برچسب ها بـ ‘فحش’

کوچه مردها 200

چهار شنبه, 8 فوریه, 2017

مردم شدیدا به شوق آمده بودند و احساس زنده بودن و آدمیت می کردند.گذشت مردم نسبت به یکدیگر فوق العاده زیاد شده بود و نسبت به هم مهربان شده بودند.بد نیست در این مورد خاطره ای نقل کنم.
یکی از این روزها که از دانشگاه بیرون آمدم،متوجه شدم که دو خودروی سواری زیر پل مقابل دانشگاه در خیابان حافظ تصادف کرده اند و منتظر کارشناس پلیس هستند.
ظاهرا پلیس در آمدن خیلی تاخیر داشت و به همین خاطر به محض رسیدن به صحنه تصادف مورد اعتراض دو راننده تصادف کرده قرار گرفت که تا حالا کجا بودی؟
افسر پلیس هم با خونسردی گفت: وقتی همه جا را می بندید تا برای خمینی تظاهرات کنید و به شاهنشاه فحش بدید،همین می شه دیگه!
دو راننده نگاهی به هم کردند و راننده خودروی جلویی به دیگری گفت: داداش من از خسارتم گذشتم،فدای یک تار موی آیه الله خمینی!برو به سلامت.
راننده خودروی عقبی هم که مقصر بود جواب داد: نه داداش ،من مقصرم .یک لحظه وایسا من یک چک بکشم ،هرچی هم زیاد اومد برای سلامتی آقا صدقه بده به آدمهای محتاج!
راننده ها همدیگر را بوسیدند و رفتند ولی پلیس تا چند دقیقه هاج و واج وسط خیابان مانده بود.

کوچه مردها 142

چهار شنبه, 27 آگوست, 2014

 

یکی دیگر از خاطرات رفت و آمد بین مدرسه و تعمیرگاه را برایتان بگویم.
در یکی از بعداز ظهرها در حال رفتن به مدرسه از تعمیرگاه برای نوبت دوم کلاسها بودم و هوا بارانی بود. کتابهای زیادی هم زیر بغلم بود و در سربالایی هن و هن کنان مشغول قدم زدم بودم و سرم هم بیشتر پایین بود که باران جلوی دیدم را نگیرد و فقط هر چند ده قدم یک بار سرم را بالا می گرفتم تا جلویم را ببینم و ادامه دهم.
چشمتان روز بد نبیند،در یکی از دفعاتی که سرم را بالا گرفتم،ناگهان جریان شدیدی را همراه با لرزش های زیاد در بدنم حس کردم که قدرت این جریان در یک نقطه مرا به دور خود مثل فرفره می چرخاند . همه کتابها هم در این دوران اجباری از دستم به اطرافم ریختند.
ناگهان لگدی خوردم و به روی زمین افتادم.
چشم هایم را باز کردم و پیرمردی را بالای سرم دیدم که می پرسید:حالت خوبه بچه جون؟!
و من پی در پی می پرسیدم:چی شده؟
بعد از دقایقی پیر مرد سیم برقی را که از بالکن یک خانه آویزان بود و سرش هم لخت بود نشانم داد و گفت:داشتی راه می رفتی که این سیم به زیر چونه تو خورد و شروع کردی دور خودت چرخیدن!فهمیدم سیم برق داره و تو را برق گرفته.هلت دادم تا از سیم جدا شی.خدا را شکر که زنده ای.
با عصبانیت به سمت درب چوبی آن خانه دویدم و با مشت و لگد در می زدم و فحش می دادم.قصد داشتم اگر کسی در را باز کرد ،حسابی بزنمش،حالا چه مرد باشد و چه زن.کسی در را باز نکرد و پیر مرد هم شروع کرد به نصیحت من که: حالا که به خیر گذشته.تو هم برو به درست برس.
با دلخوری تمام کتابهای خیس و گلی شده را جمع کردم و سیم برق را هم کشیدم تا از بالا پاره شد و یک لگد محکم دیگر هم به درب چوبی زدم و رفتم.
یادم رفت از پیرمرد هم تشکر کنم!

کوچه مردها(49)

یکشنبه, 5 فوریه, 2012

 

شبی از شبهای تابستان در پشت بام نشسته بودیم و دور سفره جمع بودیم.خیلی از خانواده های دیگر نیز روی پشت بام بودند و خانواده ها دور هم جمع شده بودند.

ناگهان صدای برخورد شدید سنگ به درب آهنی ،همراه با عربده ها و فحش های چند مرد و زن باهم ،سکوت محله را به هم ریخت.فریاد می کشیدند:باز کن نامرد! بیا بیرون.با تو کاری نداریم.با اون ….. خانم کار داریم.زن ها هم فریاد می کشیدند که:بیشرف،تو بابای ما نیستی و……..

در عرض چند ثانیه همه محله از پشت بام ها منتقل شدند به داخل کوچه!

