برچسب ها بـ ‘غم’

تصویر نوشته 115

سه شنبه, 7 می, 2019

روزگارم

دوشنبه, 19 نوامبر, 2018

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد، دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل، فالم گرفت
یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

غم و شادی

دوشنبه, 8 ژوئن, 2015

غم روی تو به عالم ندهم
عیش نستانم و این غم ندهم
گر به جان درد پیاپی دهی ام
به مداوای دمادم ندهم
گر مرا در حرمت راه دهی
ره به نامحرم و محرم ندهم
داغی از دوست رسیده است به من
که به سرمایه مرهم ندهم
غمی از عشق به خاطر دارم
که به صد خاطر خرم ندهم

کجا خوشه؟!

شنبه, 29 نوامبر, 2014

از قدیم گفته اند که:
کجا خوشه؟ اونجا که دل خوشه.
حالا می دونی کجا آرامش هست؟ اونجا که دل آرومه!
دل چطوری به آرامش میرسه؟
واقعیت اینه که زندگی بیشترش غم و اضطرابه و مدت خیلی کمش شادی و نشاط،این موضوع برای همه به یقین به همین شکله.
پس نمی شه از اضطراب و غم و استرس و غصه فرار کرد،اما می شود آنها را قابل تحمل کنی و تاثیر اونها رو روی روحت و جسمت به حداقل برسونی و اصلا از بین ببری.
با پناه بردن به “عرفان”
این تمام و تنها هنر عرفاست.اونها “تلخی” را به یک “تلخی شیرین” تبدیل می کنند و به این ترتیب به گوهر”آرام دل” دست پیدا می کنند.
ای عزیز اراده کن و پای در راه نه،قدم اول را برای پیمودن “هفت شهر عشق” بردار و وجودت را به خدای عارفان بسپار.
گرعارفی درراه عشق،آگه شدی ازسختی اش
با من بیا با پای دل ، تا آخر این مثنوی

واگویه ها 59

یکشنبه, 6 جولای, 2014

مقصود ما از “جان” چیست؟
آنکه غم نانش را می خوریم تا زنده بماند؟
یا آنکه غم دیگران دارد و به دنبال آرامش جهانیان می گردد؟
جانم درد می کند

باز هم محصول مشترک!

دوشنبه, 24 فوریه, 2014

در این مسیر عمر
این راه پرنشیب
کز اولین قدم
تنها،رها شدم
از بیم بیکسی
نومید و خسته دل
با غم یکی شدم
اینک کزین رفیق
بیزار و خسته ام
کس نیست بگویدم
غم را کجا برم؟
پیوسته با من است
ای همرهان من
خود را کجا برم؟
باید جدا شوم
از قید غصه ها
خود را بیفکنم
در دامن خدا
اما نمی شود
می آیدم به یاد
آن دست نوشته که
زیبا نوشته بود:
گویند خدا همیشه با ماست
ای غم،نکند خدای مایی؟

چهار فصل عمر

سه شنبه, 28 ژانویه, 2014

چه خوب بود کودکی
با غم های شیرینش
و با آرزوهای کوچکش
.
.
چه زیبا بود جوانی
با نشاط و سرمستی اش
و با عشق به دیگران
.
.
چه خوب بود میانسالی
با پختگی عقلی اش
و با تلاش برای زندگی بهتر خانواده
.
.
و چه زیباست پیری
با انتظار مرگی هرچه زودتر،بهتر
با آرامش و وقار

روزگار من

دوشنبه, 1 جولای, 2013

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و  پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد،  دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،

 گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل، فالم گرفت

 یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم