برچسب ها بـ ‘غروب’

مقالات 38

یکشنبه, 31 ژانویه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 2

حالا من عاشقم.
عاشق همسایه ای که بی دلیل با من بد خلقی می کند.
عاشق دانشجویی که فکر می کند سر من کلاه گذاشت و کتاب درسی ام را مجانی از من گرفت.
عاشق دوستانم هستم،عاشق دشمنانم،عاشق فرزندانم،عاشق دانشجویانم و از همه مهمتر عاشق تو که این نعمت را از تو دارم که مرا با عشق آشنا کردی و متاسفم که نمی توانم به اندازه ای که لازم است قدر دان تو باشم.
تو حق داری که به اندازه ای که من دوستت دارم،مرا دوست نداشته باشی و همه چیز را به من ترجیح می دهی.آخر من که به تو چیزی ندادم،رابطه من و تو معامله پر سود اما یکطرفه ای بود که همه اش به نفع من تمام شد. من با ذات عشق آشنا شدم و این بزرگترین سرمایه است.پس من هستم که باید قدردان باشم،تو هرگونه که می خواهی و صلاح می دانی باش.
همین که صبحی،ظهری،غروبی در گذر از همه الویت های مهم زندگی ات سلامی و یادی از من می کنی،مرا کافی است و توشه گرم بودنم خواهد بود تا سلام بعدی، و همین را هم عشق است که هرچه هست عشق است و جلوه عشق و چه زیبا گفته است مولانا که: عشق اصطرلاب اسرار خداست.

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی،که شنودی

کوچه مردها 69

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

در مدت اقامتم در تابستانها در روستایی در بابل،معمولا پسر ارشد خانواده ای که مهمانشان بودم و در شهر زندگی می کرد،چند روزی من و پسرش را – که تابستانها در روستا و پیش پدربزرگش می ماند – به شهر می برد و در یکی از شب هایی که در شهر بودیم هم ما دونفر را با یکی از دوستانش که او هم آموزگار مدرسه بود به سینما می برد.

شکل کار هر ساله یکسان بود و بسیار لذتبخش.از صبح همراه دوستم در انتظار رسیدن شب ثانیه شماری می کردیم. غروب آفتاب همراه دوستم و پدرش به دنبال نفر چهارم می رفتیم و بعد همگی با یک تاکسی که کرایه اش نفری پنج ریال بود به میدان اصلی شهر می رفتیم و کنار یکی از دو سینمای آنجا پیاده می شدیم.

با خرید بلیط وارد سالن انتظار می شدیم و با بیصبری منتظر رفتن به داخل سالن اصلی بودیم و نهایتا این امر اتفاق می افتاد.نشستن روی صندلی در سالن تاریک برای من موفقیت بزرگی محسوب می شد و بعد از لحظاتی پرده بزرگ کنار می رفت و صحنه نمایش پارچه ای و سفید رنگ نمایان می شد.با خاموش شدن چند چراغ باقیمانده م نمایش اعداد از نه تا صفر بخش تبلیغات کالا های مختلف آغاز می شد و بعد از چند دقیقه تبلیغ فیلم های آینده آن سینما صورت می گرفت که همه با علاقه تماشا می کردند و همانجا تصمیم می گرفتند که برای دیدن هریک از آنها هم بیایند یا خیر.

بالاخره بعد از حدود یک ربع فیلم اصلی شروع می شد.معمولا فیلمی ایرانی بود که در ابتدای فیلم همه چیز خوب بود ،اما بتدریج سر راه قهرمان فیلم مشکلات بزرگ و زیادی پیش می آمد و با فعالیتهای خودش و یکی دو تا از دوستانش که معمولا نقش یکی از این دوستان هم کمدی و خنده آور بود همه مشکلات در انتهای فیلم به خیر و خوشی حل می شد.در بین فیلم هم یکی دو بار قهرمان فیلم ترانه ای را می خواند و همه حظ می بردند!