سه خانه بعد از ما ،داخل کوچه فروزنده به تازگی خانه ای ساخته شده بود و پیرمردی حدود هفتاد ساله همراه همسر حدود شصت ساله اش زندگی می کردند و طبقه پایین را هم به آقایی که پلیس راهنمایی و رانندگی بود ،اجاره داده بودند که با خانواده اش در آنجا زندگی می کردند.

فعالیت های بزرگان محل شروع شد و همه سعی در آرام کردن مراجعین داشتند اما هرچه می کردند فایده نداشت که نداشت.مردهای جوان عربده می کشیدند و هر کدام را که به کناری می بردند،با عربده و کشمکش خود را رها می کرد و باز با لگد و سنگ و هرچه که می توانست به در می کوبید و سعی در باز کردن آن داشت.همه از نفس افتاده بودند و با این وجود آرام نمی شدند.

یک ربعی همین اوضاع ادامه داشت تا اینکه حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)با لباس پاسبان شهربانی از خانه اش بیرون آمد و فریاد کشید که:اینجا چه خبره؟

همه  ساکت شدند و آن مهاجمین هجوم آوردند به سمت حسین آقا ،اما به آرامی و زن ها به حالت گریه شروع کردند به شکایت و عرض حال.

معلوم شد حسین آقا وقتی دید این ها آرام نمی شوند،به خانه رفته بود و لباس های فرم خود را پوشیده و برگشته بود به محل دعوا که این حیله کارگر افتاد،بخصوص وقتی که بعد از چند دقیقه در خانه پیرمرد هم باز شد و همسایه او با لباس پلیس راهنمایی رانندگی هم بیرون آمد که باعث شد مهاجمین حسابی ماستها را کیسه کنند.

ماجرا از این قرار بود که ظاهرا پیرمرد با وجود داشتن زن و پنج فرزند(دو دختر و سه پسر) که همگی بالغ و بزرگ و خانواده دار بودند،به هر دلیلی ازدواج دومی کرده بود و همسر دومش را در این خانه جاداده بود و هفته ای یکی دو روز هم به این جا می آمد.ظاهرا بعد از مدتی خانواده اول ایشان مشکوک می شوند و نهایتا پی به موضوع می برند و آدرس خانه هوو خانم را هم بدست آورده و شش نفری(خانم اول و بچه ها)شبانه حمله می کنند تا حق او را کف دستش بگذارند.

با معلوم شدن موضوع،همه جنجال فروکش کرد و همه محله می خندیدند و مسخره می کردند و خامواده پیر مرد هم همچنان گله مند و شاکی بودند و پی در پی از حسن آقا می خواستند که به دادشان برسد.حسین آقا هم با تحکم سرشان فریاد زد که:اگر شکایتی دارید،به ژاندارمری محل مراجعه کنید و شکایت کنید تا به آن رسیدگی شود.حق ندارید مزاحم مردم و این خانواده شوید.اگر ادامه دهید همه شما را تحویل ژاندارمری خواهم داد.حالا هم اینجا را فوری ترک کنید.

مهاجمین با دلخوری و در حالی که برای پدر و زن بابای خود خط و نشان می کشیدند ،محل را ترک کردند و حسین آقا بعد از ده دقیقه ای صحبت با پیر مرد در حالیکه با تاسف سرش را تکان می داد،رو به جمعیت کرد و گفت:امان از دست زن بد! بعد هم همه را دعوت به مراجعت به منزل خود کرد و یواش یواش همه متفرق شدند.

این موضوع خیر خیلی خوبی برای مستاجر پیرمرد داشت.تا چند سال در طبقه پایین بود،بدون اینکه ریالی به اجاره اضافه شود!پیرمرد به یک نگهبان معتبر احتیاج داشت!

قیمت یک روز زندگی

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

 

 قیمت یه روز زندگی چنده

 

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به

گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه

و به موجودات زمین می بخشه؟

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن

زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری

تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

دلتنگي هاي يك زن

دوشنبه, 11 جولای, 2011

پياده از كنارت گذشتم،گفتي:در خدمت باشيم،خوشگله!

سواره از كنارت گذشتم،گفتي:برو پشت ماشين لباسشويي بشين!

در صف نان نوبتم را گرفتي،چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي،چون قدت بلندتر بود

زير باران منتظر تاكسي بودم،مرا هل دادي و خودت سوار شدي

در تاكسي خودت را به خواب زدي تاسر هر پيچ وزنت را بياندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف كني

در خيابان دعوايت شد و تو تمام فحش هايت خواهر و مادر بود

در پارك،به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز كنم

در استاديوم نتوانستم بيايم،چون تو فحش هاي آب نكشيده مي دادي

من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ كني

مرا ارشاد مي كنند تا تو ارشاد شوي!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام

عاشق كه شدي مرا به زنجير انحصارطلبي كشيدي

عاشق كه شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

من بايد لباسهايت را بشويم و اطو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دكتر،آقاي پدر ،يا……..

وقتي گفتم پوشك بچه را عوض كن گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي گفتي بچه مال پدر است

اگر مردي هست به من نشان بده