برچسب ها بـ ‘غریبه’

تکه های ناب 18

چهار شنبه, 5 سپتامبر, 2018

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد ، می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند.

اگر خورشید بمیرد – اوریانا فالاچی

سرمایه شما چقدر است؟

شنبه, 25 ژانویه, 2014

دنیا،دنیای ارتباطات شده و این مثل قدیمی که :بزرگترین سرمایه هرکس ،دوستان او هستند،هرروز بیشتر رنگ واقعیت به خود می گیرند.
این دوست یا دوستان ،می توانند از اعضای خانواده باشند یا غریبه.داخلی یا خارجی همه در یک طیف جا دارند.
عمق دوستی ها هم در بالابردن سرمایه هرکس بسیار مهم است،پس جواب دادن شما به خودتان در مورد سوالات زیر می تواند نشان دهد شما چقدر سرمایه در زندگی دارید:
1 – چند دوست دارید؟
2 – با چند تا از آنان دوستی بالای ده سال دارید؟
3 – با چند تا از آنان رفت و آمد خانوادگی دارید؟
4 – برای چند تا از دسته اخیر حاضرید پس انداز خود را در مواقع ضروری خرجشان کنید؟
5 – برای چند تا از دوستان دسته چهارم حاضرید اگر لازم شد،خانه و سایر ملزومات خود را بفروشید و خرجشان کنید؟
6 – و بالاخره برای کدام یک حاضرید جانتان را فدا کنید؟
حالا ببینید چند نفر حاضرند این کارها را برای شما انجام دهند؟
سرمایه شما همین قدر است!!!

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

دوستت را بشناس!

شنبه, 28 ژانویه, 2012

«دوستت را که می خواهی بشناسی، سه بار عصبانی‌ اش کن».

این یک قاعده‌ی عام است، دوست یا دشمن، غریبه یا آشنا، هرکسی را در هنگام عصبانیت و دعوا می‌شود شناخت، حتی اگر طرف دعوا شما نباشید، مثلا دو نفر با هم دعوا می‌کنند و شما شاهد آن هستید.

موقع دعوا و عصبانیت که نقاب ها برداشته می شود، اصالت آدم ها هم عیان می‌ شود. اگر اصالت را مجموعه‌ ای از چیزهایی چون سطح دانایی و فرهنگ و تجربه و پختگی شخصیت بدانیم (یا هر تعریف دیگری که بشود از آن ارائه داد و البته هر تعریفی هم نسبی است)، وضعیت عصبانیت ملاک خوبی برای سنجش آن است. نکته اش اینجاست که ظاهرسازی موقع دعوا خیلی سخت و گاهی ناشدنی است.

آدمی که اصالت دارد، در رابطه با مسائل شخصی ممکن است عصبانی شود و دعوا کند، حتی فریاد هم می زند، اما توهین نمی کند، از ادبیات زننده استفاده نمی کند، طرف مقابل را به خاطر ظاهر یا ویژگی هایش با صفات حیوانات توصیف نمی‌ کند، برای سنگین کردن بار گناه او را به دیگرانی که مرتبط نیستند نسبت نمی دهد، کینه‌ هایی از سابق را که به دعوای جاری ربطی ندارد آشکار نمی کند، و مسائل فراشخصی مانند نژاد، ملیت، دین، جنسیت، یا خانواده و خاندان را پیش نمی کشد.

مهمتر از همه، آدم اصیل و شریف موقع عصبانیت، برای تخلیه‌ ی عصبانیت خود به دروغ و ناحق متوسل نمی شود. شریف، شریف است، در صلح و در جنگ

کوچه مردها(43)

چهار شنبه, 11 ژانویه, 2012

می گفتند در همه محله های دیگر هم همینطور است.من نمی دانستم.به هر حال در محله ما که حالا دیگر کلی شلوغ شده بود و تقریبا منطقه آبادی را تشکیل داده بود و ساکنان زیادی در آنجا حضور داشتند،دسته ای بودند که اولا جوان و قوی هیکل بودند و ثانیا بیکار بیکار بودند و نهایتا اینکه خیلی هم وضع مالی آنها خوب بود!