نکته بسیار جالب این بود که در میانه فیلم و در یکی از حساسترین مواقع ناگهان فیلم قطع می شد و چراغها روشن می شدند و همه تماشاچیان باید سالن سینما را ترک می کردند و به سالن سربازی که کنار سالن اصلی سرپوشیده بود نقل مکان می نمودند! و ادامه فیلم را پس از چند دقیقه در سالن جدید تماشا می کردند.

پس از پایان فیلم ما هنوز هم ذوق زیادی داشتیم،چون بلافاصله بیرون سینما به یک ساندویچ فروشی که کنار همان سینما بود می رفتیم و نفری یک ساندویچ و یک نوشابه می خوردیم که برای ما که همیشه غذای خانگی می خوردیم،فوق العاده خوشمزه و جالب بود.این یک سنت بود و تقریبا همه کسانی که در سالن سینما بودند،خوردن ساندویچ و نوشابه بعد از فیلم را به نوعی واجب می دانستند!

نهایتا هم بعد از این مرحله از دستفروشی که در یک جعبه بزرگ شیشه ای مقدار زیادی پنیر خیکی محلی ریخته بود،یک تومان پنیر برای صبحانه فردا صبح می خریدند .مرد پنیر فروش کفگیری بزرگ از پنیر خیکی محلی را در تکه ای از یک روزنامه می ریخت و کاغذ را جمع می کرد و دورش را با نخ کوک خیاطی چندین دور می بست.هرگز و بعد از آن چند سال در عمرم و در هیچ کجای دنیا پنیری خوشمزه تر آن پنیرها نخورده ام.

کوچه مردها(24)

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

پدرم نقاش ساختمان بود و کارش تقریبا فصلی بود یعنی در ایامی از سال تقریبا بیکار بود.پس اندازی هم نداشتیم و به طور طبیعی در چنین ایامی به خانواده سخت می گذشت.پدرم غروب ها که به خانه می آمد،مادرم با نگرانی از او می پرسید:کار پیدا کردی؟و هنگامی که با جواب منفی او روبرو می شد ،نگران و اخم آلود خود را به کاری مشغول می کرد که بیشتر بافتن پولیوری از کاموا برای ما یا کوچک کردن لباس یکی از ما برای دیگری و یا…..بود.

با تمام کودکی و بچگی کاملا حس می کردم که وضعیت بحرانی است ،اما خوراکمان می رسید و بچه های محل و بیابان خدا هم که بود،پس غم چندانی نداشتم.یکی از همان روزها ،با آمدن پدرم قبل از مادرم ،من از او پرسیدم:کار پیدا کردی؟

هنوز درد چکی را که بلافاصله از پدرم خوردم،روی صورتم حس می کنم!انگار همه اضطراب و دلواپسی ها و گله های خود را در این چک و روی صورت من خالی کرد!؟بر سرم فریاد کشید که:مگه کار گم شده بود که من پیدا کنم.اصلا مگه شکم شما گرسنه مونده که می پرسی؟

با همه کوچکی فهمیدم که نباید این سوال را می کردم و کاسه صبرش لبریز شده.اصلا از او ناراحت نبودم،چون می فهمیدم ناراحتی اش بخاطر ماست و نه خودش.

برای رفع این مشکل از تجربه بعضی از اهالی محله استفاده کردیم،یعنی اجاره دادن دو اتاق طبقه پایین .هر یک از اتاقها را ماهی سی تومان اجاره دادیم.گاهی هردو اتاق را یک خانواده برمی داشت و گاهی هریک توسط یک خانواده اجاره می شد.

یادش به خیر!هم مشکل مالی در حد قابل قبولی حل شد و هم ما از نعمت همخانه بودن با آدم های خوبی برخوردار بودیم.بخصوص اگر این مستاجران ما بچه هم داشتند که عیش من و برادرانم،تکمیل می شد.

کوچه مردها(9)

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2011

صفای موجود محله با شروع ماه مبارک رمضان چند برابر می شد.

