برچسب ها بـ ‘غلام’

عشق…….

سه شنبه, 27 آگوست, 2013

آورده اند که اسکندر رومی که جهانْ رام او بود و چرخ گردونْ غلام او، معلم او را آرزو کرد تا حقیقت عشق را بداند. حکما را بفرمود تا در بارگاه همایون محفل عام ساختند و خاص عشق سخن گفتند.

یکی گفت: اول او وسواس است و آخر او اِفلاس.

دیگری گفت: زخمی است از کمان ابرو و کمین نظر، شرار ناری است از رخسار جانان بی دلان را بر جان و جگر رسیده.

سوم گفت: اول او اَسَف است و آخر او تَلَف.

چهارم گفت: میلی است بی نیل و سیلی است هم وای و ویل که: «وا فریادا ز عشق وافریادا».

پنجم گفت: شوقی است دایم در دل.

ششم گفت: موقف رسوایی است، مَظّنه، انگشت نمایی است.

;هر جا که هوایی بو ناچار بلایی بو

;عاشق به همه جایی انگشت نمایی بو

هفتم گفت: عشق آن است که به وفا نیفراید و به جفا کم نیاید.

;گر عمر وفا کند جفاهای ترا

;آخر کم از آنکه تا قیامت بکشم

شباع صواب است، اما جمال سلطان عشق هنوز در نقاب است.

 

اسکندر در کتاب خانه کلام الملوک را بگشاد و فرمود که اینها همه از روی اقناع جواب است و از وجه ا

;آن روز که زر کمان گردون زده اند

;مُهر زر عاشقی دگرگون زده اند

;واقف نشوی بر آنکه پس چون زده اند

;کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند

عارفانه ها 34

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

ابراهیم ادهم گفت:وقتی غلامی خریدم.

گفتم:چه نامی؟ گفت: تا چه خوانی.

گفتم :چه خوری؟ گفت:تا چه دهی.

گفتم: چه پوشی؟ گفت: تا چه پوشانی.

گفتم: چه کنی؟ گفت: تا چه فرمایی.

گفتم: چه خواهی؟ گفت: بنده را با خواست چه کار است!

پس با خود گفتم:

ای مسکین!تو در همه عمر خدای را،اینچنین بنده بوده ای؟

 

عطار نیشابوری

تقدیم به حسین و حسینیان

دوشنبه, 13 دسامبر, 2010

ای با من و پنهان چو دل،از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای هرجا روم،قصد مقامت می کنم

گه همچو باز آشنا،بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان،آهنگ بامت می کنم

هرجا که هستی حاضری،از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود،چون یاد نامت می کنم

گر غایبی هردم چرا،آسیب بر دل می زنم

ورحاضری پس من چرا،در سینه دامت می کنم

دوری به تن،لیک از دلم،اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من،چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو،بر ما فرستد نور تو

ای جان هر مهجور تو،جان را غلامت می کنم

من آینه دل را زتو،این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم