برچسب ها بـ ‘غره’

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 24 اکتبر, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

مقالات 70

یکشنبه, 23 اکتبر, 2016

اکنون تو باید از شاهراه”شریعت” وارد بزرگراه “طریقت” شوی،اما این را بدان که در همین آغاز این مرحله به دستگیری و مدد یک “راهنما” برای ادامه راه محتاجی.
او به تو خواهد گفت که:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
همچنین تو را نصیحت خواهد نمود که:
گر مرد نام و ننگی،از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم،از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم،نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی،در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز رزق و دعوی،شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد،غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی،دعوی زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو،گر می شوی کنون شو
وز آب و گل برون شو،در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو،مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را، از عشق معتبر کن
از رهبر الهی،عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی،تدبیر راهبر کن

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 20 ژوئن, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

یار مردم بشو

دوشنبه, 17 اکتبر, 2011

غم به دل راه مده،زهر مکن در جانت

همره غصه مشو،تلخ مکن ایامت

در جهان بی ثمر است،غصه دوران خوردن

گر بگیری اش به هیچ،می دود او دنبالت

به خودت غره مشو،خیره مشو با مردم

فخر مفروش به کسی،،گول مخور از نامت

شب مشو،نور بپاش بر دل و جان یاران

همره یار بشو،زنده کند این جانت

تا تو مشغول خودی،لذت دنیا نبری

بیرون از خود بشوی،شهد شود در کامت

من و خالق

چهار شنبه, 29 ژوئن, 2011

در ره ترديد منم،دشت پر از ريگ منم

دام تويي،دانه تويي،صاحب اين خانه تويي

ساقه خشكيده منم،نقش هر اميد منم

سايه هر بيد تويي،ساحل اميد تويي

سايه خورشيد منم،روح سيه بخت منم

سايپرتو خورشيد تويي،روح جوان بخت تويي

درد منم،خسته منم،تاب ندارد بدنم

نوش تويي،نور تويي،خالق هستي تويي

ديو منم،غره منم،دور زمهر تو منم

عرش تويي،مهر تويي،ياور انسان تويي

آرزو

سه شنبه, 1 مارس, 2011

از ویکتور هوگو

قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید …

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی،

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناسازگار …

برخی نادوست و برخی دوستدار …

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی …

نه کم و نه زیاد … درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد …

تا که زیاده به خود غره نشوی

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری …

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند …

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند …

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی …

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی …

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد …

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت …

به رایگان …

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …

هر چند خرد بوده باشد …

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی …

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :

« این مال من است »

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی …

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید …

اگر همه ی اینها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم …

دانه را درست بكار!

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011

 

  سالها پیش، به هنگام نسیم

 در میان دل خاک، دانه ای کاشته ام

 سالها کوشیدم،

 تا جوانه بزند، رشد کند

   شیوه من، این بود

 تا سقایت بکنم، من با اشک

 تا نوازش کنمش، من با آه

  بسیار جهد نمودم،

 هر آن دانه ام رشد نمود

 شد، نهالی موزون

  این به تکرار، مکرر شده بود

 بهار و تابستان، زرد و زمستان

 سالها زود گذشت

   به فروش نقدی تار سیاه

 به چروک ابرو

 شد نهالم، بزرگتر ز خودم

  آرزویم این بود

 از همان، وقت حضورش در دل

 از همان، لحظه بذرافشانی

 در کنارم باشد

 تا به او تکیه کنم تکیه گاهم باشد،

 در مسیر کولاک

 جان پناهی باشد

به میان تپش وسوسه ها

نام این سنگین دل

این درخت کاهل

 توبه از نسیان بود،

توبه از نسیانها

 از فراموشی الطاف خدا

 از فراموشی الطاف خدا

  من به او دل دادم

 من به او بالیدم

 من به او غره شدم

   لیک، امروز پس از، این همه سال

 این همه خون جگر خوردن و عصیان کردن

   نیک چون می نگرم می بینم

 گرچه سخت است، برایم گفتن

 گرچه صعب است، برایم دیدن

 این نهال دیروز این درخت امروز

 که خوش، تن و برگی دارد،در ظاهر

علیرغم دلم بار، نداشت

 سیب، نداشت

  باغبانی خسته می نالد

 می جوشد

 می گوید

 من چه کردم، مگر ای دهر

 و چرا ای آفاق

 دست پرورده من

 این درخت توبه

 سیب نداشت

 سیب نداد

 

    علی اکبر صابری