برچسب ها بـ ‘غزل’

روزگارم

دوشنبه, 19 نوامبر, 2018

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد، دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل، فالم گرفت
یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

مشتعلم کردی

دوشنبه, 3 جولای, 2017

ﺷﻤﺴﻢ  ﺷﺪﯼ ﻭ «ﻣﻮﻟﻮ ﯼ ﺍﻡ » ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ !
ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻏﺰﻝ «ﻣﻨﺰﻭﯼ » ﺍﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ !
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﺭﻭﻳﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺷﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ
ﺩﺭ ﭘﻨﺠﻪ ﺍﻡ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ !
ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﻳﺨﺖ ﻓﻌﻮﻝٌ ﻓﻌﻼﺗﻢ !
ﻣﻦ ﻣﺸﺘﻌﻞٌ ﻣﺸﺘﻌﻞٌ ﻣﺸﺘﻌﻼﺗﻢ !

شاعر: غلامرضا طریقی

به یاد پدرم

شنبه, 1 اکتبر, 2016

در مرگ من
عارف به وجد می آید
جاهل شیون می کند
عاقل عبرت می گیرد
نادان اشک می ریزد
و محرم اسرار،غزلی از وصال می خواند
“گوته”

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 25

سه شنبه, 15 مارس, 2016

راز حافظ در چیست؟
شاید نتوان پاسخی که از هرجهت قانع کننده باشد برای این سوال یافت،زیرا در هر اثر بزرگ،لطیفه ای هست که از حد تفسیر و بیان درمی گذرد و این همان است که خود حافظ آن را”آن” نامیده،لیکن می توان کوشید و عناصر اصلی ای که کلام را جاویدان و همگان پسند کرده،بازشناخت و جداجدا مورد بحث قرار داد.این عناصر را به دو دسته صوری و معنوی تقسیم می کنیم:
-از حیث صورت اشعار حافظ هم از نظر کلمه و ترکیب کلمه ها و هم از نظر آهنگ و همچنین از نظر اندام غزل و ترکیب ابیات و طرز بیان از حد اعلای پختگی و زیبایی برخوردارند و می توان آنها را در حد اعجاز دانست.
-از حیث معنی هم در زمینه هایی همچون روش خاص بینش و ادراک،حدت وجود(عطش جذب حیات) و مضمون هم فوق العاده اند.
گذشته از اینها،شعر حافظ عصاره تاریخ و تمدن ایران است،همچون الماس که با گذشت زمان بر اثر تبلور ذغال به وجود می آید،شعر او تبلوری است از مجموعه رنجها و شادیها و تجربه ها و دانشهای قوم ایرانی.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 20

سه شنبه, 22 دسامبر, 2015

قسمت عمده غزل های حافظ و بهترین آنها،در خطاب به معشوق دوم یعنی انسان جامع است.این انسان هرگز به دنیا نیامده،اما بشریت حسرت می خورد که ای کاش به دنیا می آمد،و اگر جز این بود،آن همه غلو و خشوع و شیفتگی حافظ در برابر معشوق،بی معنی و یاوه مانند جلوه می کرد که شطحیاتی بیش نمی بود.
انسان است که باید در کوره عشق گداخته شود،تا نقص خلقتی خود را که فانی،گمراه و خطاپذیر است،جبران نماید.همه سر خلقت در این فلسفه عشق عرفانی نهفته می شود،و از آنجا روشن می گردد که چرا پروردگار،کروبیان را به سجده کردن به آدم امر نمود.ابلیس که آدم را تحقیر کرد – زیرا از خاک آفریده شده بود – نمی دانست که برتری و خلقت او در عشق داشتن اوست.حافظ تمام عمر عاشق است.خود او می گوید:
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 3

سه شنبه, 3 مارس, 2015

حافظ بزرگترین شاعر ایران نیست – که این را نمی شود گفت – ولی “جامعترین”هست.گاه این تمایل دیده شده که خواسته اند چند شاعر درجه اول زبان فارسی را در کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.امکان پذیر نیست که از این چهار بزرگ،بشود یکی را بر دیگری ترجیح نهاد،زیرا در عین آنکه متکامل یکدیگرند،چنان متفاوتند که در ترازو گذاردن آنها کاری عبث خواهد بود.مانند چهار جهت اصلی،چهار محور را گرفته اند که هر کسی بر جای خود قائم است.
حافظ از سه همسخن پیش از خود،فردوسی و مولوی و سعدی،تاثیر بسیار گرفته است. از فردوسی در دو زمینه: یکی گرایش به ایران پیش از اسلام که می توان گفت بعد از شاهنامه،هیچ کتابی در زبان فارسی،به اندازه دیوان حافظ تشعشع های فکر ایران مزدایی در خود ندارد.گذشته از اشاره های متعدد به اسطوره ها و وقایع و نام پهلوانان باستانی که همه از شاهنامه گرفته شده اند،نیمرخ روشن دیوان را باید در نظر داشت که بر سراسر آن فروغ یزدانی می تابد.
زمینه دوم،اغتنام وقت است.فردوسی بیش از هرکس بی اعتباری جهان و اغتنام وقت را در تامل های پراکنده اش،مطرح کرده است و از این جهت پیشوا و معلم خیام قرار می گیرد.
بعد از فردوسی و خیام،حافظ دنباله فکر را می گیرد،چنانکه در کمتر غزلی از اوست که اشاره ای به بد عهدی ایام و دعوت به عیش نباشد.

زندگی باید کرد

دوشنبه, 9 جولای, 2012

 

 

 

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد

 گاه با سایه ابری  سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم

روزگارت آرام

دمی با حافظ

دوشنبه, 23 آوریل, 2012
 
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند
 
خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل
 
زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
 
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى
 
بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
 
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل
 
جانب عشق عزيزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه
 
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 

دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود

ناز پرورد وصالست مجو آزارش