برچسب ها بـ ‘فرزند’

تصویر نوشته 23

سه شنبه, 28 فوریه, 2017

تصویر نوشته 20

سه شنبه, 17 ژانویه, 2017

425211421_107748

روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

همه چیز عشق است!

دوشنبه, 17 اکتبر, 2016

نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
به ظاهربین همی‌گوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی‌لرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
مرا گردون همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بی‌دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم

ادیسون و مادرش

شنبه, 11 ژوئن, 2016

ادیسون از مدرسه به خانه بازگشت، یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد، گفت فقط مادرت بخواند.
مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است، آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سال ها گذشت، مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه ی خانه، خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند. نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: توماس آلوا ادیسون، کودکِ کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد.

باز هم از عشق بگوییم

دوشنبه, 14 دسامبر, 2015

زندگی عشق است و دیگر هیچ،هیچ
دلبرا گرد دگر چیزی تو هرگز برمپیچ
زندگی درپیش رو بس کوره راه حادث کند
گربه عشق باشی مسلح،بگذرانی خیل پیچ
عاشقی برصدهزاران درد بی درمان دواست
این حکیم جز این دوا دیگر نداند چاره هیچ
آن عارف نامی چه لطیف و چه خوش آهنگ
از خاصیت عشق سخن گفت و چه نغز گفت
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

هزینه دختران نسبت به پسران 6

سه شنبه, 27 اکتبر, 2015

ﻧﺘﯿﺠﻪ:
آﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﻃﻮر ﻓﺸﺮده در ﺑﯿﺎن آﻣﺪ ﺑﺪون ﭘﺮداﺧﺘﻦ ﺑﻪ دﯾﺪﮔﺎه دﺧﺘﺮان ﺑﻮده و ﺑﯽ اﻧﺼﺎﻓﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺎه آﻧﺎن ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻧﺎﻗﺺ و ﻧﺎرس و ﺑﻪ ﻣﯿﺰان اﻧﺪك ﮐﺎوﯾﺪه ﻧﺸﻮد .ﭼﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮده و ﻫﺴﺖ دﺧﺘﺮ ﺑﻮدن ، آن زﻣﺎن ﮐﻪ آرام آرام در ﻫﺮ ﻧﮕﺎه ، در ﻫﺮ ﺣﺮف ، در ﻫﺮ ﮐﻨﺶ رﻓﺘﺎري از ﭘﺬﯾﺮش ِ ﺳﻮي واﻟﺪﯾﻦ و ﺳﭙﺲ ﺟﺎﻣﻌﻪ ، ﻧﺎﺗﻮان اﻧﮕﺎري آﻧﻬﺎ را ﻗﻮرت دادن و ﺗﻨﯿﺪنِ دردﻣﻨﺪاﻧﻪ ي اﯾﻦ ﺑﺎور ﺳﺎﺧﺘﮕﯽ ، آن ﻫﻢ ﻧﺎﺗﻮان اﻧﮕﺎري از ﺳﺮ ﻋﺸﻖ و دﻟﺴﻮزي، واﻟﺪﯾﻨﯽ ﮐﻪ از روز ﻧﺨﺴﺖ ﺗﻮﻟﺪ اﯾﻦ ﺣﺴﺮت رازآﻟﻮد ﺧﻮد را در دﺧﺘﺮاﻧﺸﺎن ﻣﯽ ﺑﺎﻓﻨﺪ.و ﺑﻪ ،ﺑﺎ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎري از ﺗﺎرﯾﺦ ، ﻓﺮزﻧﺪ دﺧﺘﺮ آﻧﻬﺎ را ﻣﯽ ﺑﺎوراﻧﻨﺪ.و اﯾﻦ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ و ﺗﻮاﻧﻤﻨﺪي و ﻣﻈﻬﺮ آﻓﺮﯾﻨﺶ ،ﻗﺒﻮل اﯾﻦ ﺳﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ و ﭘﺎﯾﺪار از ﺗﻮﻟﺪ ﺗﺎ ﻣﺮگ در ﺗﺎرﯾﺦ ﺗﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﺎ آﻣﺪه ﺗﻔﺴﯿﺮ و ﺗﺮﺟﻤﺎن اﯾﻦ ﻧﮕﺎه ﺑﺮ ﺧﻮد ﺑﻮده و اﯾﻨﮏ ﮐﺎرﮐﺮد “ﺟﻨﺒﺶ ﺑﻪ ﺗﺮازي” و ﻣﯿﻮه يِ ﻣﻘﻮم ارزش آن ﯾﻌﻨﯽ “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” و “ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ” از او ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮت ﺧﻮد را ﺑﺸﮑﻨﺪ و ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﺎور ﻏﯿﺮ ﺗﺠﺮﺑﯽ ﮐﺎﻓﺮ ﺷﻮد و اﯾﻦ ﻧﺪا ، ﻧﺪاي ﮔﻮاراﺋﯽ است . ﺗﻮاﻧﺎﺋﯽ ﭘﺴﺮاﻧﯽ آن ﻧﯿﺴﺖ ، ﺟﺎن ﻫﺎي ﺧﺴﺘﻪ و ﺑﻪ ﺳﺘﻮه آﻣﺪه اﺳﺖ ﭘﺲ ﺑﺮ اﯾﻦ ﭘﺎﯾﻪ دوﻟﺖ ﻫﺎ و ﯾﺎ ﻧﻬﺎدﻫﺎيِ ﻫﻤﻨﻬﺎد ﺑﺎ دوﻟﺖ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ رﻓﺘﺎر ﭘﺎرادوﮐﺴﯿﮑﺎل دارﻧﺪ ، ﻧﺎﺗﻮان از ﺑﺮﭘﺎداري ﭘﺎراداﯾﻢ ﻫﻤﺴﺎز ﻫﺴﺘﻨﺪ و از آن ﺟﺎﺋﯽ ﮐﻪ از ﺑﺮﭘﺎداري ﭘﺎراداﯾﻢ ﻫﻤﺴﺎز ﻧﺎﺗﻮاﻧﻨﺪ ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﻧﯿﻤﯽ از اﺳﺘﻌﺪاد ﺑﻪ ﺟﻮش آﻣﺪه را در ﺗﺎرﯾﺦ ﺧﻮد ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻣﻨﺠﻤﺪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ و از آﻧﻬﺎ ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ از ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎي ﺑﻠﻮرﯾﻦ ، ﺟﻬﺎن را ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ اﯾﺴﺘﻨﺪ.و ﺳﺨﻦ آﺧﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎيِ ﺟﻬﺎن ﻫﻤﺎن ﮐﻨﺶ درﮔﯿﺮاﻧﻪ ﺑﺎ ﺟﻬﺎن اﺳﺖ ﮐﻪ زﯾﺒﺎﺋﯽ ﺟﻬﺎن ﻓﻬﻢ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻟﺬا ﻫﯿﭻ ﭘﺪﯾﺪه يِ رﯾﺰ و درﺷﺘﯽ در ﺟﻬﺎن وﺟﻮد ﻧﺪارد ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎي ﺟﻬﺎن اﯾﺴﺘﺎده ﺑﺎﺷﺪ.

