برچسب ها بـ ‘غربت’

از سر خستگی

دوشنبه, 18 نوامبر, 2013

تا به كي با فهم عشق مشغول شدن

                                         عشق را در خود ولي رنجور شدن

عشق قوت روح هر انسان بود

                                          پس چرا با ديگران ناجور شدن؟

ما فقير عشق با يار خوديم

                                           ما اسير  درد غربت  با توايم

اي خدا اين جان خاكي شد بلا

                                           عاشقان را كي كني از غم رها؟

من ندانم جاي بعدي چون بود

                                           خوان آن رنگين بود يا خون بود

ليك دانم زين جهان رنجورشدم

                                           خسته و مهجور و بس ناسور شدم

مردمان با يكدگر در بيم وجنگ

                                            عاشقي در كنج دل هايي چو سنگ

وارهان اين عاصي پر نام و ننگ

زين جهان پرشتاب و رنگ رنگ

خوش به حال من! 3

شنبه, 19 ژانویه, 2013

همه آنهایی که ایران را ترک کرده اند و به زندگی در غربتی هرقدر موفق پرداخته اند،برای این کار دلیلی داشته اند:

-به دلیلی از ایران گریخته اند.

-برای ادامه تحصیل و موثر تر بودن در جامعه هجرت کرده اند.

-برای زندگی بهتر و آزاد تر کوچ کرده اند.

و یا ترکیبی از دلایل فوق،اما من یقین دارم که در گوشه ذهن خود آرزوی بودن در این آب و خاک و برگشتن و رشد کردن در خاک خود را دارند.

آنها از این که در این کشور نیستند و برای آرمان ها و ایده آل های ناب ایرانی خود نمی کوشند، دلتنگند و برای همین به یاد ایران می گریند،در هر موقعیت و پست و مقامی که باشند.

فردایی که برگردند،در مقابل آنان که ایستادند و جنگیدند و کوشیدند و این کشور را آباد نمودند،چه دارند که بگویند؟

با خوب و بد این مردم ساختن و تلاش برای بهروزی نیک و بدشان کردن ارزشمند است،نه هنگامی که همه بتوانند راحت و در رفاه زندگی کنند بیایی و منت هم سرشان داشته باشی.

مردم هم دوستان خود را می شناسند و فرق دوست و مدعی را خوب می دانند.مردم عاشق کسی هستند که صادقانه و بی ریا می گوید:

اگر پاکید، اگر آلوده دامان

من ای مردم شما را دوست دارم

دل نوشته های سفر(1)

شنبه, 9 آوریل, 2011

قسم به غربت آوارگان

و به یاد تنهایی محرومان از عشق

قسم به لذت دوست داشتن

و به یاد آنانکه در میان خودی ترین انجمن ها حقیرند

قسم به همدلی و همراهی و یاری

و به یاد تنهایان بیکس

قسم به قدرت خدا بر جهان

و به یاد همه فراموش شدگان درگاه الهی

قسم به دل شکفته از محبت یاری

و به یاد دل شکسته همه آوارگان دور از وطن

قسم به عشق و به معشوق و به یاد آنکه دل آرام گیرد از او

که برنگیرم دل از تو ای همراه

که برنگیرم دل از تو ای همدل

روایت سی ام

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوانمرد بر تپه ای،در سجده،آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد.

مسافری که از دورها آمده بود،جوانمرد را دید،سفره دلش را گشود و از غریبی کفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.

جوانمرد لبخندی زد و گفت:برو ای مرد و شادمان باش،که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است،پیش آن غربتی که ما داریم.

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد،غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش.