برچسب ها بـ ‘غریب’

شکوه عشق

دوشنبه, 1 آگوست, 2016

چه عزیزو باشکوهی ای عشق
و چه نادر، و غریب و کمیاب
و چه اسرار آمیز!
در خم هر گوشه از دالان راه در راه تو
نکته ای از غمزه های زندگانی خفته است
و ندارد پایان
این ره شیرین و پر رنج و عذاب!
هرکسی مدعی عاشقی و شیدایی
لیک افسوس که نشناخت تو را
راه پر پیچ و خم و دخمه اسرار تو را
قدمی کس ننهاد و سفری پا نگشود
و چه مظلوم و نجیب است این عشق
که شده ملعبه هر کس و ناکس به جهان
و چه زیبا نالید ،شاعر درد آشنا
که دلش خونین بود، زین همه ریب و ریا
کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی

چه غریب ماندی ای دل

دوشنبه, 13 ژوئن, 2016

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری
دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه:چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی‌پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

گل های مرداب 2

دوشنبه, 15 آوریل, 2013

خودش میدونه داره هر کسی ارزویی

این  باشه  ارزومون  نریزه  ابرویی

باهم بیایم دعا کنیم

خدامونو صدا کنیم

که اسمون بباره

فراوونی بیاره

ازش بخوایم برامون

سنگ تموم بذاره

راه های بسته باز شه

هیچکی غریب نباشه

صورت و شکل هیچکس

مردم فریب نباشه

شفا بده مریضو

خط بزنه ستیزو

رو هیچ دیوار و بومی

نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن

اونا که توی بندن

از بس نباشه نااهل

زندونا رو ببندن

خودش میدونه داره ….

سیا ه و سفید یه رنگ بشه

زشتیهامون قشنگ بشه

کویرا اباد بشن

اسیرا ازاد بشن

خسته ام از این کویر

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر


این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف


ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان


ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح


مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان


مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن


با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی


دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها


این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر


با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

قیصر امین پور

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟

ای کعبه

دوشنبه, 8 اکتبر, 2012

ای کعبه ، منم صدای دلسوخته ها

آتش به دلی چو من ، ندیده است خدا

این پرده که گرد توست ، می دانی چیست ؟

دود دل من طواف کرده است تو را

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 

شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد

شک ، آن لغت غریب را معنا کرد

شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم

بین همه ی  دروغ ها ، پیدا کرد

 

 

در ساعت من ،حکایتی ناپیداست

در ساعت من، قطره هزاران دریاست

این عقربه ها که گرد هم می چرخند

انگار یکی شمس، یکی مولاناست

 

ایرج زبردست

عارفانه ها 13

چهار شنبه, 11 جولای, 2012

 

ذوالنون سیاح بوده،می گوید:

وقتی می رفتم.جوانی دیدم شوری بود در وی.

گفتم:از کجایی ای غریب؟

گفت:غریب بود کسی که با او موانست دارد؟

بانگ از من برآمد و بیفتادم بیهوش

چون به هوش آمدم،گفت:چه شد؟

گفتم” دارو با درد موافقت افتاد

 

عبدالرحمان جامی

نمی خواهم در این دنیا بمانم

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

بس غریبم ای خدا

مانده ام از خود جدا

مانده ام از تو جدا

ما به هنگام ازل

پیکری واحد بدیم

کردی ام از خود جدا

پس فرستادی به دامان بلا

سرزمینی بی تو و بی انتها

آن زمان کین تکه را

از تنت کردی جدا

هرگز از این تکه ات

هیچ نپرسیدی چرا

حاضری گردی روان

در میان فتنه ها؟

دردها و غصه ها؟

هیچ حاضر می شوی

از تو گیرم امتحان؟

درسهایت خوانده ای؟

مایلی راهی شوی

در مکانی بس غریب؟

بین دیوان و ددان؟

من دگر آلوده ام

لایقت نیستم دگر باره

پس از رجعت شوم

پاره ای از آن وجود

ای توانای جهان

پاک گردان جان من

زین همه آلودگی

کوله بار پر زیان

از گناه و گند جان

وارهانم، وارهان