برچسب ها بـ ‘غایب’

از شیخ بهایی

دوشنبه, 22 فوریه, 2021

تـا کــی بـه تـمـنــای وصــال تــو یــگـانـه
اشکم شود از هـر مـژه چون سـیل روانه
خواهـد به سر ایـد شـب هجـران تو یا نه
ای تـیـر غـمـت را دل عـشــــاق نـشـانـه
جـمعـی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
رفـتـم بـه در صـومـعـه عــــابــد و زاهــــد
دیـدم هـمه را پیش رخـت راکـع و سـاجد
در مـیـکـده رهـبـانـم و در صـومـعـه عــابد
گـه مـعـتـکف دیـرم و گـه سـاکن مسـجد
یـعنی که تو را مـی طلـبم خـانه به خـانه
روزی کـه بـر افـتند حریــفان پـی هـر کـار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
مـن یـــار طلـب کـردم و او جــلوه گـه یــار
حاجـی بـه ره کـعـبه و مـن طـالـب دیـدار
او خانه همی جـوید و من صـاحــب خـانه
هـر در کـه زنـم صـاحب ان خـانه تویی تو
هـر جـا کـه روم پرتـو کـاشـانه تـویـی تــو
در مـیـکـده و دیـر کـه جـانـانـه تـویـی تــو
مقـصود من از کعـبه و مـی خـانه تویی تو

عید فطر مبارک باد

چهار شنبه, 7 آگوست, 2013

 ای عاشقان خسته تن،عید شما هم سر رسید

میهمانی عرش خدا،بر عاشقان ،آخر رسید

بر بندگان مخلصش این روز خوب فرخنده باد

یادی ز ما بیچارگان ،بر خاطر جانان رسید؟

آنان که در بیماری و عجز توان و جسمشان

غایب بدند در بزمتان،حسرت به دلهاشان رسید

در این مقدس عیدتان،لطفا بخواهید از خدا

تا به شود احوالشان،شاید شفا هم در رسید

خدا را شکر!

شنبه, 15 دسامبر, 2012

با عصبانیت سرش فریاد زدم:از درس به این آسانی رد شدی؟آخر چرا؟

گفت:درست نمی دانم.با استادش تماس گرفتم:می گفت اکثر جلسات غایب بود و در نتیجه تمرینهای بین ترم را هم تحویل نداده بود.

از پسرم پرسیدم:چرا سر کلاس نرفتی و چرا تمرین ها را تحویل ندادی.

گفت:بخاطر تداخل با کلاس دیگری با خود استاد هماهنگ کرده بودم که از زمان آنتراکت بین درس من به کلاس دیگر بروم.تمرین ها را هم چون بلد نبودم،حل نکردم و تحویل ندادم.با وجود اینکه می دیدم فقط یکی دو نفر حل می کنند و بقیه بچه ها از روی این دونفر در حیاط دانشگاه می نوشتند و تحویل می دادند.

گفتم:خوب تو هم همین کار را می کردی.

گفت:این بی احترامی به استاد و از آن مهمتر به خودم بود!

خلع سلاح شدم.هیچ نداشتم که بگویم.کاش می گذاشتم همان رشته مورد علاقه خودش(فلسفه) را بخواند.

تقدیم به حسین و حسینیان

دوشنبه, 13 دسامبر, 2010

ای با من و پنهان چو دل،از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای هرجا روم،قصد مقامت می کنم

گه همچو باز آشنا،بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان،آهنگ بامت می کنم

هرجا که هستی حاضری،از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود،چون یاد نامت می کنم

گر غایبی هردم چرا،آسیب بر دل می زنم

ورحاضری پس من چرا،در سینه دامت می کنم

دوری به تن،لیک از دلم،اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من،چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو،بر ما فرستد نور تو

ای جان هر مهجور تو،جان را غلامت می کنم

من آینه دل را زتو،این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم