برچسب ها بـ ‘غصه’

تا کجا؟

دوشنبه, 21 آگوست, 2017

تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟

خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار…….

چرا آمدی،چرا رفتی؟

دوشنبه, 22 دسامبر, 2014

آمدی،سوزاندی ام ،رفتی و من گیجم هنوز

گر دلت با من نبود،این نقش شیدایی چرا؟

من که در دنیای خود،حال و نوایی داشتم

گر نبودت طرح نو،ویرانی حالم چرا؟

حالیا سر می کنم اوقات خود با غصه ها

آخر ای پر ماجرا،این ماجرا با من چرا؟

راست پنداشتم که دل دادن به تو بی حاصل است

لیک دادم،عاقبت کردی چنین سودا چرا؟

من که رفتم از برت،خوش باش با دنیای خود

لیک جانا،من نفهمیدم که این حیلت چرا؟

یکی بود ، یکی نبود

دوشنبه, 27 اکتبر, 2014

یکی بود و یکی نبود
عشق بود نفرت نبود
خالی اگر سفره ها
عشق تو دل ها جاری بود
شب همه ماه بود و نور
دل ها همه سنگ صبور
سفره شد بها نه ای برای شادی و سرور
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست
ساده اگر سفره مون
عادت ما اون زمون
بوسه به دست پدر
شکر خدا بر زبون
سفره دل وا کنید
غصه رو پیدا کنید
عشق و صفا جای اون
توی دل ها جا کنید
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست

خدا را بخوان

شنبه, 14 ژوئن, 2014

در هیاهوی زندگی دریافتم
چه دویدنها که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم
چه غصه ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود
دریافتم که کسی هست
که اگر بخواهد می شود و اگر نخواهد،نمی شود
به همین سادگی
کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم

آتش بدون دود 7

سه شنبه, 1 اکتبر, 2013

میوه بسیار شاخه درخت را می شکند،شادی بسیار قلب را. ترکمن می گوید:با نصف خنده ات بخند تا مجبور نشوی گریه کنی.کمال ،غصه می آورد!

****************************

بیطرف،علیه طرفین است،و علیه خودش.با یکی باش تا دوتا باشی……

*****************************

هیچ چیز دنیا را به تیاهی نکشیده است،مگر زور گفتن معدودی و زور شنیدن بسیاری.

****************************

حکایت محبت،حکایت درد است.

قصه غصه من

دوشنبه, 13 آگوست, 2012

قصه این غصه را با هرکه گفتم،دود شد

در عزای روح من،خوناب دل چون رود شد

تا رسد این رود به ملک دل،ز اشک دیده ام

شور گشت و شادی از این دل چه آسان،دور شد

شوربختی بین ،رفیقان می دهندم صد نوید

که فلانی دل قوی دار،خانه ات در آن جهان پرنور شد

من ندانم که چه سان با ملک ویران در جهان

می شود درملک جنت صاحب صد مکنت وپرزور شد

نه تو می مانی نه اندوه

دوشنبه, 2 جولای, 2012

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

 

گل و نی

دوشنبه, 30 آوریل, 2012

قصه پرغصه را با نی چو نجوا می کنم

از درونش ناله های داغ و سوزان می کند

می برم نزد گلی این کوله پردرد خویش

برنمی تابد گلم،خود را پریشان می کند

می روم از نزد او تا رنج و آلام دلم

گرد غم بر وی نپاشد،او صدایم می کند

چهره گردانم به سویش،ناله ای آید ز او

ای جوانمرد کی کسی دوری زیارش می کند؟