برچسب ها بـ ‘فامیل’

ارزیابی نوعدوستی تهرانی ها

شنبه, 6 دسامبر, 2014

به گزارش روابط عمومی ایسپا مهدی فیض، معاون فرهنگی جهاد دانشگاهی نتایج یکی از آخرین نظر سنجی‌های مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران وابسته به جهاد دانشگاهی را اعلام کرد.
به گفته فیض ایسپا در یکی از آخرین نظر سنجی‌های خود به بررسی وضعیت شاخص‌های اخلاق اجتماعی در شهر تهران پرداخته است. جامعه آماری طرح مذکور کلیه شهروندان شهر تهران و حجم نمونه برابر با هزار نفر بوده است. در این نظر سنجی، 51 درصد نمونه را زنان و 49 درصد مابقی را مردان تشکیل داده‌اند. میانگین سنی پاسخگویان 40.9 سال بوده است.
طبق گفته فیض، شاخص‌هایی مانند دگر‌دوستی، بی‌تفاوتی اجتماعی، عام گرایی و برخی دیگر از شاخص‌های اخلاق اجتماعی در این مطالعه مورد بررسی قرار گرفته‌اند.
معاون فرهنگی جهاد دانشگاهی در ادامه از نتایج یکی از شاخص‌هایی که در این تحقیق مورد بررسی قرار گرفته‌ است یعنی شاخص حساسیت اجتماعی نسبت به همنوع و به تعبیر علوم اجتماعی، شاخص بی‌تفاوتی اجتماعی خبر داد. طبق گفته فیض نتایج تحقیق نشان داد اکثر شهروندان(طبق گفته خودشان) نسبت به آینده کشور، مشکلات مردم و جریانات و اتفاقات جامعه بی‌تفاوت نیستند به طوری که برای بیش از 70 درصد آنها، آینده کشور و مسائل جامعه اهمیت دارد و مخالف بی‌تفاوتی در این زمینه هستند.
میزان بی‌تفاوتی در بین جوانان بیشتر از سایر افراد جامعه است.
وی عنوان کرد: تنها در خصوص خوشبختی یا بدبختی مردم، 15.5 درصد گفته‌اند من مسئول خوشبختی و بدبختی مردم نیستم و باید سعی کنم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و در مجموع میانگین میزان بی‌تفاوتی در جامعه بر روی طیف 0 تا 100 برابر 27 است که میزان نسبتاً پایینی است. میزان بی‌تفاوتی در بین جوانان بیشتر از سایر افراد جامعه است.
فیض در ادامه به ارائه برخی نتایج طرح مذکور پرداخت و اعلام کرد: نتایج نظر سنجی در مورد شاخص دگردوستی نشان داد که اگر چه حدود 84 درصد مردم اعلام کرده‌اند در صورت بروز مشکل برای خانواده‌شان به میزان زیاد و خیلی زیاد به آنها کمک می‌کنند اما این میزان برای فامیل و خویشاوندان حدود 60 درصد بوده است به عبارت دیگر 60 درصد مردم گفته‌اند چنانچه برای فامیل و خویشانشان مشکل حادی ایجاد شود حاضرند زیاد و خیلی زیاد به آنها کمک کنند.
وی افزود: نکته قابل تأمل این است که فقط 26 درصد مردم گفته‌اند اگر مشکل حادی برای مردم ایران پیش بیاید به میزان زیاد و خیلی زیاد کمک می‌کنند.
تعهد مردم و دگردوستی آنان چندان تعمیم یافته نیست.
