برچسب ها بـ ‘غبار’

چه غریب ماندی ای دل

دوشنبه, 13 ژوئن, 2016

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری
دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه:چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی‌پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

جمع اضدادیم!

دوشنبه, 15 فوریه, 2016

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربناک تر از باد بهاریم
خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق ،باده ننوشیم
وز سفره رنگین فلک، لقمه نگیریم
بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
آیینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم، بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم

من و استاد!

دوشنبه, 28 سپتامبر, 2015

حتما همه شما این شعر معروف استاد شفیعی کدکنی را خوانده اید:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به جز این سرا،سرایم
سفرت به خیر!اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
آن قدر این شعر ایشان را دوست دارم و همیشه با خود زمزمه می کنم که ناگهان امروز این پاسخ به ذهنم آمد:
گونی اسیر بودم
چو شنیدم این پیامت
ره خود نمودم آغاز
به امید و از دل و جان
و برون کشیده خود را
ز غبار آن بیابان
به بسی مرارت و رنج
ز هزارجا گذشتم
به هزار کس رسیدم
همه جا ندا یم این بود
دل من پیام دارد
ز سلام نازنینی
به کجاست صاحب آن؟
ولی از ورای ایام
پی سال ها دویدن
به خیالی ساده و خام
چه بگویمت ز فرجام؟
دل آن ندارم اما
ای عزیز بهتر از جان
به هرآن کجا که رفتم
نه شکوفه بود نه باران
همه عالم اینچنین است
همه جا نمین و سرد است
همه ناامید و نالان
ز غبار این بیابان

جشن در معبد نوعدوستی

شنبه, 4 اکتبر, 2014

چهار سال گذشت و وارد پنجمین سال فعالیت معبد نوعدوستی شده ایم،برای خود عمری شده است!

در این مدت 5781 مطلب در نقاط مختلف سایت گنجانده ایم و بیش از 7161 مطلب از ساکنین معبد ،دیدگاه های مختلف ،مطرح شده است و از لطف خدا اکثریت مطالب و دیدگاه های نوشته شده با این نیت و منظور بوده که آدم تر شویم و به خدا نزدیکتر که هرچه هست،اوست.

به همه ساکنین دائمی و مهمانان گاه به گاه معبد خسته نباشید می گویم و درخواست ماندگاری و تلاش بیشتر برای آدم شدنی بهتر از امروز.

بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند

آیینه صبحیم و غباری نپذیریم

ما چشمه نوریم، بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

غزل گریه احساس

دوشنبه, 18 آگوست, 2014

من به هم صحبتیِ آینه عادت دارم
مثلِ جاری شدنِ چشمه اصالت دارم
ازتب آلوده ترین قلّه یِ عشق آمده ام
من که با چشمه یِ خورشید رقابت دارم
مثلِ آتشکده ای پشتِ غبارِ تاریخ
با تبِ آتشِ زرتشت قرابت دارم
گرچه آلوده یِ دنیایِ فریبم، امّا
سینه ای پاک به پهنایِ صداقت دارم
وقتی ازچهچهه یِ چلچله ها سرشارم
به غزل گریه ی احساس چه حاجت دارم
آن قدراز«تپشِ پنجره ها» سرشارم
که نگاهی به بلندایِ نجابت دارم
دست هایِ من اگر عاطفه رامی فهمند
با کسی سبزترازعشق رفاقت دارم

خود را پیدا کن

شنبه, 27 جولای, 2013

گر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،

در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن …

مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد

دستی ببر و ” خودِ غبار گرفته ات ” را از زمین بردار

دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال ،

باز درخشندگی اش متعجبت می کند.

خویش را پیدا کن …

قبل از آنکه دیر شود

خیلی نمی خواهد دور بروی،

جایی همین نزدیکی ها را بگرد …

باز هم از حافظ

دوشنبه, 27 می, 2013

امروز چه حال خوشی دارم!

به سراغ همدم تنهایی هایم”حافظ شیرین سخن “می روم،

می گویدم که:

هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند

نگه دار سر رشته تا نگه دارد

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست

كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل جانم فداي آن محبوب

كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف اردل مرا بيني

ز روي لطف بگويش كه جا نگه دارد

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي

فرشته ات به دودست دعا نگه دارد

چو گفتمش كه دلم را نگه دار چه گفت

ز دست بنده چه خيزد، خدا نگه دارد

غبار راهگذارت كجاست تا حافظ

به يادگار نسيم صبا نگه دارد

عاشق باش

شنبه, 15 دسامبر, 2012
  1. هرگز عاقل نشو!
    همیشه دیوانه بمان.
    مبادا بزرگ شوی!
    کودک بمان.
    در اندوه پایانی عشق
    طوفان باش
    و این گونه بمان.
    مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو!
    مرگ عیب جویی می کند
    با این همه عاشق باش
    وقتی می میری…