برچسب ها بـ ‘فضا’

کلید توسعه ایران 63

چهار شنبه, 13 ژانویه, 2021

در شمال شهر مهد کودک هایی هست که خانمها با ماشین های شاسی بلند یک میلیاردی دقیقا دم در مهد پارک می کنند که اگر اجازه دهید تا داخل مهد هم می آیند،کسی می آید و بچه را سوار می کند.این رفتار یک الگو است.سوال اصلی این است که این کودک چه چیزی از این فضا خواهد آموخت؟ ایم مادر چرا نباید ماشینش را برای دقایقی هم که شده رها کند و با فرزندش قدم بزند؟ بالاخره این اجتماعی شدن چیست؟
در ژاپن پیرزن صدساله را می آورند و به او یاد می دهند که برای بچه هانباید داستان های اژدها تعریف کند و باید داستان دیگری تعریف کند،چرا که دنیا تغییر کرده است!
جمله دیگری هم بود که من همه جا آن را عنوان می کنم.بچه ها باید شاد باشند،اما باید یاد بگیرند که شادی تقسیم نشده،تنها یک اندوه بزرگ شده است و این را باید در ایران آموزش دهیم. در ایران زگهواره تا گور کنکور بخوان،شده است!
در ژاپن دیدم که خانه ها کوچک و مدارس یزرگ شده اند.من یک مثال ساده بزنم،دانش آموزانی که در مهدکودک هستند،یک کوله پشتی زیبایی پشتشان دارند و این بچه ها باید از مانعی بگذرند که آب جاری هست و سنگ های عجیب و غریب وجود دارد و بچه ها باید مواظب باشند نیفتند.به جای آنکه برای بچه ها پل بسازند،آنها را به خودشان واگذار می کنند ،آنها طناب به دوطرف می بندند و می گویند به هم کمک می کنیم و از رودخانه می گذریم. این همان همبستگی و همزیستی مسالمت آمیز است و این ذهن پیش ساخته علیه دختران نیز با این کار از بین می رود.

کوچه مردها 126

چهار شنبه, 26 فوریه, 2014

در سال اول دبیرستان،بیشتر تحت تاثیر فضا و افراد جدید بودم و روحیه جسوری در آنجا نداشتم و فقط درس می خواندم و با نمرات خوبی نیز خود را در بین دانش آموزان برجسته کلاس جا دادم.
اما بعد از خو گرفتن با محیط جدید از سال دوم و تشکیل و همراهی با گروه “زنپشیل” آتش ها می سوزاندیم.
با کاغذهای روغنی بین صفحات اصلی دفتر های نقاشی “فیلی” که آقای دانش هربار لوله می کرد و بعنوان بلندگو استفاده می کرد،نوارهای طولانی و چند متری درست می کردیم و به دیوارهای کلاس آویزان می کردیم و روی تخته سیاه هم عکس گل می کشیدیم و وسطش می نوشتیم:آقا تولدت مبارک!
و وقتی او وارد کلاس می شد همه باهم آهنگ تولدت مبارک را می خواندیم و او آنقدر عصبانی می شد که دوباره دفتر یکی از بچه های ردیف جلو را بر می داشت و لوله می کرد و داخلش فریاد می کشید:ساکت،ساکت،و به این ترتیب مواد اولیه جشن هفته بعد ما تهیه می شد!
آقای خزائلی،معلم تاریخ و جغرافیا هم هر بار وارد می شد،بچه ها شروع به تشویق و سوت و دست زدن می کردند و همه می گفتند:آقا عیدتون مبارک!با صدای نازک و همراه با ناز می گفت:حالا کو تا عید؟و ما جواب می دادیم:آقا هر بار شما را می بینیم،احساس می کنیم عیده!
اگر آموزگاری سخت گیر بود ،قبل از ورودش به کلاس ،آنقدر با کفش روی صندلی اش راه می رفتیم که نتواند بنشیند و تمام مدت کلاس سرپا بایستد و یا تخته را آنقدر با گچ رنگی می کردیم تا پاک کردنش پنج دقیقه ای وقت کلاس را بگیرد.
از اولین روز بعد از تعطیلات عید ،روی دیوار کلاس با گچ رنگی و خیلی بزرگ می نوشتیم:353 روز مانده به عید و هر روز یک روزش را کم می کردیم!
کشیدن کاریکاتور معلم ها هم روی تخته توسط یکی از دانش آموزان که در این کار استاد بود،دو سه هفته ای ادامه داشت اما با شناسایی او و کتک مفصلی که از آقای شاه صاحبی خورد ،این کار متوقف شد.
و بسیاری کارهای دیگر،تازه این ها در حالی بود که به شدت از آقای شاه صاحبی می ترسیدیم و الا حتما مدرسه را منفجر می کردیم که اتفاقا یک انفجار هم داشتیم که در قسمت های بعدی برایتان خواهم نوشت.
اما با وجود همه این شیطنت ها در مدرسه پیش مدیر و معلمان عزیز بودم،چون درسم را هم خیلی خوب می خواندم.