برچسب ها بـ ‘غیبت’

جهانی باش و جهانی فکر کن

چهار شنبه, 19 جولای, 2017

جهانی باش و جهانی فکر کن! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.
راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی… جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت. فراتر از آدرس خانه و میزان دارایی هایت.
دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود. دنیا بزرگ تر و فراتر از این است که تاکنون می اندیشیدی. جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی تو که به جهان هستی متصلی!
یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است!
به ستاره ها نگاه کن! و بزرگ بیاندیش! بگذار تا افکارت رشد کند.
اجازه نده انسان های حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند، ناچیزها را رها کن و بزرگ شو!
جهانی شو! آن گاه دیگر از غیبت و بدگویی لذت نمی بری! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری!
هیج گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی!
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ، بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری!
جهانی شو! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات کمک کنی!
جهانی شو ! تا از یک بعدی بودن خارج شوی!
آن گاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی !!

تصویر نوشته 4

سه شنبه, 7 ژوئن, 2016

421335203_39993

جهانی باش!

شنبه, 16 آگوست, 2014

جهانی باش و جهانی فکر کن! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.
راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی… جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت. فراتر از آدرس خانه و میزان دارایی هایت.
دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود. دنیا بزرگ تر و فراتر از این است که تاکنون می اندیشیدی. جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی تو که به جهان هستی متصلی!
یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است!
به ستاره ها نگاه کن! و بزرگ بیاندیش! بگذار تا افکارت رشد کند.
اجازه نده انسان های حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند، ناچیزها را رها کن و بزرگ شو!
جهانی شو! آن گاه دیگر از غیبت و بدگویی لذت نمی بری! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری!
هیج گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی!
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ، بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری!
جهانی شو! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات کمک کنی!
جهانی شو ! تا از یک بعدی بودن خارج شوی!
آن گاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی !!

کوچه مردها 90

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2012

 

قبلا در مورد مستاجرهایی که یک اتاق طبقه پایین را به آنها اجاره می دادیم،نوشته بودم و همینطور “آقا درویش” را هم که یکی از آنها بود معرفی کرده بودم.این مرد زحمتکش و بسیار معتقد از نظر مذهبی دو خواهر داشت که بالای پنجاه سال داشتند و هردو مجرد مانده بودند.تا آنجا که من می دانم خواهر بزرگتر که”حبیب” می خواندنش به خاطر خواهر کوچکترش”بلقیس” که کمی ساده لوح و ساده اندیش بود از ازدواج صرف نظر کرده بود تا مراقب او باشد.

آدم های بسیار بی آزار و زحمتکشی بودند.روزهایی که به خانه ما می آمدند(در حقیقت به خانه برادر خود می آمدند)مادر من بسیار خوشحال می شد،چون این دو دختر پیر در تمامی کارهای خانه به او کمک می کردند و به کارهای سنگینی همچون تمیز کردن در و دیوار خانه هم می پرداختند و هیچ توقعی هم از کسی نداشتند و به غذایی قانع بودند.از بس که رخت و لباس دیگران را می شستند همیشه دستهایشان سرخ و چروک دار بود!

صفای وجود این دو نفر و بی آزار بودنشان همیشه مایه اعجاب و تحسین من بود و با وجود کم سن و سالی و کودکی بازهم کاملا برایم روشن بود که این دو نفر خیلی با آدم های معمولی فرق دارند و از آنها بهترند.

دو خواهر مثل پروانه دور هم می گشتند و باهم مهربانی می کردند.بعضی اوقات هم باهم قهر می کردند و دعوا،اما اصلا تاب تحمل ناراحتی یکدیگر را نداشتند و خیلی زود همدیگر را بغل می کردندو باهم دوباره مهربان می شدند.همینطور که کار می کردند با زن برادر خود”ملوک خانم” و مادرم به زبان محلی خوانساری از همه چیز صحبت می کردند و درد دل اما به خوبی به یاد دارم که این دو خواهر از صحبت کردن و بد گویی در مورد دیگران یا به قول خودشان”غیبت کردن”چقدر گریزان بودند.

در آن سن و سال کم با خودم قرار گذاشته بودم که وقتی بزرگ شدم و پولدار ،برایشان خانه کوچکی بخرم تا دونفری به آسودگی و بدون نیاز به دیگران زندگی کنند.با همه عقل و اندیشه کم خود می دانستم که چند سال دیگر که پیر بشوند،کسی به فکرشان نخواهد بود و تنها خواهند ماند.برادرشان هم که به زور چرخ زندگی خود را می گرداند و توان کمک به آنها را نداشت.اما بازی روزگار چنین تدارک دیده بود که پس از شروع جنگ تحمیلی و شهادت دوتا از پسرهای “آقا درویش”در جنگ این دو وجود پاک و معصوم طاقت این درد را نیاورند و به فاصله کمی از دنیا بروند.خداوند یقینا در عرش خود بهترین پذیرایی را از آنها خواهد نمود.

ده فرمان

شنبه, 30 آوریل, 2011

   هیچ انسانی ، انسان   دیگر را نکُشد    

   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند  

   هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید  

   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند  

هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند  

   هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد 

   هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید  

   هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید  

   هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند

   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد

 

پس از آن سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ، 

تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید، او گفت:  

ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم،اما به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ،

همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد، و ده فرمان چنین شد:

    هیچ انسانی ، انسان  مؤمن دیگر را نکُشد

   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند

   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید

   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند

   هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند

   هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد

   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن  دیگر زور نگوید

   هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید

هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند

   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد

 

و اینک ای دوستان

به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید

و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند