برچسب ها بـ ‘فراش’

کوچه مردها 148

چهار شنبه, 12 نوامبر, 2014

معمولا مدارس زمین ورزشی ندارند اما در حیاط مدرسه امکان انجام دو ورزش والیبال و بسکتبال وجود دارد.
در حیاط مدرسه ما هم همینجور بود و معمولا در زنگ های ورزش ،معلم مربوطه سعی می کرد به ما بچه ها بر اساس انتخاب خودمان بسکتبال یا والیبال آموزش دهد،البته قد و قامت ما هم تاثیر در قبول ایشان داشت!
بچه های سال بالای دبیرستان ما تیم بسکتبال خوبی تشکیل داده بودند و در مسابقات مدارس تهران شرکت می کردند.به همین خاطر در بسیاری از اوقات و قبل از شروع کلاس ها در حیاط به دو تیم تقسیم می شدند و با لباس های ورزشی باهم مسابقه می دادند و به این شکل تمرین می کردند.
بقیه بچه ها هم که من هم از جمله ایشان بودم،دور حیاط می ایستادیم و تیم دلخواه خود را تشویق می کردیم.چنان هیاهویی راه می افتاد که تمام خانه ها و مغازه ها و فروشگاه های اطراف به ستوه می آمدند و شکایت می کردند،اما تلاش های فراش ها و ناظم های مدرسه برای ساکت کردن ما هیچ فایده ای نداشت و تازه شیطنت ما هم گل می کرد و بیشتر هیاهو می کردیم!
ناگهان سر و کله مدیر مدرسه(آقای شاه صاحبی) در چهارچوب درب ساختمان به حیاط پیدا می شد و هرکس در هر شکلی بود خشکش می زد و ساکت می شد.چنان جذبه ای داشت که مثلا کسی که دهانش باز بود و در حال فریاد کشیدن بود،همانطور دهانش باز می ماند یا کسی که در حال دست زدن بود،دستهایش در هوا بی حرکت می ماند!صدا از کسی در نمی آمد.مدتی به اطراف نگاه می کرد و بدون کلمه ای حرف برمی گشت.بعد از این ورزشکارها ادامه می دادند ولی دیگر کسی تشویقشان نمی کرد!

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

کوچه مردها 123

چهار شنبه, 15 ژانویه, 2014

در این بخش کمی در مورد دبیرستانم توضیح خواهم داد:

دبیرستان کیهان نو،در خیابان جمال زاده که حدود دویست متر با میدان انقلاب(میدان بیست و چهارم اسفند آن روزها)فاصله داشت،قرار داشت.

هر روز صبح زود یا همراه وانت پدرم به مدرسه می رفتم و یا از خانه تا خیابان آزادی(که آن موقع آیزنهاور نام داشت)پیاده و از اینجا با یک اتوبوس شرکت واحد که بلیطش دو ریالی بود،به میدان انقلاب می رفتم.

ظهر ها هم پیاده خیابان جمال زاده را تا خیابان جمهوری(شاه سابق)به تعمیرگاه یکی از فامیل ها که در خانه ما زندگی می کرد می رفتم و با او نهار می خوردم و دوباره پیاده به دبیرستان بر می گشتم و بخش بعد از ظهر که از ساعت دو و نیم تا چهار و نیم بود،برگزار می شد و نهایتا با اتوبوس به خانه بر می گشتم.برای هزینه های رفت و آمد هم روزی پنج ریال از پدرم می گرفتم.

این دبیرستان یک خانه بزرگ سه طبقه بود که در کنارش هم خانه یک طبقه ای را خریداری کرده بودند و با برداشتن دیوار بین این دو خانه مجموعه دبیرستان تشکیل شده بود.

نام مدیر این دبیرستان ملی(غیر انتفاعی)آقای شاه صاحبی بود که مردی بود قوی هیکل،شیک پوش و فوق العاده پر جذبه.نگاه عصبانی او به هر یک از ما مساوی بود با ………..،بگذریم!

بهترین دبیران و آموزگاران کشور را با وسواس برگزیده بود و هر یک از ما دفترچه گزارشی داشتیم که دست خودمان بود و آموزگاران همه نظرات خود را در باره ما می نوشتند و همه نمره های ما در آن بود و آقای شاه صاحبی تک تک ما را ماهی یک بار صدا می کرد و پس از مطالعه نامه اعمالمان یا تشویقمان می کرد و یا چنان غضبی می کرد که واقعا خود را خراب می کردیم.

دانش آموز و معلم و ناظم و فراش و همه از او به شدت حساب می بردند.اگر اکثریت شاگردان یک کلاس نمره خوبی از درسی نمی گرفتند،بلافاصله دبیر مربوطه را عوض می کرد.اگر می شنید دانش آموزی در راه مدرسه خطایی می کند تا چند روز او را تحت نظر قرار می داد و خلاصه هیچ راهی جز منظم بودن و درس خواندن برای ما باقی نمی گذاشت.عجیب آدمی بود.

دانش آموزان هم همه از طبقه مرفه و پولدار جامعه بودند و فقط تک و توک آدمی مثل من میان آنها برخورده بود!

با این همه دوران دبیرستان من،خوشترین ایام زندگی من بود که در این رابطه بیشتر برایتان خواهم نوشت.