برچسب ها بـ ‘فقیران’

خدایا،مهربانتر باش!

دوشنبه, 6 اکتبر, 2014

با تنی خسته نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی، بزرگ و سبز و زیبا می شوی،

اما نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه، رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره، مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری، که شاید اندکی از بار مسکینان، شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها از این ها مهربانتر باش.

یا علی…….

دوشنبه, 29 جولای, 2013

علی انسان آرمانی

هم انسان بود و هم الگو

به حدی او به بالا رفت

که بر خوان خدا بنشست

که یعنی ای بشر دریاب

تو را جا در کجا باشد؟

در آن مرداب و خاک و گل

به دنبال چه می گردی؟

به شهر علم مشعلدار

علی شیر میادین بود

میان کوچه های شهر خود هر شب

علی یار فقیران بود

علی اول،علی آخر

علی باور،علی یاور

علی گریان و سر در چاه

ولی در جنگ ها،حیدر

علی دستگیر روز غم

علی الماس روح پرور

علی ساقی،علی داور

علی باقی،علی زرگر

علی مقصد،علی غایت

علی الگو،علی سرور

خدایا……

دوشنبه, 8 جولای, 2013

با تنی خسته

نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی،

بزرگ و سبز و زیبا می شوی،اما

نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه،

رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره،

مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری،

که شاید اندکی از بار مسکینان،

شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها

از این ها مهربانتر باش.

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 7 نوامبر, 2012

بگذارید از حکایت ناگوار دیگری در همین ایام برایتان بگویم.

باز در شبی که پدرم از سرکار برگشت ،او را ناراحت و غمگین دیدیم.از او علتش را معمولا نمی پرسیدیم چون ممکن بود با عصبانیت جواب دهد.این بار مرا خطاب داد و گفت:تختی را کشتند.

هفت هشت سالم بود و نمی دانستم او کیست.

پرسیدم:تختی کی بود؟

و او ناامیدانه گفت:کشتی گیر بود.پهلوون بود.جوونمرد بود.یار فقیران بود و دیگر هیچ نگفت.

اما از فردا که روزنامه ها و مجلات را نگاه کردم،کم کم با او و شخصیتش آشنا شدم.سایر کشتی گیران و شخصیت های محبوب جامعه خیلی ناراحت بودند.همه جا نوشته بودند که او خود کشی کرده اما هیچ کس باور نمی کرد.می گفتند:مگر ممکن است آدمی مثل تختی خودکشی کند.او را کشته اند.می گفتند:در یک تورنمت مهم کشتی برادر شاه که حضور پیدا کرده به دعوت بلندگوی سالن مردم چند ثانیه ای برای خوش آمد او دست زده اند اما تختی که وارد شده مردم بدون اعلام بلندگو متوجه شده اند و آنقدر دست زدند و تشویقش کردند و برایش شعار دادند که عاقبت بلندگوی سالن مردم را دعوت به آرامش کرده تا بقیه کشتی ها بتواند برگزار شود!و همین باعث شد تا تصمیم به کشتنش بگیرد.

عاقبت هم معلوم نشد که حقیقت چیست اما به علت فعالیت ها ایشان در جبهه ملی و ورود به سیاست و عشق و علاقه مردم به اواز یک طرف و نفرت مردم از حکومت وقت،شایعه کشتن او بسیار قوت گرفت و مردم هم همین گزینه را قبول داشتند و به این ترتیب مرگ جهان پهلوان تختی باعث نفرت و دوری بیشتر مردم از شاه و حکومتش شد.

از آن پس او الگویی برای همه کشتی گیران شد و مرامش در علاقه و خدمت به مردم مورد تقلید همه مردم بود و جوانمردی هایش چه روی تشک کشتی و چه در جامعه تا مدتها در بین مردم تعریف می شد و حسرت بودنش را می خوردند و کشندگانش را لعن و نفرین می کردند.به خصوص گرویدن بعضی از دوستان کشتی گیر معروفش به سمت حکومت ،او را در چشم مردم عزیزتر می کرد.

واگویه ها(3)

سه شنبه, 24 آوریل, 2012

صدای قهقهه ای از دور به گوش می رسد

و من می پندارم که:چه جای خندیدن است؟

مگر دردمندی دیگر وجود ندارد؟

فقیران رخت از دنیا بربستند؟

یتیمان مام و بابا یافته اند؟

پیران از گوشه گوشه زندانخانه سالمندان رهایی یافته اند؟

غمگنان حداقل گوشی برای شنیدن غمهایشان یافته اند؟

تنهایان،همدمی در کنار خود دیده اند؟

عارفان به لقائ حق رسیده اند؟

عاشقان به وصل معشوق رسیده اند؟

پرندگان در میان برفها،دانه و قوتی دیده اند؟

و اگر نه،

پس چه جای خنده است؟

کوچه مردها(43)

چهار شنبه, 11 ژانویه, 2012

می گفتند در همه محله های دیگر هم همینطور است.من نمی دانستم.به هر حال در محله ما که حالا دیگر کلی شلوغ شده بود و تقریبا منطقه آبادی را تشکیل داده بود و ساکنان زیادی در آنجا حضور داشتند،دسته ای بودند که اولا جوان و قوی هیکل بودند و ثانیا بیکار بیکار بودند و نهایتا اینکه خیلی هم وضع مالی آنها خوب بود!