این ها دسته لات ها یا “داش”های محله بودند که سرکرده ای داشتند به اسم ممد سیاه و کاملا مطیع و نوچه او بودند.این ممد سیاه آدم فوق العاده قلچماق و به وقت خود شروری بود که ظاهرا با ژاندارمری محل هم کنار آمده بود و بساط خاص خود را در محل داشت.مثلا در یکی از تعزیه ها که من هم حضور داشتم ،شاهد بودم که به دلیلی بین او و یک جوان غریبه دعوایی درگرفت که منجر به زدو خوردی شد که تعزیه به هم ریخت و تعطیل شد و بدن بیهوش مرد غریبه در وسط میدان افتاده بود و ممد سیاه قصد داشت چاقویش را در بدن او فروکند که مادرش سراسیمه رسید و به دستهای او آویزان شد و آنقدر گریه کرد و به سرو صورتش زد تا ممد سیاه مرد جوان را به مادرش بخشید و به نوچه های خود دستور داد که :این کثافت و آشغال را جمع کنید و بندازید بیرون محل!

ممد سیاه و نوچه هایش خود را روسای محل می دانستند و برای خود حق و حقوق و در عین حال وظایفی قائل بودند،مثلا خود را حافظ ناموس محل در مقابل غریبه ها و بچه های دیگر محله ها می دانستند یا اینکه ناظر جریان امور کسب و کار محل بودند و یا اینکه در همه مراسم محرم و سینه زنی ها و دسته ها این افراد میداندار بودند و ترتیب امور را می دادند.

از کسی هم در مورد این نظارت نظر نمی خواستند و مردم محل یا از روی ترس و یا از روی علاقه به مرام آن ها این امر را پذیرفته بودند.

در مقابل این خدمات اجباری،برای خود حقوق و دستمزدی هم قائل بودند!بارها شاهد بودم که اول هر صبح یکی از نوچه های ممد سیاه به درب تک تک مغازه ها و دکه ها مراجعه می کند و حق و حساب روزانه را که بین دو تا پنج تومان بود جمع می کند.در قمارها هم نماینده ممد سیاه حضور داشت و “شیتیل”خود را در هر بار برد از برنده می گرفت.روی شیره کش خانه ها هم نظارت داشتند و حق خود را از آنها هم می گرفتند و همه اینگونه درآمدها تقدیم ممدآقا می شد تا او آنگونه که صلاح می داند بین نوچه های خود یا فقیران و مستمندان محل توزیع کند.خودش آدم چندان مادی نبود و فقط از این پولها نیاز غذا و میگساری روزانه اش را برمی داشت.بقول نوچه هایش:ممد آقا خیلی لوطی بود!؟

ژاندارمری هم اعتراضی به این امر نداشت،هرچه بود هم سهم ایشان پابرجا بود و هم خیلی از وظایف و زحماتی که آنها باید می کشیدند،توسط ممد سیاه و نوچه هایش انجام می شد و آنها راحت تر بودند.

روایت سی ام

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوانمرد بر تپه ای،در سجده،آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد.

مسافری که از دورها آمده بود،جوانمرد را دید،سفره دلش را گشود و از غریبی کفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.

جوانمرد لبخندی زد و گفت:برو ای مرد و شادمان باش،که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است،پیش آن غربتی که ما داریم.

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد،غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش.

رسالت انسان(2)

دوشنبه, 3 ژانویه, 2011

در این نوشته به نظرات فیلسوف بزرگ جهان و تاریخ”سقراط”می پردازیم.او نامورترین و مشهور ترین انسانی است که تاریخ در مورد تفکر به ماهیت انسانی به یاد دارد.اگرچه بعد از او بسیاری آمدند و اندیشه انسانی را غنی تر کردند اما سقراط را مردم به حق یا ناحق بعنوان پدر فلسفه می شناسند. (بیشتر…)