برچسب ها بـ ‘فروشگاه’

کوچه مردها 151

چهار شنبه, 17 دسامبر, 2014

در همان سالی که من وارد دبیرستان شدم،یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جهان اتفاق افتاد که تمام مردم دنیا را چند هفته ای در خود غرق کرده بود:فتح کره ماه توسط بشر.
در این موضوع هم رقابت شدیدی بین دو ابرقدرت زمانه یعنی آمریکا و شوروی در بین بود و بعد از اینکه شوروی توانست افتخار اعزام اولین فضانورد به فضا را(یوری گاگارین)به خود اختصاص دهد،آمریکایی ها سخت در تکاپوی کسب افتخاری بزرگتر در فضا بودند و بالاخره هم با فرستادن سفینه آپولو 7 به فضا و حمل سه سرنشن با آن و فرود بر سطح کره ماه و راه رفتن این فضانوردان روی ماه به این منظور دست پیدا کردند.اولین انسانی که روی کره ماه قدم گذاشت”نیل آرمسترانگ” نام داشت.
غوغایی در جهان راه افتاده بود.اغراق نیست اگر بگویم در روز فرود سفینه در کره ماه و خارج شدن نیل آرمسترانگ از آن ،همه دنیا تعطیل بود و همه مردم دنیا از طریق تلویزیون شاهد پخش مستقیم این واقعه بودند،البته طبق رویه مدیریتی آقای شاه صاحبی (مدیر مدرسه ما)آن روز ما تعطیل نبودیم!به همین خاطر هنگام رفتن به مدرسه از تعمیرگاهی که هرروز نهار را با فامیلم که در آنجا کار می کرد می خوردم،با حسرت تمام صحنه راه رفتن نیل آرمسترانگ را از تلویزیون یک فروشگاه و از پشت شیشه آن فروشگاه،در خیابان دیدم اما بالاخره مهم این بود که دیدم.
در روزهای بعد بارها و بارها این صحنه ها از تلویزیون پخش شد و آنقدر مطلب در این مورد در روزنامه ها ومجلات نوشته شد که همه کاملا در جریان همه چیز قرار گرفتند و در روز بازگشت فضانوردان هم چنان استقبال باشکوهی از آنان شد که کمتر کسی چنین مراسمی را در زندگی خود به یاد داشت.
یکی از سوغاتی هایی که این فضانوردان با خود آورده بودند،خاک کره ماه بود که دولت آمریکا تکه کوچکی از این خاک را برای همه کشورهای دنیا فرستاد و من چند بار این تکه سنگ کوچک را در زیر ذره بینی بزرگ در برج آزادی که آن زمان برج شهیاد نام داشت،دیدم.

ایران و ایرانی(2)

یکشنبه, 15 آوریل, 2012

به قول آقای محمدرضا ناجیان اصل،ناشر کتاب “اسلام،دانش و مسائل بین المللی”:

اگر منصفانه بنگریم،آنچه امروز در جامعه ما به چشم می آید،سودجویی از دروغ و ریا و تقلب در زندگی،سستی و اهمال در کار،فرار از مسئولیت و پاسخگویی و در عین حال خودشیفتگی بی حد و فساد ناشی از آنهاست.

همه ما در طول روز به مواردی همچون مثال های زیر برمی خوریم:به چینش میوه ها در جعبه ها و فروشگاه ها. به اجناس تقلبی در بازار و فروش آنها به نام کالاهای اصلی.به سودجویی از نام ها و شعارهای مقدس در دادوستدها.به انواع تبلیغات دروغینی که بسیاری از آنها موجب فریب مردم در سطح گسترده می گردد.به انواع نام ها و کالاهای کپی شده از هم.به انبوه پرونده های مربوط به انواع تقلب ها در خرید و فروش مسکن و ملک و اتومبیل و مطالبات غیر قابل وصول و کلاهبرداری های متنوع!

به آمار مجرمانی که پس از بارها دستگیری و آزادی،چندباره مرتکب جنایت می شوند.به آمار جوانان و زنان بیکار و درمانده ای که به تازگی وارد عرصه جرائم،به ویژه سرقت شده اند.به آمار رو به افزایش معتادان و توزیع انواع مواد در بین جوانان و آمار شیوع فساد در بین نوجوانان.

به رواج تملق در روابط اجتماعی.به ارائه ترجمه های نادرست و یا رونویسی شده از هم در عرصه فرهنگ و نشر.به مدارک تقلبی و پست های عالی و درآمدهای هنگفت به دست آمده از آنها.به سمت های دانشگاهی و غیردانشگاهی اشغال شده با روابط.به عدم رعایت حقوق مالکیت های مادی و معنوی در جامعه.

به کارت های زده شده در ادارات،علیرغم عدم حضور کارمندان در محل کار.به جلسات دروغین جهت فرار از پاسخگویی به ارباب رجوع.به تابلوهای تکریم ارباب رجوع منصوب در ادارات و در عین حال تکریم اجباری کارمندان توسط ارباب رجوع،به جای تکریم ارباب رجوع توسط کارمندان!

به طرح ها و اسناد ارائه شده به بانک ها جهت اخذ وام که متاسفانه همان ها ملاک اعلام نرخ اشتغال و تولید قرار می گیرند،در حالی که غالب آنها وجود خارجی ندارند.به وام های میلیاردی دریافت شده با اسناد جعلی و غیر قابل وصول و در مقابل،استیصال مردم درمانده از هزینه های زندگی،برای دریافت وامی جزیی.

به آمار همواره روبه رشد اعلام شده توسط مسئولین و تلاش دائمی آنان برای رسیدن به این اوضاع بهبود یافته!تا جایی که به نظر می رسد برای نرخ تورم فعلی و تبعات آن در عرصه تولید،اعم از تعطیلی کارگاه ها و رشد بیکاری هم باید گفت که این نتیجه تلاش مسئولان سخت کوش بوده که نگذاشتند وضع از این هم که هست بدتر شود!

و به صدها مورد دیگر که اگر بخواهیم وارد جزییات زوایای زندگی در ایران شویم،درمی یابیم که فرار مردم از کارهای تولیدی و سود جویی از شغل واسطه گری و فرار مغزهای کشور،علیرغم مبالغ میلیاردی هزینه شده برای تربیت آنها و عقب ماندگی ما،ریشه در اخلاق و رفتار ما دارد که متاسفانه صفاتی همچون خودشیفتگی و خودبزرگ بینی ما،که درجای خود جای بحث و تامل بسیار دارد،اجازه نقدپذیری و اصلاح را نمی دهد،آنچنان که اغلب به جای پاسخگویی،با متهم کردن ناقد به سیاه نمایی،به مصلحت و مصلحت اندیشی پناه می بریم.

با مطالعه تاریخ و کتاب مقدسمان قران،درمی یابیم که هرکدام از پلیدی های موجود در جامعه،اعم از دروغ و ریا و کم فروشی و تقلب و بی رحمی و اسراف کاری و خودبزرگ بینی،در گذشته،هرکدام موجبات عذاب الهی و نابودی قومی را به تنهایی فراهم آورده است،در حالی که شاید اکنون بالاترین گناه ما آن باشد که با وجود این خصلت ها در جامعه،خود را مسلمان و به ویژه پیرو اهل بیت(ع)می دانیم.

باید از خود شروع کنیم،از اینکه به این بیندیشیم که من کارمند اگر به ارباب رجوع خود بی اعتنایی کنم،خود در جایی دیگر ارباب رجوع کارمندی دیگر خواهم بود،واگر جنسی نامطلوب به مردم تحویل دهم،در جایی دیگر خود کالایی آنچنان دریافت خواهم کرد و……در حالی که ما چنان می اندیشیم که چون حق مرا خورده اند،من نیز باید از دیگران تقاص کنم و اینکه رفتار نادرست من به علت گرفتاری های تحمیل شده از جامعه است و……!بدیهی است که در این صورت ،این دور شیطانی تا ابد ادامه خواهد یافت و در نهایت به نابودی همه ما خواهد انجامید.

و اما با اندکی تامل درمی یابم که منشائ تمام این مفاسد اجتماعی،دروغ و ریا و اشاعه آن در روابط اجتماعی و در زندگی مان است که سنگ نوشته های بازمانده از دوران ایران باستان نیز نشان می دهد که این خصیصه زشت و آلاینده،که به واقع علت العلل همه بدبختی هاست،موجب نگرانی شاه هخامنشی نیز بوده است و متاسفانه در جامعه ایرانی به گونه ای نهادینه شده است که شاید تنها با عزمی ملی و با آغازی از فرد و خانواده،بتوان از تبعات وحشتناک آن که بر همه روابط اجتماعی و اقتصادی ما سایه افکنده است،رهایی یافت.