از یکی دو روز قبل از شروع ماه مبارک کسب آمادگی می شد.از پوست گرفتن از گردو و بادام گرفته تا خرید دو سه کیلویی خرما و پنیر و آرد(برای فرنی) و همچنین سفارش های اکید و مکرر همسایه ها به یکدیگر برای بیدار کردن دیگری در صورت خواب ماندن!

ما بچه ها عشق عجیبی به بیدار شدن در سحر های این ماه داشتیم و علیرغم توصیه پدر و مادر ها که بخوابید ،ما بیدارتان می کنیم،در شبهای اول بین خواب و بیداری بودیم و به محض شنیدن اولین صدا می پریدیم و صورت نشسته سر سفره سحری می نشستیم!

مناجات سحری،حال و هوای خوش و مقدس سحر،غذاهای مقوی و خوشمزه سفره سحری که بزرگتر ها را باید در طول روز از گرسنگی و ضعف حفظ می کرد و خواندن یا بهتر است بگویم ادای خواندن نماز پشت سر پدر یا مادر مشوق ما برای این امر بود.

همسایه ها همه مواظب هم بودند و اگر تا نیم ساعت قبل از اذان صبح چراغ خانه بغلی را روشن نمی دیدند،ابتدا با ملایمت ساکنان خواب رفته را صدا می کردند و در صورت لزوم کار به فریاد زدن و درب منزل را زدن هم می کشید.

با صدای بم و قشنگ پدر بزرگ دوستمان اصغر که از روی پشت بام با لهجه ترکی و بعد از شنیدن صدای توپی که به نشانه اذان صبح ،در می کردند می خواند،نماز خوانده می شد و بستگی به فصل،پدرها یا به سرکار می رفتند و یا کمی استراحت می کردند و ما بچه ها تا آنجا که معده سنگینمان اجازه می داد ،می خوابیدیم و بعد از بیدار شدن هم در حال بازی و شیطنت چندین بار از روی فراموشی و طبق عادت آب و غذا می خوردیم اما در مقابل اصرار مادرمان برای خوردن نهار(و گرفتن روزه کله گنجشکی)مقاومت می کردیم تا نزدیک افطار شود.

قبل از رسیدن زمان غروب آفتاب دو اتفاق متمایز با ماه های دیگر رخ می داد:

یکی رسیدن پدرها زودتر از روزهای ماه های دیگر به خانه همراه با میوه و زولبیا بامیه(که مزه ای بسیار بهتر و متفاوت تر از زولبیا های امروزی داشتند) و دیگری رسیدن بشقاب ها و کاسه های غذا از طرف خانه های همجوار و روبروی هم برای افطار.

بسیار زیبا بود که همسایه ها در این ماه همه غذاهای خود را بیشتر می پختند و حداقل برای دو خانه مجاور خود از آش و سوپ و غذایی که پخته بودند،یک ظرف می فرستادند و می توانید حدس بزنید که سفره افطار چقدر رنگین می شد!

با صدای توپ و اذان دلنشین پدر بزرگ اصغر به سفره هجوم می بردیم و قبل از پدر مادر های بدخلقمان بر اثر گرسنگی،افطار می کردیم!

محله هنوز مسجد نداشت و شب های قدر معمولا در خانه یکی از همسایه ها برگزار می شد که با دعوت از یک روحانی و موعظه او و سپس خواندن دعا و بقیه مراسم ادامه پیدا می کرد که ما بچه ها در شروع با کیف تمام باهم شلوغ می کردیم و در اواسط کار هم هرکدام در گوشه ای خوابمان می برد و صبح در خانه خودمان چشم می گشودیم.

بعد از گذشتن چند شب از ماه مبارک هم دیگر هم ذوقمان کم می شد و هم بدنمان نمی کشید که سحر ها بیدار شویم.ماه رمضان ما بچه های پنج شش ساله حدود یک هفته بود!

کوچه مردها(5)

چهار شنبه, 17 آگوست, 2011

شبهای تابستان

تابستان محله ما در آن زمان همه چیزش خاطره بود.

