برچسب ها بـ ‘فقیر’

ای خدا

دوشنبه, 5 مارس, 2012

بس غذا اینجا و آنجا صد فقیر

در میان تل خاشاک،جستجوی نان کنند

بس قضا و شهنه و داروغه و قاضی ،ولی

خلق فریاد از ستم های فراوان می کنند

من گدای فطرت پاک الهی از حریف

لیک یارم در نهان،بس خودفروشی می کند

می دهند آبروی یاران را به تاراج بلا

در ازایش شادی از آدم فروشی می کنند

مردی و مردانگی از یاد ایام رفته است

می زنند بر طبل بیعاری و حق دزدی کنند

این جهان دار بلا و سنجش جانها بود

پس چرا بعضی در آن پرده درانی می کنند؟

حس زیبا دیدن

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

دوستی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود.
اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم کنجکاو!! از او می‌پرسند:…
فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

می‌گویند :
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است

 

کوچه مردها(46)

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2012

امروز کمی در مورد خواهرها و برادرهایم توضیح خواهم داد:

من فرزند ارشد خانواده ام.سه سال بعد از تولد من،خدا پسری دیگر به خانواده ما داد که نامش را “فرید” نهادند.او در بعضی صفات با من تشابه داشت و در بعضی دیکر نه. ما هردو دلسوز دیگران بودیم و رفیق دوست. اما من حاضر به هرکاری برای دوست نبودم و او بود. من با هرکسی دوست نمی شدم و اما او هرکس را که به او نزدیک می شد،می پذیرفت.در مورد من پدرم دائما تکرار می کرد که: می خواهم پسرم مهندس شود،اما در مورد او می گفت:این پسرم مثل خودم زحمتکشه.سال ها گذشت تا به تجربه دریابم که این تلقینها و زمزمه ها در دوران کودکی چقدر در سرنوشت ما موثرند.همانطور هم شد.فرید تا دیپلم پیش رفت و در تمام دوران کودکی و جوانی با انواع رفقای خود در محل بود و اکنون هم با شغلی آزاد در حال گذران زندگی خود و خانواده اش می باشد.

بعد از سه سال و هنگامی که من شش ساله بودم،برادر دیگرم”فرامرز” به دنیا آمد.به توصیه فامیل،برای اینکه ما را چشم نکنند،تا چند سال لباس دخترانه تن او می کردند که مردم با تعجب نگویند که چرا این خانواده این همه پسر دارد!فرامرز بر خلاف ما دو برادر دیگر ،از همان بچگی به خودش و آرزوهایش بسیار توجه داشت و به هر شکلی سعی می کرد آنچه را دوست دارد،به دست بیاورد.در بزرگی هم همین گونه عمل کرد و به دنبال سرنوشتش به خارج از کشور رفت و اکنون با خانواده اش در خارج از کشور زندگی می کند و هم رستوران دارد و هم بساز و بفروش ساختمانی است.

و بالاخره هنگامی که من دوازده سال داشتم،خدا خواهری به ما داد که “فریبا”نامیدندش، تنها خواهر ما بود و بسیار عزیز.فقیر بودیم اما نگذاشتیم در مورد هیچ چیز احساس کمبودی داشته باشد،آنقدر که هرکس به او فخری میفروخت با غرور جوابشان را می داد که :به داداشم می گم تا برای من هم همینو بخره!او هم از نظر صفات شخصی بسیار به فرامرز شبیه بود و برای خودش اهداف شخصی داشت و همان ها را دنبال کرد و حالا به عنوان پزشک در کشوری دیگر زندگی می کند.

ما در کودکی باهم بسیار مهربان بودیم و همیشه در حال بازی و شیطنت بودیم و همه مثل پروانه دور خواهرمان می گشتیم،اما هرچه بزرگتر شدیم،متناسب با تجربیات و اتفاقات پیش رو شخصیتمان به گونه ایس متفاوت با دیگری شکل گرفت و این شد که در حال حاضر هریک در گوشه ای از این دنیا به دنبال ایده آل ها و اهداف خود هستیم و دروغ نیست اگر بگویم هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی و فیزیکی بسیار از هم دوریم اما به حکم فطرت انسانی ،چون خواهر و برادریم در هر صورت دلمان برای یکدیگر می تپد و گاهی سراغی از هم می گیریم.آنها را نمی دانم اما من اکنون در کنار خانواده ام و دوستانی بسیار خوب و بهتر از برگ گل سرخ خشنود و راضی و شاکر درگاه الهی هستم.

خدایا به من بگو

شنبه, 17 دسامبر, 2011

خدایا،

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است.

کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است.

پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمندان است.

آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت و آنان که مانده اند در رویای رفتن اند.

خدایا،

کدامین پل ،در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمی رسد؟!

لزوم ارتقای فرهنگی

دوشنبه, 12 دسامبر, 2011

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.

براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است.                                                                                                            

اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.                                                                                       

تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست. 

ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند. 

مثال بعدي سوئيس است.

كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سوئيس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.

سوئيس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سوئيس).  

افراد تحصيلکرده‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد و فعال تبديل مي‌شوند. 

پس تفاوت در چيست؟ 

تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. 

وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

 

.1اخلاق به عنوان اصل پايه

.2وحدت

.3مسئوليت پذيري

.4احترام به قانون و مقررات

.5احترام به حقوق شهروندان ديگر

.6عشق به كار

.7تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده

.8ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده

.9نظم‌پذيري

 

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.    

در کشور ما کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می شود   

کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت است  

کسی که  اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت  

 کسانی که حقوق دیگران را زیر پا می گذارند و افراد قالتاق، آدمهای زرنگ خوانده می شوند  

انسانهای منظم افراد خشک وبیحال هستند  

همه به دنبال یک شبه رفتن ره صد ساله   

بیایید از خودمان شروع کنیم

 و از همین لحظه  

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است.  

ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.

ما براي آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.

 

اگر من ……بودم

شنبه, 22 اکتبر, 2011

اگر من یک روحانی بودم

هرگز کاری را که به دیگران توصیه می کردم انجام ندهند،خود نیز انجام نمی دادم.

و کاری را که توصیه به انجامش می کردم،قبل از همه خود انجام می دادم.

کمتر حرف می زدم و بیشتر عمل می کردم.

فقیر و کم ادعا می زیستم تا مردم بعنوان الگو بپذیرندم.

بیشترین ها را برای مردم می خواستم و کمترین ها را برای خود.

جز مهر و عشق بر مردم،کاری نمی کردم و سخنی نمی گفتم.

تلاش می کردم تا هرگز کسی خشمم را نبیند.

نه،من هرگز نمی توانم یک روحانی باشم!

خدا ما را ثروتمند آفرید

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه یک روستایی فقیر مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد این سفر چیست؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر.

پدر پرسید:آیا به زندگی آنان توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله پدر.خیلی زیاد.

و پدر پرسید:خوب حالا چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در خانه خود یک فواره داریم و آنها در کنار حیاطشان رودخانه ای دارند که نهایت و انتها ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما دیوار دارد اما حیاط آنها بی انتهاست.

با شنیدن حرفهای پسر،زبان پدر بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

عقل و دل

یکشنبه, 21 آگوست, 2011

ذهن خود را می دهم پرواز ،من

تا شود خارج زحد وهم من

چون که عقل باشد به تنهایی خجل

می کنم همراه او دل نیز ،هم

می روند این دو به اوج کهکشان

دست در دست و تهی از رنج و غم

می رسند آنجا به طفلی زرد و زار

می گریست و ناله می کرد دم به دم

عقل من پرسید چرا نالنده ای؟

لیک مشغول شد به تیمارش دلم

تا که عقلم راز کودک،رو کند

قلب من او را رهانید از محن

باردیگر راه خود کردند پی

تا رسیدند بر فقیر،بی پیرهن

قلب من از این تماشا می گریست

لیک عقلم در تلاش رفع غم

عقل و دل با یکدگر کامل شوند

صد معما حل شود با این سخن

ای خوش آن روزی که من در این جهان

فکر خود را با دلم یکتا کنم