معاون فرهنگی جهاد دانشگاهی افزود: تحلیل نتایج نظر سنجی نشان می‌دهد شهروندان به مراتب نسبت به حلقه نزدیکان خود تعهد بیشتر دارند و برای کمک به اطرافیان خود آمادگی به مراتب بیشتری دارند، به عبارت دیگر می‌توان گفت تعهد مردم و دگردوستی آنان چندان تعمیم یافته نیست. یافته‌های تحقیق این ایده را که جامعه ایران هنوز به لحاظ روابط و تعلقات اجتماعی در وضعیت سنتی به سر می‌برد را تقویت می‌کند. همان طور که دیدیم هر چه از سطح خانواده، دایره را گسترده‌تر کنیم میانگین اعلام همکاری برای رفع مشکل دیگران کمتر می‌شود.
وی همچنین اعلام کرد: همان طور که برخی جامعه شناسان نیز در این مورد متذکر شده‌اند تعهد درون گروهی ضمن این که برای آشنایان و اعضای درون گروه‌های غیر رسمی خانوادگی، فامیلی و … می‌تواند مفید باشد و نقش مثبتی در تسهیل کنش‌های افراد و پیشگیری از آسیب‌ها ایفا نماید ممکن است مقتضای تعهداتی که افراد نسبت به آن گروه‌ها پیدا می‌کنند در سطوح بالاتر نقش منفی ایفا و از مشارکت جمعی عام جلوگیری کند. از افراد جامعه‌ای که وفاق اجتماعی در آن حکمفرماست انتظار می‌رود که نظام شخصیتی‌شان دارای تمایلات عاطفی جمعی و عام به موضوعات اجتماعی و فرهنگی باشد.
به عبارت دیگر از دید افراد چنین جامعه‌ای، همه کنش‌گران و موضوعات اجتماعی دیگر، به یک چشم نگریسته می‌شوند.
وضعیت دگردوستی دانشجویان نسبت به مردم عادی بهتر است.
فیض ادامه داد: در مجموع میانگین دگردوستی (درون گروهی و برون گروهی) بر روی طیف 0 تا 100 برابر با 53 است که وضعیت نسبتاً مناسبی است اگر چه بخشی مهمی از این مقدار حالت درون گروهی دارد. نکته قابل توجه این است که وضعیت دگردوستی دانشجویان نسبت به مردم عادی بهتر است.
همچنین این پژوهش نشان می‌دهد که افرادی که در‌آمد بیشتری دارند آمادگی بیشتری جهت کمک به همنوعان دارند.
فیض خاطر نشان کرد: وضعیت کمک‌های خیریه و انسان دوستانه در نمونه آماری، وضعیت تقریباً مساعدی را نشان می‌دهد. حدود 68 درصد مردم اعلام کرد‌ه‌اند که در یک ماه گذشته حداقل به یک شخص غریبه کمک کرده‌اند. 59 درصد اعلام کرد‌ه‌اند که می‌توانند روی کمک خانواده و دوستانشان حساب کنند و 78 درصد اعلام کرده‌اند که در یک سال گذشته پولی صرف امور خیریه کرده‌اند که نسبت به سال گذشته در این متغیر، رشد وجود داشته است.
وی افزود: در سال 2012 طبق پیمایشی که در این زمینه انجام شده بود 51 درصد مردم گفته بودند که در یک سال گذشته پولی را صرف امور خیریه کرده‌اند که این میزان در پیمایش حاضر به 78 درصد رسیده است.
وی البته معتقد است از آنجا که سؤالات این شاخص‌ها، در مورد خود شخص بوده و جنبه ذهنی داشته و از طرفی تحقیقات ثابت کرده است که معمولاً انسان‌ها خودشان را مثبت ارزیابی می‌کنند، باید با احتیاط در مورد داده‌ها و ارزیابی این شاخص‌ها سخن گفت

