

که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش کشند.

نجات خواهی،مبتلا شو.

بقا خواهی،از پی فنا شو.

اگر داری طرب کن و اگر نداری طلب کن.

یار باش و اغیار مباش.

کمال انسان به تصرف دل است و باقی مثال آب و گل است.

اگر یار اهل است،صحبت با اهل بدرقه دل و جان است و صحبت با نااهل،تفرقه خانمان است.آن مصاحبی است برای افزودن جان و این مصاحبی است برای ربودن نان.مصاحب اول را شفیق جان خوان و مصاحب نااهل را رفیق نان دان.