این ها دسته لات ها یا “داش”های محله بودند که سرکرده ای داشتند به اسم ممد سیاه و کاملا مطیع و نوچه او بودند.این ممد سیاه آدم فوق العاده قلچماق و به وقت خود شروری بود که ظاهرا با ژاندارمری محل هم کنار آمده بود و بساط خاص خود را در محل داشت.مثلا در یکی از تعزیه ها که من هم حضور داشتم ،شاهد بودم که به دلیلی بین او و یک جوان غریبه دعوایی درگرفت که منجر به زدو خوردی شد که تعزیه به هم ریخت و تعطیل شد و بدن بیهوش مرد غریبه در وسط میدان افتاده بود و ممد سیاه قصد داشت چاقویش را در بدن او فروکند که مادرش سراسیمه رسید و به دستهای او آویزان شد و آنقدر گریه کرد و به سرو صورتش زد تا ممد سیاه مرد جوان را به مادرش بخشید و به نوچه های خود دستور داد که :این کثافت و آشغال را جمع کنید و بندازید بیرون محل!

ممد سیاه و نوچه هایش خود را روسای محل می دانستند و برای خود حق و حقوق و در عین حال وظایفی قائل بودند،مثلا خود را حافظ ناموس محل در مقابل غریبه ها و بچه های دیگر محله ها می دانستند یا اینکه ناظر جریان امور کسب و کار محل بودند و یا اینکه در همه مراسم محرم و سینه زنی ها و دسته ها این افراد میداندار بودند و ترتیب امور را می دادند.

از کسی هم در مورد این نظارت نظر نمی خواستند و مردم محل یا از روی ترس و یا از روی علاقه به مرام آن ها این امر را پذیرفته بودند.

در مقابل این خدمات اجباری،برای خود حقوق و دستمزدی هم قائل بودند!بارها شاهد بودم که اول هر صبح یکی از نوچه های ممد سیاه به درب تک تک مغازه ها و دکه ها مراجعه می کند و حق و حساب روزانه را که بین دو تا پنج تومان بود جمع می کند.در قمارها هم نماینده ممد سیاه حضور داشت و “شیتیل”خود را در هر بار برد از برنده می گرفت.روی شیره کش خانه ها هم نظارت داشتند و حق خود را از آنها هم می گرفتند و همه اینگونه درآمدها تقدیم ممدآقا می شد تا او آنگونه که صلاح می داند بین نوچه های خود یا فقیران و مستمندان محل توزیع کند.خودش آدم چندان مادی نبود و فقط از این پولها نیاز غذا و میگساری روزانه اش را برمی داشت.بقول نوچه هایش:ممد آقا خیلی لوطی بود!؟

ژاندارمری هم اعتراضی به این امر نداشت،هرچه بود هم سهم ایشان پابرجا بود و هم خیلی از وظایف و زحماتی که آنها باید می کشیدند،توسط ممد سیاه و نوچه هایش انجام می شد و آنها راحت تر بودند.

اگر من …….بودم

یکشنبه, 25 سپتامبر, 2011

اگر من یک نانوا بودم

شب ها و پس از تهیه خمیر با عشق به بیداری سحر و روشن کردن تنور محبت به مردم می خوابیدم

و صبح زود با موسیقی زیبای تنور نانی از خمیر و عشق به مردم آماده می کردم با سلامی گرم و لبخندی سرشار از محبت تقدیمشان می کردم.

فقیران را به رایگان به لقمه هایی از نان گرم مهمان می کردم و با آنها حرف می زدم و به درد دل هایشان گوش فرا می دادم.

نان خود را با کیفیتی هرچه بهتر به دست مشتریانم می سپردم و برایشان روزی خوش آرزو می کردم.

در حال آماده کردن خمیر اشعار حافظ را می خواندم و همکارانم را به وجد می آوردم.

با مردم از تقدس گندم و برکت نان سخن می گفتم و از آنها درخواست می کردم،حرامش نکنند.

برای بچه ها نان شیر مال درست می کردم و کلوچه ،که نگاه مشتاق آنها و لبخند رضایتشان پس از دریافت این نانها،تمام خستگی ام را در می کرد.