هزینه تمام شده دختران نسبت به پسران 3

سه شنبه, 15 سپتامبر, 2015

در اﻣﺘﺪاد اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺴﯿﺎر روﺷﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ رﺷﺪ ﺟﻤﻌﯿﯿﺖ ﭘﯿﺮو دﺳﺘﺎورد “ﺟﻤﻌﯿﯿﺖ ﺑﻬﯿﻨﻪ”از ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻨﯿﺎد ﺧﺎﻧﻮاده ، ﻗﺒﯿﻠﻪ و… ﺑﯿﺮون ﺷﺪه و اﻣﺮوزه ﭘﯿﺮو ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ و رﺷﺪ اﻗﺘﺼﺎد ﻫﺎ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و از ﻧﮕﺎه اﻣﺮ اﻣﺮوزيِ “ﭘﺮورش” و “آﻣﻮزش” ﻫﻢ ،ﺧﺎﻧﻮاده ﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺤﻮرﯾﺖ زن ﯾﺎ ﻣﺮد ﻧﻘﺸﯽ در آن ﻧﺪارﻧﺪ و “ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ” اﯾﻦ ﻧﻘﺶ را ﺑﻪ ﻧﻬﺎدﻫﺎي دﯾﮕﺮي واﮔﺬار ﮐﺮده اﺳﺖ.ﭘﺲ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ آﺷﮑﺎر ﻣﯽ ﮔﺮدد ﮐﻪ در ﭘﺎراداﯾﻢ اﻣﺮوزﯾﻦ ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ ﺑﻨﯿﺎد ﺧﺎﻧﻮاده و ارث ، ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﯽ ﺟﻨﺴﯿﺖ را رﻗﻢ زده و ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﺎرﺑﺮي زن ﺗﻐﯿﯿﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎرﺑﺮي ﻣﺮد ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ.ﺟﻨﺲِ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﻃﯿﻒ ﮔﻮﻧﻪ اﺳﺖ ، ﯾﮑﺴﺎن و ﻫﻤﻪ ﮔﯿﺮ روي ﻧﻤﯽ دﻫﺪ ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻠﺨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ درﮐﺎرﮐﺮد اﯾﻦ ﭘﺎراداﯾﻢ ﭘﺪر و ﻣﺎدر در آﯾﻨﺪه ي ِﻧﯿﺎﻣﺪه از دﺳﺖ رﻓﺘﻪ اﺳﺖ.و دﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ روزي ﮐﻪ داﺷﺘﻦِ ﻓﺮزﻧﺪ ﻓﺮاﻣﻮش ﺷﻮد و ﺑﺮ روي ﺧﺎك اﻧﮕﯿﺰه ﻫﺎي ﻋﺎﻃﻔﯽ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮي روﯾﯿﺪه ﺑﺎﺷﺪ. و در ﭘﯽ ﭘﺬﯾﺮش ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮاتاﻣﺮوز ﻓﺮﻣﺎن رﮔﻼژ (ﺣﮑﻤﺖ) ،ﺟﻤﻌﯿﯿﺖ از ﺑﻨﯿﺎد ﺧﺎﻧﻮاده ﺑﻪ ﺑﻨﯿﺎد دوﻟﺖ ﮐﻮچ ﮐﺮده و ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻋﻨﻮان ﻓﺮزﻧﺪ ﺑﻪ “ﮐﺎﻻي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ” ﺗﻐﯿﯿﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ.و ﭼﻮن “ﻓﺮزﻧﺪ”به “ﮐﺎﻻي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ” ﺗﻐﯿﯿﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﻟﺬا ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺗﻘﺪﯾﺮ دﯾﮕﺮ ﮐﺎﻻﻫﺎ ﻃﻮرﺗﺮﮐﯿﺐ ژﻧﯿﺘﮑﯽ ﺑﻬﯿﻨﻪ يِ آن در راﺳﺘﺎيِ ﮐﺎﻫﺶ ﻫﺰﯾﻨﻪ و ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﻮدﻣﻨﺪي ﺑﻪ ﺧﻮد و دﯾﮕﺮان در دﺳﺘﻮر ﮐﺎر ﻧﻬﺎدﻫﺎ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.