کوچه مردها 140

چهار شنبه, 23 جولای, 2014

ساعات تحصیلی در دبیرستان های آن زمان ، دو وعده در روز بود.از 8 صبح تا 12 و از دو و نیم بعداز ظهر تا چهار و نیم.
نمی شد طی این دو ساعت و نیم به خانه بروم و برگردم.فامیلی داشتیم که از نوجوانی به تهران آمده بود و در خانه ما و همراه ما زندگی می کرد و در تعمیرگاهی در خیابان جمهوری(شاه سابق) مشغول به کار بود و از دبیرستان من تا تعمیرگاه ایشان در حدود ده دقیقه پیاده راه بود.
کارهرروز من این بود که ظهر به تعمیرگاه می رفتم و همراه ایشان و چند تا از دوستانش برای نهار می رفتیم و در برگشت در یکی از ماشین های در حال تعمیر من نیم ساعتی درس می خواندم یا تکلیف می نوشتم و ساعت دو بعداز ظهر به مدرسه برمی گشتم.
از این تعمیرگاه و افراد شاغل در آن خاطرات زیادی دارم که به یکی دوتا از آنها اشاره خواهم کرد.
بیشتر اوقات برای نهار به قهوه خانه ای در زیرزمین یک ساختمان در نزدیکی تعمیرگاه می رفتیم که تنها غذایش دیزی بود.جای همه شما خالی!آنقدر این دیزی های همراه با نان سنگگ تازه و سبزی و پیاز و ترشی و نوشابه خوشمزه بودند که با وجود تکرار هر روزه،ذره ای از علاقه من به خوردنشان کم نمی شد.
رادیو هم همیشه روشن بود و در ساعتی که ما نهار می خوردیم”برنامه کارگر” پخش می شد که بعضی مطالب جالب آن به همراه حرفهای بچه های دور میز و شوخی های صاحب قهوه خانه که فوق العاده با مزه و شیرین بودند،استراحت بسیار جالبی برای ذهن من بود که از صبح با درس مداوم خسته شده بود.این نعمتی بود که مطمئنم همه شاگردهای پولدار و عزیز کرده دیگر مدرسه که غذا را از خانه برایشان می آوردند،از آن محروم بودند.
دوران بسیار خوشی بود و یادش به خیر.

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

اخلاق اربابی و اخلاق رعیتی

یکشنبه, 11 آگوست, 2013

کارل گوستاویونگ ، روانشناس بزرگ سوئیسی معتقد است اخلاق نوع بشر از دوحال خارج نیست :

اخلاق بردگی و اخلاق اربابی . او می گوید 90 درصد مردم جهان به اخلاق بردگی گرایش دارند . حتماٌ توجه کرده اید که سعی می کنیم در میهمانیها و جمع فامیل لبخند بزنیم ، اگر همکارمان کم کاری می کند چشم پوشی کنیم ، وقتی دوستمان ازدواج می کند ادای آدم های خیلی خیلی خوشحال را در بیاوریم ، برای اینکه دیگران ناراحت نشوند خودمان ، عقاید و احساساتمان را سانسور کنیم ، برای خوشامد و تایید و تحسین اطرافیان لباسی که  دوست نداریم بپوشیم و در یک کلام همرنگ و همراه و هم مسلک جماعت باشیم و آموخته هایمان را زیاد جدی نگیریم .

 اما اخلاقی که گوستاو یونگ آن را اخلاق اربابی می نامد ، اخلاقی کاملاٌ متفاوت با عموم مردم است . از نظر روانشناسی افرادی که به اخلاق اربابی گرایش دارند ، آدم هائی هستند که سعی می کنند به بالاترین حد بلوغ روانی برسند . آنها قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از نظر اطرافیان یا حتی قانون و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی که برمبنای وجدان و آگاهی های اثبات شده خود تعریف می کنند .

آنها عمری تلاش می کنند تا به وجدان شخصی مستقل ، بالغ ، صادق و سالم برسند. این اشخاص اهل زدو بند یا لاپوشانی نیستند ، حقایق را صریح و بی پرده بیان می کنند و با هیچ کس ، حتی خودشان تعارف ندارند . بزرگ ترین معیار آنهایی که اخلاق اربابی دارند انجام اعمال و رفتار برای رسیدن به آرامش و رضایت درونی است . البته مرزهای اخلاق اربابی قابل انعطاف و وسیع هستند اما تعصب ، مستبد بودن یا یکجانبه نگری در آن راه ندارد . واکنش آنهایی که اخلاق بردگی دارند در برابر مشاهده رفتارهای افراد دارای اخلاق اربابی در نوع خود جالب است : ممکن است این رفتار را زیبا و تحسین برانگیز بدانند . آن را گناه آلود و فاسد تشخیص دهند یا احساس کنند چنین اخلاقیاتی گنگ و نامفهوم است . گوستاو یونگ می گوید افرادی که به اخلاق اربابی رسیده اند به دلیل آسیب های فراوانی که از جامعه می بینند به تنهائی و طرد شدن گرایش می یابند اما در عین حال که بـرای اطرافیانشان ، دور از دسترس و غیر قابـل درک بـاقی می مانند بـه رضایت درونـی

می رسند .

