برچسب ها بـ ‘فرهاد’

عشق

دوشنبه, 9 ژانویه, 2017

عشق دریایی بود بی ساحل و بی انتها
گر غریق بحر عشقی بی سر و بی پا برو
عافیت خواهی ندارد فایده در بحر عشق
گر که تسلیم تمنای دل یار خودی،وانگه برو
یار خود بگزین چنان که مست و مجنونت کند
وانگهی از جان خود بگذر،به دنبالش برو
همچو فرهاد عاشقانه تیشه بر کهسار زن
چون شنیدی نام شیرین،واله و شیدا برو
زندگی بی شور عشق جز وحشت و ادبارنیست
پا به شهر عشق بنه،تسلیم باش، بی خود برو
عارفان در راه عشق از هرچه بود،فارغ شدند
کن رها افسون ومکرزندگی،فارغ از این دنیا برو

از حزین لاهیجی

دوشنبه, 14 سپتامبر, 2015

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد
در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

دیشب صدای تیشه از بیستـون نــیامـد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را
وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت
با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

بازگشت به او!

دوشنبه, 15 دسامبر, 2014

درد هجری چشیده ای که تو را
راوی قصه های تازه کند؟
آشنا با سوزش غریبانه عشق
شده ای تا تو را به خود غریبه کند؟
فرق نبود ز وصل و هجرانش
عشق او کوره ای گدازان است
همچو فرهاد که در غم شیرین
تیشه در دست و چشم گریان است
عاقبت راهی منزل خدا گردی
عاشقان را همین،سرانجام است
قصه جبر و اختیار و آزادی
همه نشخوار آدمیزاد است
گر کنی در جهان کمی تدبیر
ای بسی گرگ کمین هر راه است
گر توکل به یاریش داری
پس بهین همسفر به همراه است
عاشقی مشعل فروزانی است
هادی تو در ره یار است
عشق داروی هر غم و رنج است
ساحل نجات و آرام است
عشق من به قلب من برگرد
کاین سپر حفاظ اغیار است

تاریخ غنی ما

چهار شنبه, 10 دسامبر, 2014

چند روزی توفیق سفری به همدان و کرمانشاه دست داد و در راه بازگشت فکر می کردم که چه سعادتی داشتم!

زیارت سلطان دانشمندان “بو علی سینا” و شاعر آزاده “بابا طاهر” و گنج نامه در همدان و تشرف به “طاق بستان” و “بیستون” و دیدن یادگار شاهان ساسانی و هخامنشی و قاجار در کنار هم و کوه تراش فرهاد و کاروانسرای صفوی و….. و چند اثر ارزشمند دیگر در کرمانشاه و مهمتر از همه این ها پی بردن به این حقیقت دلگرم کننده که هنوزخیمه انسانیت و نوعدوستی با تمام عظمتش برپاست.

عجیب بود.هرکه می فهمید ما از آن شهر نیستیم با اصراری پرشور و مکرر ما را به منزل خود دعوت می نمود و یک راننده تاکسی هم بالاخره به زور ما را به خانه خود برد و پس از ساعتی مزاحمت ،با اثبات اینکه ما پول هتل را از قبل داده ایم،به ما رخصت رفتن دادند و ما را تا هتل همراهی کردند.

ایران زنده است تا ایرانی چنین است.

خسته ام

دوشنبه, 6 آگوست, 2012

 

خسته ام دیگر ازین فریاد ها

خسته از بی مهری و بی دادها

خسته از دلبستگی و یاد ها

خسته از شیرین و از فرهاد ها

خسته ام از این همه دیوانگی

خسته از نادانی فرزانگی

خسته از این دشمنان خانگی

خسته ام ازین همه بیگانگی

خسته ام از گردش چرخِ فلک

خسته از تنهایی و شب های تک

خسته از ایمانم و تردید و شک

خسته از دیو و دَد و دوزو کلک

خسته ام دیگر ازین آوارها

خسته از سنگینی دیوارها

خسته از ظلم و بد و آزارها

خسته از بی یاری بیمارها

خسته ام از تابش مهر و قمر

خسته از نامردمی های بشر

خسته از بی فطرتان بی هنر

خسته ام از خستگی ها، بیشتر…

خسته ام، خسته ام

عاشقانه 10

یکشنبه, 24 ژوئن, 2012

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما

کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما

شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری

همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش

هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

عاشقانه ها(9)

یکشنبه, 17 ژوئن, 2012

همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما
کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
بهریک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما
عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری

 

ریشه عشق

شنبه, 10 دسامبر, 2011

تا بحال به زیارت حرم معصومین و مقدسین دینی شیعه رفته اید؟

علاوه بر لذت زیارت،آدمی از این همه دقت و صبر و پایداری در آینه کاری وکاشی کاری دیوارها و منبت کاری های درب های چوبی و شیشه های رنگی و کوچک و خلاصه این همه زیبایی متحیر می گردد.به یقین محرک سازندگان و خالقان این زیبایی ها چیزی نبوده جز عشق و ارادت خالصانه به صاحبان حرم و خدای آن ها.

به دیدن کلیساهای زیادی در کشورهای غربی رفته ام.در واتیکان و اسپانیا و استرالیا و…. از آن همه ذوق و هنر و نقاشی و مجسمه سازی و ….در تعجب مانده ام.به یقین آنجا نیز محرک و مشوق خالق این آثار حضرت مریم و مسیح بوده اند.

به دنیای بی دینان (چین) و بت پرستان(هند )هم رفته ام.زیبایی کاخ ها و معابد ایشان نیز خیره کننده و اعجاب انگیز است.آیا محرک آنان هم چیزی جز عشق بوده؟

عشق زمینی نیز ،اگر ناب باشد چنین خاصیتی دارد.هر که بیستون را دیده که توسط فرهاد و به عشق شیرین خلق شده،این ادعای مرا خواهد پذیرفت.

به راستی ریشه “عشق” در وجود آدمی از کجا آمده؟

باز هم همان سوال بالای صفح وبلاگ من:آیا کسی می داند که عشق از کجا آمد؟