در ﭘﯽ ﮐﺎرﮐﺮد” اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” و ﺑﺮﺗﺮيِ اﺑﺰار ﺑﺮ ﮐﺎر ﺑﺪﻧﯽ ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﯽ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﺴﯿﺖ در ﻗﺎﻣﺖ “ﺧﻮدﯾﺎﺑﯽ ﻓﺮدي” ﯾﺎ “ﺧﻮد دوﺑﺎره ﺳﺎزي” روي داده اﺳﺖ و اﻣﺮوزه اﯾﻦ اﺻﻞ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﻧﮕﯿﺰه و ﻣﻮﺗﻮر ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺟﻮاﻣﻊ ﭼﯿﺮﮔﯽ دارد.اﻣﺎ ﺳﺮﻋﺖ و ﭼﮕﻮﻧﮕﯽ ﭘﺬﯾﺮش آن ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و اﻗﺘﺼﺎدي ﺗﻔﺎوت دارد.در ﮐﺸﻮر ﻣﺎ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ، ﺗﻐﯿﯿﺮات زورآور ﮐﺎﻧﻮن ﻫﺎيِ ﭘﯿﺸﺘﺎز ﺗﻐﯿﯿﺮات را ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻧﺪ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻨﯿﻪ و ﮐﺎرﮐﺮد اﻗﺘﺼﺎدي ﻣﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮي در ﭘﺬﯾﺮش ﺗﻐﯿﯿﺮات از ﺧﻮد ﻧﺸﺎن داده اﺳﺖ .ﻗﺎﺑﻞ ذﮐﺮ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮدر ﭘﺬﯾﺮش ﺗﻐﯿﯿﺮات در ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎي اﻗﺘﺼﺎدي را ﻣﯽ ﺗﻮان ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮدن ﻧﺮخ ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﺗﻮﻟﯿﺪ ، اﻗﺘﺼﺎد ﺑﻪ ﺷﺪت دوﻟﺘﯽ ، و ﻧﯿﺰ ﭘﺪﯾﺪه يِ ﻧﻔﺖ ، ورود ﮐﺎﻻﻫﺎيِ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮنِ و اداﻣﻪ يِ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﭘﺎﯾﺪار رﯾﺎﻟﯽ ﮐﺮدن ﻧﻔﺖ و ﻧﺴﺒﺖ داد.

کوچه مردها 125

چهار شنبه, 12 فوریه, 2014

بسیاری از معلم های دبیرستان کیهان نو فرزندان خود را در این مدرسه ثبت نام کرده بودند و همین یکی از نشانه های انتخاب درست پدرم به راهنمایی دوستش بود.
آموزگاران از همه تیپ و طرز تفکری بودند اما ویژگی مشترک همه آنها فوق العاده بودن روش تدریس آنها بود.
آقای فرهودی چند سال اول معلم زبان ما بود.مردی کوتاه قامت و چاق با سری بی مو که با توجه به قیافه و خونسردی فوق العاده اش و مهرتش در آموزش زبان مرا یاد سقراط می انداخت.خیلی شبیه مجسمه سقراط بود که در مجله ای عکسش را دیده بودم.
آقای جعفری معلم ادبیات ما که عاشق شعرا و ادیبان ایرانی بود و با بچه ها هم بسیار دوست بود.
آقای خزائلی ،معلم تاریخ و جغرافیای ما که مردی بود بسیار ظریف و شیک و کراواتی و با ناز حرف می زد و همین خصوصیات باعث شده بود که بچه ها با شیطنت هایشان اشکش را در بیاورند.
آقای دانش،دبیر نقاشی ما که تکنیک هایی به ما آموخت که همه ما توانستیم با خلاقیت تابلوهای رنگی زیادی خلق کنیم که هر از چندگاهی در نمایشگاهی آن ها را به اولیای ما نشان می دادند.او عادت داشت هرگاه از سرو صدای بچه ها عصبانی می شد،دفتر نقاشی بزرگی از هر کس را که دم دستش بود(که به آن دفترچه فیلی می گفتند)برمی داشت و آن را به شکل یک بلندگو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و درون آن فریاد می زد و همه را دعوت به سکوت می کرد و بعد دفتر له شده را جلوی صاحبش پرت می کرد!حالا ما بعد از آن با این دفتر چه می کردیم،در قسمتهای بعدی تعریف می کنم.
آقای دانش پژوه معلم انشایمان که فرد مطرحی در جامعه بود و هر هفته سخنرانی اش از رادیو پخش می شد.
در بین معلمان ریاضی ما که از بهترین دبیران زمان خود بودند ،آموزگاری داشتیم به نام آقای خوش آهنگ که هم از ما افرادی قوی در ریاضی ساخت و هم معلم اخلاق بزرگی بود.
یاد همگی این سازندگان روح و اخلاق من و هزاران دیگر،به خیر باد.