اگر من …….بودم

شنبه, 21 ژانویه, 2012

اگر من یک فروشنده بودم

همیشه در فروشگاهم موسیقی بسیار آرامش بخشی در ترنم بود.

با مشتریانم به آرامی و با حوصله جواب می دادم و کاملا صبور بودم.

لبخند را هرگز از آنان دریغ نمی نمودم.

برایشان مشخصات کامل اجناس را بازگو می کردم.

اگر کالایی را مناسب حالشان نمی دانستم،به ایشان می گفتم و توضیح می دادم که چرا.

تا حد امکان به ایشان تخفیف می دادم.

همه اجناس خود را به رایحه ای خوشبو ،معطر می کردم.

و با رفتارم به مشتریانم می فهماندم که سرمایه اصلی من ،شما هستید و نه فروشگاه و اجناس درون آن!

کوچه مردها(29)

یکشنبه, 20 نوامبر, 2011

دور میدان هاشمی،همانطور که قبلا هم توضیح دادم،مغازه ها و فروشگاه ها و به اصطلاح امروز مراکز تجاری بودند.

داروخانه ای هم وجود داشت به اسم”داروخانه سودمند” و کنار داروخانه هم راه پله هایی بود که به مطب دکتری به نام”دکتر بهرامی “منتهی می شد.سه اتاق داشت که یکی برای تزریقات بود و یکی هم برای نشستن و انتظار بیماران و یکی هم مطب و اتاق معاینه دکتر بود.منشی در این مطب وجود نداشت و خود بیماران حساب نوبت رفتن پیش دکتر را داشتند.

دکتر جوانی بسیار خوش چهره و متناسب اندام بود و اهالی محله هم اعتقاد عجیبی به سبک بودن دستش و با یک نسخه معالجه شدنش داشتند و خلاصه دکتر بهرامی شخصیت منحصر بفردی در محله بود که دیدنش باعث افتخار اهالی می شد و بخشی از مراجعینش هم دختران دم بختی بودند که به دروغ خود را به مریضی می زدند تا دکتر را ببینند و دلبری کنند و بخت خود را بیازمایند!

تزریقاتچی هم مرد میانسال و آبله رویی بود که با دیدن صورتش ،ما بچه ها وحشت زده می شدیم،چه برسد به عملیات آماده سازی سرنگ برای تزریق که دیگر قالب تهی می کردیم!آخر آن وقت ها مثل حالا سرنگ ها یک بار مصرف نبودند.سرنگ از جنس شیشه بود و درون یک ظرف کوچک از جنس استیل قرار داشت.هر بار که می خواستی آمپولی تزریق کنی،این آقا دو تکه سرنگ را از هم جدا می کرد و همراه سوزنش دوباره در ظرف فلزی اش می گذاشت و بعد ظرف را پر از الکل صنعتی می کرد و با کبریت درون ظرف را روشن می کرد و بعد از سوختن کامل الکل ها ،قطعات داغ را که حالا دیگر از میکروب عاری شده بودند دوباره روی هم مونتاژمی کرد و آمپول را از شیشه دارو به سرنگ منتقل می کرد و بعد از نمایش این کلیپ وحشتناک از همراه ما می خواست که ما را روی تخت بخوابانند تا او تزریق را انجام دهد.شکنجه ای وحشتناک تر از این سراغ دارید؟

عمل ختنه کردن مرا هم دکتر بهرامی و همین آقا انجام دادند که جداگانه برایتان شرح خواهم داد.

داروخانه سودمند هم علاوه بر اینکه محل مراجعه بیمارانی بود که نسخه های خود را بدهند و داروهای نسخه را حداکثر و در بالاترین قیمت پانزده ریال بخرند،پاتوقی هم برای چند نفر از پیران با سواد محل بود که غروبها آنجا جمع می شدند و آقای رودی با صدای بلند برای بقیه خبرهای روزنامه عصر را می خواند و بقیه با علاقه گوش می کردند.

صدای خبر خواندن آقای رودی همراه با صدای آه و ناله بیماران آمیزه ای بود که بعدا در طول زندگیم هرگز نشنیدم و تکرار نشد اما همیشه در گوشم هست.

من و دخترك و حافظ

یکشنبه, 7 آگوست, 2011

ترافيك سنگين خيابان ولي عصر در حوالي پارك ملت غروبهاي تابستان با وجود طولاني كردن راه انسان اصلا خسته كننده نيست.

ديدن آخرين مدهاي لباس از پشت ويترين فروشگاه هاي بزرگ و رنگارنگ با برندهاي معتبر خارجي،در كنار دستفروشاني كه لابلاي ماشين ها مي پلكند و به شما پيشنهاد خريد انواع كالاهاي مجاز و غير مجاز را مي دهند،تعارض پيچيده و فيلسوفانه اي را ايجاد مي كند كه بيننده را تا ساعت ها مي تواند مشغول كند.

در يكي از اين روزها صدايي را از كنار پنجره ماشين مي شنيدم كه دائما تكرار مي كرد:عمو يه فال از من مي خري؟و هرچه نگاه مي كردم صاحب صدا را نمي ديذم.بعد از لحظاتي بل تعجب متوجه دختر بچه پنج ،شش ساله اي شدم كه روي پاهايش خود را بلند مي كند تا من بتوانم ببينمش.

آه از نهادم بلند شد.گفتم:عروسك كوچولو تو لاي اين ماشين ها چكار مي كني؟خيلي براي تو خطرناكه خانم كوچولوي قشنگ.

كمي نگاهم كرد و تكرار كرد:يه فال از من بخر.

به سختي جلوي اشكهايم را گرفته بودم.با بغض پرسيدم چنده؟

گفت:پونصد تومن.يه پونصد تومني بدي ها!

وقت زياد داشتم.پرسيدم:ارزونتر نمي دي؟

نگاهم كرد و معصومانه گفت:پونصد تومن بده ديگه!

گفتم:چشم و يك اسكناس هزار توماني به او دادم و يك فال حافظ برداشتم و گفتم :اين هزار تومنيه.بقيه اش رو هم نمي خوام.كمي فكورانه به من خيره شد و سرش را به يك طرف تكان داد و گفت:باشه و به سمت ماشين بعدي دويد.

بغضم تركيد.خدايا چه شده؟قرار اين نبود.نسل ما با امانتي كه به او سپرده شد و با غنيمت صدها هزار شهيد چه كرده آخر؟

آنقدر فرصت داشتم تا غم دلم را حسابي با اشك خالي كنم و بعد چشمانم را پاك كنم و چند متري به جلو بروم و باز بايستم و فالم را باز كنم.دخترك همچنان داشت عمو و خانم گويان فال به راننده ها و خودروها پيشنهاد مي داد و من شعري را كه حافظ به دست دخترك به من داده بود،مي خواندم:

گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر

بجز از خدمت رندان نكنم بار دگر

خرم آن روز كه با ديده گريان بروم

تا زنم آب در ميكده يكبار دگر

معرفت نيست در اين قوم خدايا مددي

تا برم گوهر خود را به خريدار دگر

عافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره و طرار دگر

گر مساعد شودم دايره چرخ كبود

هم بدست آورمش باز به پرگار دگر

راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند

هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت

عاش الله كه روم من زپي يار دگر

هردم از درد بنالم كه فلك هر ساعت

كندم قصد دل زار به آزار دگر

باز گويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

الله اكبر!واقعا كه اين رند شيرازي لسان الغيب است.شما اينطور فكر نمي كنيد؟

دلتنگي هاي يك زن

دوشنبه, 11 جولای, 2011

پياده از كنارت گذشتم،گفتي:در خدمت باشيم،خوشگله!

سواره از كنارت گذشتم،گفتي:برو پشت ماشين لباسشويي بشين!

در صف نان نوبتم را گرفتي،چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي،چون قدت بلندتر بود

زير باران منتظر تاكسي بودم،مرا هل دادي و خودت سوار شدي

در تاكسي خودت را به خواب زدي تاسر هر پيچ وزنت را بياندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف كني

در خيابان دعوايت شد و تو تمام فحش هايت خواهر و مادر بود

در پارك،به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز كنم

در استاديوم نتوانستم بيايم،چون تو فحش هاي آب نكشيده مي دادي

من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ كني

مرا ارشاد مي كنند تا تو ارشاد شوي!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام

عاشق كه شدي مرا به زنجير انحصارطلبي كشيدي

عاشق كه شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

من بايد لباسهايت را بشويم و اطو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دكتر،آقاي پدر ،يا……..

وقتي گفتم پوشك بچه را عوض كن گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي گفتي بچه مال پدر است

اگر مردي هست به من نشان بده