برچسب ها بـ ‘فریاد’

تصویر نوشته 121

سه شنبه, 18 ژوئن, 2019

فریاد

دوشنبه, 12 مارس, 2018

فریاد از آن نرگس مستی که تو داری
آه از دل بیگانه پرستی که تو داری
ترسم که یک از اهل وفا زنده نماند
در کشتن این طایفه دستی که تو داری

کوچه مردها 183

چهار شنبه, 25 می, 2016
هیجان زیر پوست مردم خانه کرده بود.مردم حالا دیگر غروب ها در محلات دور هم جمع می شدند و مذاکرات مجلس را گوش می کردند و به اظهار نارضایتی می پرداختند،اگرچه هنوز هم ترس از ساواک در دل مردم به شدت جا داشت و هرکس تردید داشت که :این که حرف های مرا می شندو،نکند ساواکی باشد؟!اما جان مردم به لبشان رسیده بود.این شعر داشت واقعیت پیدا می کرد که:
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد
در این ایام چند اتفاق نوظهور رخ داد:
یکی اینکه یک کتابفروشی در خیابان انقلاب فعلی(شاهرضای آن زمان) اقدام به فروش کتاب های دکتر شریعتی روی جلدی سفید و بدون اشاره به انتشاراتی چاپ کننده آن نمود.دیدنی بود صفی که صبح ها جلوی این کتابفروشی و قبل از باز شدن آن تشکیل می شد و نکته بسیار جالب توجه هم برای مردم این بود که پلیس و ساواک به این موضوع کاری نداشتند!
به یک ساعت هم نمی کشید که مردم هزاران جلد از یک موضوع را که در آن روز توزیع می شد،می خریدند و این کتاب ها در سطح شهر دست به دست می شد و هر جلد توسط ده ها نفر با میل و عطش فراوان مطالعه می شد.اغراق نیست اگر بگوییم نوشته های دکتر شریعتی شتاب قیام مردم را چندین برابر کرد.
دوم پیدایش یک تشکیلاتی به نام کانون وکلا بود که من از اعضای آن فقط نام دکتر متین دفتری را به یاد دارم.این کانون با شدت زیادی شروع به دفاع از زندانیان سیاسی نمود و با توجه به فضای نسبتا آزادی که شاه به دستور کارتر(رییس جمهور وقت آمریکا)ایجاد کرده بود ،این اقدامات با آب و تاب زیادی در روزنامه ها و خبرها جاری می شد و به سرعت نهضت آزادی هم که دکتر بازرگان مسئولش بود،تجدید حیات کرد و اعضایش شروع به سخنرانی و اعتراض به وضع موجود نمودند.
تپیدن های دل تبدیل به ناله شده بودند و ناله ها آماده تبدیل به فریاد شدن!

خدا به فریادمان نخواهد رسید……

شنبه, 1 فوریه, 2014

مدتهاست با خود می اندیشم:
آنگاه که امام حسین(ع) در آخرین لحظات عمرش فریاد برآورد که :آیا یاره کننده ای هست که یاریم کند؟،خطابش به چه کسانی بود.یقین دارم همه با من هم عقیده اید که:
-خطابش به همه مردم عالم بود.
-و نه مردم همان زمان که به آیندگان هم اطلاق داشت.
– و به طور عام به بشریت تکلیف کرد که در مقابل ظلمی که به دیگران می شود،به کمک مظلوم بشتابید.
اما وقتی وضعیت خودمان را در جامعه می بینم،از خودم خجالت می کشم.عجب عناد و دشمنی با ایشان می کنیم؟!
کدام یک از ما با دیدن ظلمی به دیگران به کمک و یاری او می شتابیم؟
کدام یک از ما در مقابل ظلم های اجتماعی همچون آلودگی هوا و…. اعتراض می کنیم؟
کدام یک از ما نسبت به رواج پدیده های خانمان برانداز اجتماعی همچون دروغ و…..واکنش نشان می دهیم؟
اما عمق فاجعه بیش از این است:
نه تنها با این مصادیق و پدیده ها مخالفت نمی کنیم بلکه خودمان عامل نشر و توسعه همه این پدیده ها همچون آلودگی و دروغ و…..می باشیم و این ها را فقط برای دیگران عیب می دانیم و نه برای خود!!!!!!
یقینا خدا به فریاد ما نخواهد رسید.

آتش بدون دود 6

سه شنبه, 20 آگوست, 2013

 

سرت را بلند کن و فریاد بکش.صدای محکم بلند،از ایمان و اعتقاد خبر می دهد.فقط ترسوها ،دزدها،دروغگوها و خائنان سرافکنده و سر به زیر هستند.مرد با چشم و دهانش یکجا حرف می زند.

*****************************

اشتباه کردن گناه نیست،بر سر اشتباه پای فشردن،جرم است.

*****************************

با قلبت احساس کن،اما با قلبت فکر نکن!بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم،همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم.غذای نیم پخته از خام بدتر است،زیرا خام فریب نمی دهد،اما نیم پخته می فریبد.

