برچسب ها بـ ‘فرز’

کوچه مردها 168

چهار شنبه, 23 سپتامبر, 2015

یکی از مفیدترین و لذت بخش ترین دروس دانشگاه برای من کارگاه های عملی بودند.
هر دانشجو باید سه کارگاه دو واحدی(جمعا شش واحد کارگاهی)را می گذراند.البته دروس آزمایشگاهی هم داشتیم که آن ها یک واحدی بودند و جمعا حدود ده واحد هم آزمایشگاه می گذراندیم.
من اولین درس کارگاهی خود را “کارگاه جوشکاری” انتخاب نمودم.بسیار عالی بود،ابتدا یکی دو جلسه با تئوری جوشکاری آشنا شدیم و بعد کارهای عملی ما شروع شد.انتخاب مقاطع جوشکاری که بیشترین و محکمترین اتصال را ایجاد می کرد،تمیز کاری مقاطعی که قصد جوش دادن آنها را داشتیم،انتخاب الکترود مناسب جوش برق،نحوه به دست گرفتن ابزار جوشکاری و نقاب جلوی صورت،انواع جوش های مختلف (با حرکات دست)،تمیز کاری محل جوش داده شده و نهایتا یکی دو جلسه هم جوشکاری با گاز را در این کارگاه گذراندم و با نمره بسیار خوب بخاطر شوقم در انجان این کار به انتهای این درس رسیدم.
کارگاه دوم من “ورقکاری” بود.چهار جلسه اول را به آموزش رسم فنی قطعه مورد نظر از ورق و برش ورق گذشت.بعد با ماشین های مختلف ورق کاری و آهنگری آشنا شدیم و نهایتا هر یک قطعه ای را انتخاب نمودیم و با رسم نقشه آن،بریدن ورق و خم کردن ها و شکل دادن ها و اتصال محل های ضروری به یکدیگر ،قطعه مورد نظر را ساخته و تحویل استاد می دادیم. هنگام تحویل کار،خود را مستحق دریافت جایزه نوبل می دانستم!
کارگاه آخر که لذت بخش ترین و شیرین ترین کارگاه من بود،”کارگاه ماشین کاری” بود. ساختن یک چکش فلزی در کارگاه با استفاده از ماشین های تراش،فرز وسنگ سمباده هاو مته ها و دستگاه عاج زنی موجود در کارگاه،از یک استوانه و یک مکعب مستطیل فلزی ،برای من معادل ساختن پیچیده ترین دستگاه های ممکن بود و شش هفته قبل از پایان ترم با جلسات اضافی حضور در کارگاه ،کارم را تحویل استاد دادم و درخواست ساختن قطعه ای دیگرا نمودم.
ایشان هم که ذوق زیاد مرا دید،کار ساخت یک قطعه فرضی را که همه مراحل ماشینکاری از جمله رزوه زدن به قطعات و صیقلی نمودن سطح کارها با زبری های مختلف و ….. در خود داشت ،به من محول کرد و من در هر فرصتی در کارگاه حاضر می شدم و به انجام کار می پرداختم.با شادی تمام آخر ترم آن قطعه را هم تحویل دادم و با حسرت از اینکه این دوران شیرین درسی ام تمام شده است،به دروس دیگر در ترم های بعدی پرداختم.

واگویه ها(5)

سه شنبه, 8 می, 2012

خدایا

چقدر به من لطف داشتی که از این زرورق مدیریتی درم آوردی!

سالها بود که برای مردم می دویدم اما آنها را نمی شناختم.

یعنی فراموششان کرده بودم و الا فرق چندانی نکرده اند!

هنوز هم در صف اتوبوس به هرشکلی شده سعی می کنند بدون رعایت سوار شوند و گلیم خودشان را از آب دربیاورند.

حالا دیگر دخترک کبریت فروش تبدیل به دخترک گلفروش شده اما همچنان در سرمای زمستان با صورتی کبود و دستانی لرزان سعی دارد چیزی به تو بفروشد.

پیرمرد سیگار فروش هنوز اخمو است

و جوانک لبو فروش هنوز تیز و فرز و خندان.

چقدر دوستشان دارم؟!

خدایا از تو سپاسگزارم