برچسب ها بـ ‘فرزانه’

باران که شدی……

دوشنبه, 3 اکتبر, 2016

باران که شدی مپرس ، این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران ! توکه از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او؛چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکیست

با سوره ی دل ، اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست

این بی خردان؛ خویش ، خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی , کعبه و بتخانه یکیست

مقالات 27

یکشنبه, 15 نوامبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 7
و نهایتا ایشان در پایان تفکر با شکل فوق ،پیشنهاد می کند که اهداف قدرتمندی را برای مقاطع مختلف زندگی خود در نظر بگیرید که ویژگی های زیر را داشته باشد:
1 – خاص و مشخص باشد.
2 – قابل اندازه گیری باشد.
3 – چارچوب زمانی مشخصی داشته باشند.
4 – جنبه فاعلی داشته و با فعل آغاز شود.
5 – متناسب باشد ،نتیجه مدار یا فرایند مدار باشد.
و بالاخره برای اهداف تعیین شده با رعایت ویژگی های فوق ،برنامه ریزی صورت گرفته و طبق برنامه عمل گردد و این فرایند تفکر،تعیین هدف و برنامه ریزی و عمل به برنامه دائما تکرار گردد و پیوسته به سوی لایه های بالاتری از کامیابی و موفقیت در تلاش باشم.
اینجا هم هدف بهروزی و موفقیت خود انسان است و اعتقاد بر این است که یک انسان موفق و فرزانه می تواند تاثیر مثبتی بر زندگی دیگران و جامعه و بشریت داشته باشد ،اما تلاش از اصلاح “خود” باید آغاز گردد.
عرفان غربی هم نشات گرفته از همین نوع نگاه به زندگی است.

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

روزگار من

دوشنبه, 1 جولای, 2013

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و  پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد،  دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،

 گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل، فالم گرفت

 یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه

از مولانا

یکشنبه, 24 آوریل, 2011

من مست و تو ديوانه ؛ ما را که برَد خانه؟
من چند ترا گفتم : ” کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکی کس را ، هشيار نمی‌بينم
هر يک بَتر از ديگر ، شوريده و ديوانه

جانا! به خرابات آ! تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد ، بی صحبت جانانه؟

هر گوشه يکی مستی ، دستی ز بر ِِ دستی
وآن ساقی ِ هر هستی ، با ساغر ِِ شاهانه

تو وقف ِ خراباتی! دخلت مِی و خرجت مِی
وين وقف به هشياران ، مسپار يکی دانه

ای لولی ِ بربَط‌زن! تو مست‌تری يا من
ای پيش ِ چو تو مستی ، افسون ِ من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستی‌م به پيش آمد
در هر نظرش مُضمَر ، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی ِ بی لنگر ، کژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حسرت ِ او مرده ، صد عاقل و فرزانه

گفتم : ” ز کجايی تو؟! ” ، تسخَر زد و گفت : ” ای جان
نيمی‌م ز ترکستان ، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز آب و گِل ، نيمی‌م ز جان و دل ،
نيمی‌م لب ِ دريا ، نيمی هم دُردانه

گفتم که : ” رفيقی کن با من ، که منم خويشت
گفتا که : ” بنشناسم من خويش ز بيگانه

من بی دل و دستارم ، در خانه‌ی خَمّارم
يک سينه سخن دارم ، هين! شرح دهم يا نِه

در حلقه‌ی لنگانی ، می‌بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدی ، از خواجه‌ی عُليانه

سرمست ِ چنان خوبی ، کَی کم بوَد از چوبی
برخاست فغان آخر ، از اُستن ِ حنّانه

رسالت انسان چیست؟(3)

سه شنبه, 4 ژانویه, 2011

فکر نمی کنم که در بین همراهان عارف فیلسوف فرزانه ای به نام علامه محمد تقی جعفری را نشناسد.این دانشمند آزاده بی ادعا مقرب تر از آن است که بی مقداری چون من وصفش نماید،پس یک سر به بررسی نظریاتش در مورد رسالت انسانها می پردازیم که بس گرانبهاست:

رابطه انسان با هستی دارای چهار جنبه اساسی است:

1-شناخت هستی

2-دریافت هستی

3-گردیدن هستی

4-گرداندن هستی

جنبه های هفتگانه زیر را می توان عوامل به فعلیت رساندن چهار جنبه اساسی فوق به حساب آورد:

1-علمی    2-فلسفی    3-شهودی     4-اخلاقی     5-حکمی     6-عرفانی     7-مذهبی

در بحث در مورد جنبه ها و عوامل بالا باید به چند نکته توجه داشت:

1- هویت جنبه های چهارگانه و عوامل هفتگانه آن،چنان مشخص و مرزبندی شده نیست که هریک از آنها در مغز یا روان آدمی،موقعیتی خاص را که قابل اختلاط با دیگری نباشد،به وجود بیاورد.مثلا از یک واقعیت،هم می توان شناخت علمی داشت و هم دریافت شهودی،هرچند ممکن است که انسانهای معمولی نتوانند یک موضوع را در آن واحد،دوگونه درک کنند،بلکه باید از یکی درگذرند تا به دیگری توجه نمایند.

2- ملاک تقسیم جنبه های چهارگانه فوق،این است که”من” در رابطه با “جز من”_که شامل عالم آفاق(جهان عینی بیرونی)وعالم انفس(عالم درونی)می شود_یا “جزمن”را فرا می گیردو به آن آگاهی پیدا می کند که به آن رابطه،”شناخت” می گویند و یا “جز من” را بوسیله احساس نیرومند هستی یابی درون خود دریافت می کند که به آن رابطه”دریافت”می گویند.”من انسانی”در رابطه با شناخت بوسیله ذهن خود،نسبت به واقعیت ها آگاهی می یابد.اگر پس از این مرحله به “تجرید و حکم و تطبیق و موازنه و ترجیح و گزینش های نظری”بپردازد و به وسیله احساس برین و تصعید شده،نوعی تاثر عالی پیدا کند،به مرتبه “دریافت” نائل می گردد.

3- هر انسانی در مسیر حیات خود درمی یابد که موقعیتی عالی تر و کامل تر از وضعیت فعلی خود وجود دارد که اگر برای وصول به آن موقعیت برتر تصمیم بگیرد،در مسیر”گردیدن”قرار گرفته است.البته در گردیدن انسان ،اختیار نقش اساسی دارد.

4- گردیدن تکاملی انسان،بدون شناخت و دریافت وحدت خود با دیگران،امکان پذیر نیست.به عبارت دیگر گردیدن “من” بدون گرداندن دیگر”من”ها ممکن نیست.

انسانی که در مسیر تکامل قرار می گیرد،نمی تواند نسبت به سرنوشت دیگران بی توجه باشد.درد و رنج و عقب ماندن دیگران از مسیر کمال،برای انسان رشد یافته زجرآور است و وی سعی می کند تا دیگران را به رشد و کمال برساند.خلاصه هیچگاه”گردیدن”انسان بدون تکاپو در راه”گرداندن”دیگران امکان پذیر نیست.