ای خدا

دوشنبه, 5 مارس, 2012

بس غذا اینجا و آنجا صد فقیر

در میان تل خاشاک،جستجوی نان کنند

بس قضا و شهنه و داروغه و قاضی ،ولی

خلق فریاد از ستم های فراوان می کنند

من گدای فطرت پاک الهی از حریف

لیک یارم در نهان،بس خودفروشی می کند

می دهند آبروی یاران را به تاراج بلا

در ازایش شادی از آدم فروشی می کنند

مردی و مردانگی از یاد ایام رفته است

می زنند بر طبل بیعاری و حق دزدی کنند

این جهان دار بلا و سنجش جانها بود

پس چرا بعضی در آن پرده درانی می کنند؟

خدادل

دوشنبه, 2 ژانویه, 2012

قید دنیازدن و دل به خدا دادن را

کار کمتر صنمی ،در خم دوران بینم

پشت پا بر هوس و حشمت و آمال جهان

در کدامین دل فارغ ز هیاهو بینم؟

دل بود خانه خالق که کند تکیه بر آن

لیک کمتر زخدا،نام و نشانی بینم

جان ما در عطش مهر الهی سوزد

روح را دربدر و دور ز اصلش،بینم

ای خوش آن دل که رهد از همه چیز

تا که فریاد کند،نور خدا را دیدم

کوچه مردها(9)

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2011

صفای موجود محله با شروع ماه مبارک رمضان چند برابر می شد.

از یکی دو روز قبل از شروع ماه مبارک کسب آمادگی می شد.از پوست گرفتن از گردو و بادام گرفته تا خرید دو سه کیلویی خرما و پنیر و آرد(برای فرنی) و همچنین سفارش های اکید و مکرر همسایه ها به یکدیگر برای بیدار کردن دیگری در صورت خواب ماندن!

ما بچه ها عشق عجیبی به بیدار شدن در سحر های این ماه داشتیم و علیرغم توصیه پدر و مادر ها که بخوابید ،ما بیدارتان می کنیم،در شبهای اول بین خواب و بیداری بودیم و به محض شنیدن اولین صدا می پریدیم و صورت نشسته سر سفره سحری می نشستیم!

مناجات سحری،حال و هوای خوش و مقدس سحر،غذاهای مقوی و خوشمزه سفره سحری که بزرگتر ها را باید در طول روز از گرسنگی و ضعف حفظ می کرد و خواندن یا بهتر است بگویم ادای خواندن نماز پشت سر پدر یا مادر مشوق ما برای این امر بود.

همسایه ها همه مواظب هم بودند و اگر تا نیم ساعت قبل از اذان صبح چراغ خانه بغلی را روشن نمی دیدند،ابتدا با ملایمت ساکنان خواب رفته را صدا می کردند و در صورت لزوم کار به فریاد زدن و درب منزل را زدن هم می کشید.

با صدای بم و قشنگ پدر بزرگ دوستمان اصغر که از روی پشت بام با لهجه ترکی و بعد از شنیدن صدای توپی که به نشانه اذان صبح ،در می کردند می خواند،نماز خوانده می شد و بستگی به فصل،پدرها یا به سرکار می رفتند و یا کمی استراحت می کردند و ما بچه ها تا آنجا که معده سنگینمان اجازه می داد ،می خوابیدیم و بعد از بیدار شدن هم در حال بازی و شیطنت چندین بار از روی فراموشی و طبق عادت آب و غذا می خوردیم اما در مقابل اصرار مادرمان برای خوردن نهار(و گرفتن روزه کله گنجشکی)مقاومت می کردیم تا نزدیک افطار شود.

قبل از رسیدن زمان غروب آفتاب دو اتفاق متمایز با ماه های دیگر رخ می داد:

یکی رسیدن پدرها زودتر از روزهای ماه های دیگر به خانه همراه با میوه و زولبیا بامیه(که مزه ای بسیار بهتر و متفاوت تر از زولبیا های امروزی داشتند) و دیگری رسیدن بشقاب ها و کاسه های غذا از طرف خانه های همجوار و روبروی هم برای افطار.

بسیار زیبا بود که همسایه ها در این ماه همه غذاهای خود را بیشتر می پختند و حداقل برای دو خانه مجاور خود از آش و سوپ و غذایی که پخته بودند،یک ظرف می فرستادند و می توانید حدس بزنید که سفره افطار چقدر رنگین می شد!

با صدای توپ و اذان دلنشین پدر بزرگ اصغر به سفره هجوم می بردیم و قبل از پدر مادر های بدخلقمان بر اثر گرسنگی،افطار می کردیم!

محله هنوز مسجد نداشت و شب های قدر معمولا در خانه یکی از همسایه ها برگزار می شد که با دعوت از یک روحانی و موعظه او و سپس خواندن دعا و بقیه مراسم ادامه پیدا می کرد که ما بچه ها در شروع با کیف تمام باهم شلوغ می کردیم و در اواسط کار هم هرکدام در گوشه ای خوابمان می برد و صبح در خانه خودمان چشم می گشودیم.

بعد از گذشتن چند شب از ماه مبارک هم دیگر هم ذوقمان کم می شد و هم بدنمان نمی کشید که سحر ها بیدار شویم.ماه رمضان ما بچه های پنج شش ساله حدود یک هفته بود!