مطالب فوق را قبلا نیز برایتان نوشته ام ،اما موضوعی باعث شد تا آن را بعنوان مقدمه مطلبم باز بنویسم.

چند روز پیش متوجه شدم که برای خروج از پارکینگ خانه کنترل درب پارکینگ را ندارم.ساعت شش صبح بود.با سوال کردن از افراد خانواده متوجه شدم که کنترل در دسترسم نمی باشد.تصمیم گرفتم که در پارکینگ آنقدر منتظر بمان تا یک نفر که قصد خروج یا ورود دارد درب را باز کند و من هم خارج شوم.

می دانید کی این اتفاق افتاد؟

ساعت نه و نیم صبح!

لازم به ذکر است که همه همسایگان من کار و شغل خصوصی دارند.

این هم یکی از آفات اجتماع و بشر امروز شده است و یکی از ویژگی های اخلاق اربابی امروز بشر.شب ها را تا نزدیک صبح بیدار باش و بخش بزرگی از روز را بخواب!

تعاریف جدید دیگری هم برای “اخلاق اربابی”بشر امروز می توانید ارائه دهید؟

کوچه مردها 97

چهار شنبه, 16 ژانویه, 2013

روز سی و یکم شهریور سال 1342 صبح زود مادرم مرا بیدار کرد و گفت برای کلاس بندی باید مدرسه بروم.

لباس تنم کرد و قمقمه ای آب به من داد که به گردنم آویختم و مرا به مدرسه بهرام که بالاتر از میدان هاشمی بود برد .آنجا را خوب بلد بودم و بارها از کنارش گذشته بودم و با حسرت بچه ها را در حیاط مدرسه در حال ورزش و بازی دیده بودم.یک روپوش سرمه ای تنم بود.

مادرم به من گفت همین جا در حیاط در کنار بچه ها باشم و هروقت اسمم را از بلندگو خواندند ،بروم و در صف پشت سر بچه های صف کشیده بایستم.

مردی که او را آقای ناظم صدا می کردند پشت میکروفون آمد و هر اسمی را که می خواند یک نفر می رفت و در صف می ایستاد و چون تعدادشان به سی چهل نفر می رسید آنها را به داخل ساختمان مدرسه می بردند و دوباره اسم می خواندند و صف بعدی تشکیل می شد و این قضیه بارها تکرار شد و به آنجا رسید که جز سه چهار نفر از ما بچه ها نمانده بودند.حیران بودم که چرا اسم مرا نمی خوانند.

نزدیک ظهر مادرم به مدرسه آمد و تا او را دیدم شروع به گریه کردن کردم که:نمی دانم چرا مرا صدا نمی کنند.مادرم دست مرا گرفت و پهلوی آقای ناظم برد و پرسید:چرا پسر مرا به کلاس نبرده اید؟

ناظم از من پرسید: اسمت چیه؟

با گریه گفتم:ناصر علی(نام خودم و نام کوچک پدرم را گفتم!)

مادرم خندید و گفت:آقا اسمش ناصر بیک زاده است.

ناظم با عصبانیت فریاد کشید که:خانم ما از صبح تا بحال بیش از ده بار این اسم را خوانده ایم و هیچ کس جوابی به ما نداده!

من تازه فهمیدم که اسم فامیلم چیست و تا آن موقع این را نمی دانستم.

با عصبانیت مرا داخل کلاسی بردند و گفتند:کلاس تو اینجاست.از فردا در صفی که این بچه ها در حیاط می ایستند تو هم می ایستی و با آنها به کلاس می روی.

مظلومانه اشکهایم را پاک کردم و گفتم :چشم!

داخل کلاس در ردیف سوم نیمکت های سمت راست کلاس بین دو نفر دیگر روی نیمکت نشستم و تا بخودم جنبیدم زنگ را زدند و گفتند بروید و از فردا ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه باشید.

به این ترتیب من روز اول مدرسه را سپری کردم!