اهل محل همگی شبها از تاریک شدن هوا در پشت بام خانه می نشستند.کولر و پنکه و سایر وسایل خنک کننده که نبود.یخچال هم هنوز به محله نیامده بود و برای همین از یخ هم خبری نبود.

غروب که می شد مردهای خانه یکی یکی از راه می رسیدند،در حالی که درون دستمال بزرگ یزدی هر یک از آنان هندوانه،طالبی،خربزه و یا انگوری بود که به محض رسیدن آن ها را درون حوض خانه می انداختند تا در یکی دو ساعت آینده خنک شوند.آب سرد هم که درون کوزه بود.

مادر خانواده یا اگر بچه های بزرگتری بودند ،وظیفه پهن کردن رختخواب ها را روی پشت بام به عهده داشتند.با تاریک شدن هوا همه به پشت بام می رفتند و پدر خانواده اقدام به خرد کردن هندوانه یا خربزه یا طالبی می کرد و مادر هم سفره را پهن می کرد و ظروف را با نان و کوزه آب می آورد و این می شد شام خانواده ها.

شاید هفته ای یک بار هم املت تخم مرغ و گوجه فرنگی داشتیم،مگر وقتی که مهمان داشتیم که در اینصورت ما بچه ها از مهمان هم شادتر بودیم!

بعد از شام هم یا همسایه ها باهم شب نشینی می کردند و یا پدر مادر باهم درد دل می کردند و ما بچه ها هم به هر شکلی خود را سرگرم می کردیم تا خوابمان ببرد و با تابش آفتاب بر سرمان بیدار شویم.

در طول تابستان چند بار پیش می آمد که جوانهای محل باد بادک های کاغذی خود را به هوا می فرستادند و هر یک دو یا سه فانوس کاغذی هم با فاصله به نخ بادبادک هایی که هوا فرستاده بودند،می بستند.یکی از زیبا ترین منظره های طول عمر من،دیدن همین نقطه های زیبای نورانی در هوای تاریک و در پشت بام خنک محله و درون رختخوابهای خنک و سرد می باشد.

این تصویری است که کسی در زمان معاصر قادر به دیدنش نیست و حتی آن زمان هم کمتر این فرصت به دست می آید.

دلم برای آن همه صفا و سادگی و زیبایی خیلی تنگ شده است.

آفتاب و آدمها

شنبه, 23 آوریل, 2011

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک  بزرگ باشد 

    آفتاب در حال غروب است

دعای آخر سال

شنبه, 12 مارس, 2011

*برای سالی که در حال تمام شدن است:

پروردگارا تو را سپاس می گویم.

برای تمام لحظاتی که بر من ارزانی داشتی

برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای ابری و بارانی

برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تو را شکر می گویم برای سلامتی و بیماری، برای غمها و شادیهایی که امسال به من عطا کردی.

تو را شکر می کویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز گرفتی.

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دوستان یاری رسان، برای آن همه عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.

خدایا تو را شکر می کنم برای تنهاییم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکالهایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیک تر کرد.

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای، برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم.

*و برای سال در پیش رو :

پروردگارا، همان را میخواهم که تو برایم خواستاری.

تنها تو را می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی، تا در هر آنچه که سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواست تو را.

آنقدر امید و شجاعت، تا نومید نشوم.

و آنقدر عشق و محبت،— هر روز بیش از روز قبل، عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که آن به

و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.

پروردگارا به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هشیار، و دستانی   عنایت فرما تا بتوانیم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال میل برایم خواستاری، بدیده منت بپذیرم.

خدایا برای تمام عزیزانم، برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.

چنین باد

روایت سی ام

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوانمرد بر تپه ای،در سجده،آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد.

مسافری که از دورها آمده بود،جوانمرد را دید،سفره دلش را گشود و از غریبی کفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.

جوانمرد لبخندی زد و گفت:برو ای مرد و شادمان باش،که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است،پیش آن غربتی که ما داریم.

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد،غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش.