برچسب ها بـ ‘فرغون’

کوچه مردها 85

چهار شنبه, 24 اکتبر, 2012

در فاصله کوتاهی از زمان موفقیت ما در باز نگه داشتن کوچه محله،سر و کله ماشین های راه سازی هم پیدا شدند و شروع به تسطیح و خاکبرداری خیابان و کوچه کردند.بله آسفالت کردن کوچه ها و خیابان هم آغاز گردید.واقعا دیگر احساس شهرنشین بودند به بزرگترها دست داده بود و دائما به هم تبریک می گفتند و شیرینی پخش می کردند و از کارگران هم با شربت و شیرینی پذیرایی می شد.

بعد از تسطیح شن و ماسه کف خیابان و کوچه ریختند و جدول کشی کنار خیابان ها را انجام دادند و بعد بولدوزری برای کوبیدن و محکم کردن زمین شروع به کار کرد.هر کدام از این مراحل برای ما بچه ها مثل فیلمی پر هیجان بود که سعی می کردیم دقیقه ای را از دست ندهیم و با تمام جزییات در ذهن خود ضبطشان کنیم.اما از همه جالبتر خود آسفالت کردن بود.

مخزن فلزی بزرگی را در زمینی که به طول حدود چهارمتر و عرض حدود دومتر و عمق بیش از یک متر گود کرده بودند کار گذاشتند و زیر مخزن را هم با یک مشعل گازوییلی مجهز کردند و به این ترتیب با ریختن ماسه بادی در این مخزن و اضافه کردن قیر مذاب-که جداگانه با مشعل کوچکتری همانجا آبش می کردند- و هم زدن این مخلوط با بیل توسط کارگران ،آسفالت تهیه می گردید و با فرغون آسفالت ها را به سطح خیابان که قبلا قیر پاشی کرده بودند منتقل می کردند و کارگرانی که صندل های چوبی به پا داشتند و کف آنها را هم با نفت اندود کرده بودند با پاروهای چوبی خاصی آسفالتها را با ضخامت دو سه سانتی متر بر کف کوچه و خیابان پهن می کردند و بعد غلطک فلزی سنگینی را دو نفری و با دست روی آسفالت می کشیدند و در انتها خاک نرمی روی سطح آسفالت می پاشیدند و کار تمام بود.

محله حسابی نونوار شده بود و مردم هم بسیار خوشحال اما موضوع خوشحال کننده دیگر نصب باجه های تلفن عمومی بود.آن زمان در محله ما هیچ تلفنی وجود نداشت و اصولا برنامه ای برای دادن تلفن به خانه ها تا چند سال بعد وجود نداشت.وجود این تلفن ها دو امکان به صاحبان محله داده بود.یکی احساس شهروندی کامل در تهران و یکی هم امکان تماس با بستگانی که تلفن داشتند.با انداختن یک سکه دو ریالی در قلک تلفن صدای بوق آزاد شنیده می شد و امکان برقرای تماس با گرفتن شماره تلفن میسر می شد.و این هم اسباب بازی جدیدی برای ما در محله شده بود که معمولا با دعوای بزرگترها و بیرون انداختن ما از کیوسک همراه بود.

کوچه مردها 84

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

محله آباد شده بود و پر رونق.به همین دلیل زمین های بی ارزش خیابان هاشمی هم حالا برای خود ارزش و قیمتی پیدا کرده بودند و برای همین هم صاحبان این زمین ها –که معمولا یزدی هایی بودند که معماری هم می دانستند-به خوبی قدرشان را می دانستند و از یک مترش هم نمی گذشتند.

تا حالا محله ما از دو طرف به خیابان راه داشت.از یکطرف به خیابان دامپزشکی و از طرف دیگر به خیابان هاشمی.

یک روز صبح زود دیدیم که مردی با لهجه غلیظ یزدی مشغول دستور دادن به کارگران ساختمانی خود برای کندن زمین مقابل خانه ما می باشد.پدرم سوال کرد :آقا چه خبره؟ و معمار با همان لهجه قشنگ یزدی جواب داد که:اگر خدا بخواهه،می خواهیم اینجا را بسازیم.

پدرم گفت:اما اگر اینجا را بسازید  راه کوچه به خیابان هاشمی بسته می شه. و معمار با سادگی جواب داد:خوب از خیابان دامپزشکی رفت و آمد کنید.تازه برای پیاده ها هم که جا برای کوچه می گذاریم.

در عرض نبم ساعت مردهای کوچه قید سرکار رفتن را زدند و جلسه اضطراری تشکیل دادند و نتیجه این شد که نباید بگذارند این راه مسدود شوند.حسین آقا رفت سراغ معمار و با استدلال سعی کرد منصرفش کند،اما بیفایده بود.معمار می گفت یا این قطعه زمین را به قیمت روز از من بخرید و هر کار می خواهید بکنید یا آن را می سازم.

چون حرف فایده نکرد،حسین آقا برگشت و حدود نیم ساعت بعد حدود بیست نفر از جوانهای محل ناگهان با فریاد و سر و صدا داخل زمین شدند و آنقدر کارگرها را زدند که همگی فرار کردند و معمار حیران و سرگردان و تنها وسط زمین باقی ماند.بیل و کلنگ و فرغون و وسایل دیگر هم نابود وشکسته و بی فایده در همه جا به چشم می خوردند.

کار به شکایت و کلانتری کشید.چند مامور برای امنیت کاری کارگران به سر زمین فرستادند و این مقدمه ای شد برای خلق یک حماسه کوچک محلی.ابتدا زن های محل خود را جلو انداختند و مانع کار کارگران شدند اما مامور ها با باتوم حسابی زنها را زدند و این صحنه چنان دیگ غیرت مردها و جوانان محله و حتی ما بچه ها را به جوش آورد که با حالتی جنون آمیز و بی اختیار چنان به سمتشان هجوم بردیم که در عرض تنها یکی دو دقیقه ده ها کارگر و مامور شهربانی ،زخمی و خون آلود و نالان با لباسهای پاره پاره داشتند زیر دست و پای مردم التماس می کردند که:غلط کردیم.نزنید.ببخشید ما را ! و اگر نبود پادر میانی و التماسهای حسین آقا و آقای شهیدی ،شاید قتلی هم اتفاق می افتاد.خون جلوی چشم همه را گرفته بود.تعرض به ناموس مردها هرگز قابل بخشش و گذشت نبود.

معمار یزدی همان لحظه اول فرار کرده بود و بقیه هم لنگان لنگان رفتند و بعضی ها را هم برای معالجه و بستن زخم هایشان به درمانگاه محل بردند.

آن روز غروب مردها دور هم جمع شدند و زنها چنان قشقرق و ناله هایی کردند و حتی خدیجه خانم (یکی از همسایه ها)کبودی های روی کتفش را به همه نشان داد!و همانجا از حال رفت که همه تصمیم گرفتند پای این مسئله حتی به قیمت جانشان بایستند و از فردا سر کار نروند.

فردا کسی نیامد و خبری نشد.روز بعد حسین آقا با لباس پاسبانی اش به کلانتری محل رفت و وقتی برگشت با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که :معمار گفته که من دیگر آن زمین را نمی خواهم و کلانتری هم گفته اگر رضایت ماموران مجروحش را اخذ کنید،کاری به شما نداریم!

می توانید حدس بزنید که چه شادی و غوغایی محله را در بر گرفت؟

حماسه کوچک محله ما تا سالها مثل و روایت محلات غرب تهران بود.