برچسب ها بـ ‘غفلت’

نیایش

شنبه, 25 ژوئن, 2016

خدایا در حال گذران شبهای قدر تو هستیم

همان شب هایی که خودت فرمودی که از هزار ماه عبادت با ارزش تر است.

خدایا به حق این شب های عزیز،

ما را یاری فرما تا چگونه زیستن را بیاموزیم.

به ما آگاهی عطا کن

آن چنانکه راه پاس داشتن از ارزشهایی که در وجودمان به امانت نهادی را بیاموزیم

و آن ها را در خدمت به خلق مظلومت که امانت تو در نزد ماست،بکار گیریم.

خدایا ما را از غفلتی که بدان دچار شده ایم و دنیای پاک و زیبای تو را ،اینچنین آلوده ایم،وارهان.

خدایا یاریمان کن تا آدم شویم،همانگونه که خلقمان کردی.

سرخوش می روم

دوشنبه, 2 می, 2016

با منش این روزگار ناسازگار است و دژم
هرچه می خواهد بتازد،من چه سرخوش می روم
تا که در سیل هجوم تیرهای پر زکین دشمنان
سایه بانی ازمحبتهای تودارم،چه سرخوش می روم
یارب این شعله پر نور و حرارت در دلم
خوش برافروختی و با عشقت چه سرخوش می روم
خوب دانم که در پستی بلندی های عمر
لطف تو یاری نماید،پس چه سرخوش می روم
من ز غفلت روسیاه و کوله ام پر از گناه
لیک دانم که کریمی وغفوری،وه چه سرخوش می روم
ای خدا من با یقین دانم که بودی و بمانی تا ابد
پس چرا ترسم ز غم ها،شاد و سرخوش می روم

مواظب باش

دوشنبه, 9 فوریه, 2015

روزی از روزهای غفلت و خواب
به تماشای سبزه زار و گل رفتم
بی توجه به آنچه می دیدم
بی هدف به هر طرف رفتم
من در اندیشه های خام و بی حاصل
روی گل ها و سبزه ها رفتم
له نمودم هر آنچه بر سر راه
بود و من چه یورتمه ها رفتم
ناگهان صدایی از بن پا
آمد و چند قدم عقب رفتم
ناله گلی شکسته برگهایش
دیدم و به وضع زار رفتم
گفتمش نازنین چه رنجوری؟
من که با دیدنت ز حال رفتم
از من عاشق جمال و روی تو
خدمتی گر سزد بگو که من رفتم
گفت:خدمت تو بر جهان این است
که نگویی به کهکشان رفتم
ما همه اسیر این خاکیم
زیر پایت به زیر خاک رفتم
فکر خود باش چون تو هم رفتی
دل نسوزد که بی ثمر رفتم
زیر پای خود مراقب باش
من که ناکام از این جهان رفتم

واگویه ها(10)

سه شنبه, 12 ژوئن, 2012

چقدر حقیرم ای خدا؟

تا غافل می شوم(که اغلب هم می شوم)

در حال خواهشی از کسی هستم

در حالی که روزی ده بار ادعا می کنم که:

ایاک نعبد و ایاک نستعین

فراموشی و غفلت هم حدی دارد

آه خدایا!

نکند از زمره دروغگویان باشم!؟

ما چه هستیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2012

من ذات اعتراضم،فرزند اضطرابم

من عاصی از درونم،همزاد درد و رازم

من در میان اوهام،تن دردهم چه آسان

گه خسته و گهی تند،سوی اجل بتازم

دل را دهم به بازی،در سرزمین غفلت

چون لعبتی بیابم،بر برد خود بنازم

چندی کنم تلاشی،در هر نشیب و بالا

چون درهمی بیابم،قصر امل بسازم

غافل ز درد یاران،در فکر شادی خود

حیران ز درد این دل،دیگر چه چاره سازم؟

روحم شده بیابان،حسرت برد به باران

گر رحمتی ببارد،بر گل برم نمازم

چرا؟

دوشنبه, 21 نوامبر, 2011

چون توانیم مهربان باشیم،جفاکاری چرا؟

این دوروز شادی و غم،غفلت و زاری چرا؟

ما در این عالم نه با میل و تمنا و سرشوق آمدیم

همچنین باید که رفتن بی اراده،پس ستمکاری چرا؟

این جهان هرگز نیرزد که دلی غمگین کنی

مهربانی گر برآید از شما،خواری چرا؟

من نگویم که همه،با دل من یار شوید

لیک جانا دشمنی با معبد یاری چرا؟

ما برای رفع غم،آوای دل سرداده ایم

گر تو این آوای ما را خوش نداری،دوست آزاری چرا؟

ز که نالیم؟

شنبه, 10 سپتامبر, 2011

گر در میان موج غم،تنها و بی کس مانده ای

اندر میان مردمان،بی یار و یاور مانده ای

از ساکنان این جهان،جز رنج و کین و دشمنی

بی هیچ دلیل و علتی،مبهوت و حیران مانده ای

گر در خم هر جاده ای،دیدی کسی خنجر به دست

در فکر آزار کسی است،انگشت به دندان مانده ای

گر بر سر خوان غذا،دیدی که می دزدند ز هم

این لقمه های ناگوار،وانگه تو حیران مانده ای

گر بر سر هر کوچه ای،مشتی اراذل دیده ای

مشغول چاپیدن ز هم،از غم تو گریان مانده ای

نومید مشو،کاری بکن،این حاصل اعمال ماست

چون باد می کاری بدان،در راه طوفان مانده ای

خود را به چه انداخته ای،بس دشمنان خندان کنی

آتش به جان خود زنی،دور از سلامت مانده ای

ما خود دلیل و علتیم،دنیا ندای فعل ماست

چون غفلت و سستی کنی،در سوگ و ماتم مانده ای

جملاتی زیبا و عبرت آموز در باره”مرگ”

شنبه, 25 دسامبر, 2010

زندگی تصادف است و مرگ،واقعیت

**********

مرگ حتمی ترین چیزی است که بیشترین غفلت را نسبت به آن داریم

**********

از مرگ نترسید.

از این بترسید که وقتی زنده اید،چیزی درون شما بمیرد.