برچسب ها بـ ‘غرفه’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 24

سه شنبه, 1 مارس, 2016

حافظ شاعر یگانه است.در زبان فارسی،دیاری تاکنون نتوانسته است نظیر عالمی را که او به نیروی کلمات توانسته است بیافریند،خلق کند.این عالم شگفت انگیز چیست؟در طی شش قرن،هزاران هزار تن شعرهای او را خوانده اند،سر تکان داده و به فکر فرو رفته اند،انبساط و آرامش یافته اند،او را لسان الغیب و کلامش را سحر حلال نامیده اند،اما هنوز که هنوز است،از راز او پرده برگرفته نشده است.

دیوان او چون قصری است که پنجره های رنگارنگ و نقش و نگارها و چراغها و غرفه ها و عشرت گاهها و محرابهایش،آن را بصورت مکانی افسانه ای درآورده است.در این قصر بدیع،طبیعی با مصنوع،فلز با گل،آب با بلور،کاشی با گیاه،و جواهر با عطر ترکیب شده است،و از همه عجیب تر،هوایی است که در آن شناور است،وزشی سحرآمیز،جوی مست کننده و بخورآگین که مجموع اشیائ را در بر می گیرد و به همه آنها سیلان و طپشی می بخشد.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 17

سه شنبه, 3 نوامبر, 2015

به طور کلی خطاب عاشقانه حافظ بر سه نوع از معشوق می تواند اطلاق گردد:
یکی موجودی که می توانسته است یکی از انسان های زمان او باشد…..بگیریم دختر همسایه یا شاهزاده خانمی که در کاخ زندگی می کرده و از پشت پرده با حافظ هم سخن می شده،و یا بانویی که در یکی از غرفه های مجلس وعظ به شنیدن می نشسته،و چون به خرامش می آمده،پیکر بلند باریکش را در زیر چادر به تموج می آورده و تنها دو چشم سیاه سوسوزن،پنجره های وجود او بودند،به سوی دنیای پهناور خواست.
نوع دوم معشوقی است که سیمای روشنی ندارد،درست نمی توان دریافت که زن است یا مرد،پیر است یا جوان،زنده است یا مرده.موجودی است نیمه آرمانی ،نیمه واقعی که مبین”انسان کامل” است و حافظ در تمام عمر در جستجویش بوده.
این معشوق همه خصوصیات جسمی و معنوی یک انسان والا را در بردارد،و نمونه برجسته آن موجودی را شامل می شود که هم تن زیبا دارد و هم روان زیبا.دست یافت به این معشوق،شخص را به قله رفیع زندگی و به نقطه ای که مقصود حیات است رهبری می کند.از همه وجودهای دیگر و خاکیان دیگر بی نیاز می شود.او عصاره خلقت است،و وقتی او بود،می توان از سر همه مخلوقات دیگر درگذشت.
نوع سوم،معشوق عشق عرفانی است،که از سنایی تا هاتف اصفهانی،شورانگیزترین کلمات را به خود اختصاص داده است.این معشوق مفهوم بسیار وسیعی را در بر می گیرد و در مرکز آن پروردگار است،فرمانروای کائنات،واجد همه زیبایی ها،که جمیع نیروها و نورها و آگاهی ها را در خود جمع دارد،آغاز و پایانی برایش نیست،زاده نشده و نازاینده است.

شعری از اخوان ثالث

شنبه, 22 ژانویه, 2011

بسان رهنوردانی که در افسانه ها
گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت
افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر
کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی
بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی
پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
 بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه
برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر
دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور
آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملل و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می
خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن
پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین
دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج
آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایارشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی
بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم