برچسب ها بـ ‘فروتنی’

روایتی از رسول خدا

چهار شنبه, 15 نوامبر, 2017

رسول خدا روایتی را از خداى عز و جل نقل میفرماید که: مومن خردمند نگردد تا آنگاه که ده خصلت در او گرد آید:

– به نیكی او امیدوارى باشد.

– مردم از شر و بدی او در امان باشند؛ یعنی خیالشان راحت باشد که او به کسی بدی و ستم نمی کند.

– كمترین خوبى دیگران را بسیار بزرگ می شمارد.

– خوبی فراوان خود را بسیار اندك می بیند.

– در تمام عمر خود از دانش‏جویی و طلب علم خسته نمی شود.

– از مراجعه نیازمندان به نزد او ناراحت نمی شود.

– خوارى و فروتنی را از سربلندى دوست تر داشته باشد.

– تنگدستی را از ثروتمندى دوست‏ تر داشته باشد.

– بهره‏ اش از دنیا همان خوراك روزانه باشد.

– كسی را نبیند مگر آنكه با خود گوید: كه از من بهتر و پرهیزكارتر است.

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

دو جمله با ارزش تر از گنجی طلا

یکشنبه, 28 آگوست, 2011

بهترین دین “بی آزاری”است

**********

چه زشت است”فروتنی”هنگام “نیازمندی”

و چه ناپسند است”تندخویی”هنگام”بی نیازی”

دعای آخر سال

شنبه, 12 مارس, 2011

*برای سالی که در حال تمام شدن است:

پروردگارا تو را سپاس می گویم.

برای تمام لحظاتی که بر من ارزانی داشتی

برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای ابری و بارانی

برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تو را شکر می گویم برای سلامتی و بیماری، برای غمها و شادیهایی که امسال به من عطا کردی.

تو را شکر می کویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز گرفتی.

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دوستان یاری رسان، برای آن همه عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.

خدایا تو را شکر می کنم برای تنهاییم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکالهایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیک تر کرد.

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای، برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم.

*و برای سال در پیش رو :

پروردگارا، همان را میخواهم که تو برایم خواستاری.

تنها تو را می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی، تا در هر آنچه که سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواست تو را.

آنقدر امید و شجاعت، تا نومید نشوم.

و آنقدر عشق و محبت،— هر روز بیش از روز قبل، عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که آن به

و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.

پروردگارا به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هشیار، و دستانی   عنایت فرما تا بتوانیم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال میل برایم خواستاری، بدیده منت بپذیرم.

خدایا برای تمام عزیزانم، برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.

چنین باد