برچسب ها بـ ‘غافلگیر’

آدم ها…..

شنبه, 11 ژانویه, 2014

آدم ها را می توان به اشکال مختلف و با دیدگاه های متنوع دسته بندی کرد.این هم یک جورش است:

– بعضی ها طوری مجذوبت می کنند که همه عمر با آنها خواهی ماند.

-بعضی ها طوری غافلگیرت می کنند که می گویی:کاش زودتر دیده بودمت.

– بعضی ها از دور مجذوبت می کنند و تو آرزوی دیدارشان را داری.

-بعضی ها از دور منفورت می کنند و تو همیشه در حال پرهیز از دیدنشان هستی.

– بعضی ها چنان برخورد بدی با تو می کنند که می گویی:کاش هرگز تو را ندیده بودم.

– و بالاخره بعضی ها حالی در تو به وجود می آورند که آرزو می کنی وابستگی و حضور او در کنار تو هرچه زودتر پایان یابد.

بیایید وضعیت خود را در این دسته بندی مشخص نموده و اگر لازم است تغییری در خود ایجاد نماییم.

تنها عشق است که می ماند

سه شنبه, 13 مارس, 2012

 

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما

با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند

مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه

هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آنها را شریک کردیم در روزمرگی هایمان

گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

 

ولی من چه؟؟هنوز…

ترس های کودکی ام پا برجاست

ناخوابی های من

و شنیده هایی از

دیو و غول

کاش

بیشتر از صورت مهربان خدا

می گفتند

 

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را

خودم برای فرزندم میگویم. یک روزی مینشینم و همه ی اینها را برای بچه ام تعریف میکنم

وقتی این کار را میکنم که بچه ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا اینها را هضم کند

و بعد از یاد ببرد

 

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه ی پذیرش را

همانطور که احتمالا درد لحظه ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

 

اول از همه مرگ را برایش تعریف میکنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویاروییاش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون های شبانه بشناسد

برایش میگویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست میماند

که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

 

برایش میگویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی… ساده تر از عمری ترسیدن از آن است

 

خودم برایش میگویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگهاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

 

بداند که ترسهای بزرگ ممکن است در لحظه ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش میگویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

 

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

 

میخواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمانهایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه میشود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر میکند برای داشتنشان محق است را

به او نمیدهند و جلوی چشمش به دیگری میدهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار سادهای نیست و اگر آدم سعی اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

 

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگتر شود و آزاده تر

 

میخواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنیاش خسته شدن از خوشبینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطهی تلخی ناامیدیهای خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد

 

برایش میگویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا میکند

و امید میتواند هزار بار دیگر هم برگردد

 

میخواهم برای بچه ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد

که دنیا آنطور که من میگفتم نبود

که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم

و خودم هم خوب میدانم نصیحت های من نمیتوانست فراتر از ترسها و ناامیدی ها و حقارتهای خودم برود

پس نمیتوانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

 

میخواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی ها و حفره هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

میخواهم بنشینم و ساعتها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمیبینم

و همه ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم میریزم

 

و بالاخره حتما میخواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی ارزد

حتی اگر من بگویم…

 

 

 

 

 

 

عاشقان واقعی

شنبه, 25 فوریه, 2012

دیروز بدون اطلاع و سرزده به دیدار پدر و مادرم رفتم.

بسیار غافلگیر شدند و خوشحال.

به شکل غیر قابل باوری به من محبت می کردند و پذیرایی در حد وسعشان.

در راه برگشت تمامی راه را گریستم.

پیرزن و پیرمرد به چه راحتی خوشحال می شوند و ما فرزندان چقدر بخیلیم.

در این روزگار که حسرت عشق و مهر واقعی بالای سرمان به دل آدم ها مانده،تنها دو نفر در جهان وجود دارند که هرگونه باشی،خوب یا بد،مهربان یا بی وفا،یار یا نار،بدون قید و شرط و از عمق وجودشان تو را دوست دارند.

پدر و مادرت

تا هستند قدرشان را بدان و دلشان را از خود راضی نگهدار.

این نصیحت همه کسانی است که این نعمت را از دست داده اند.

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.

لذت های کم هزینه(1)

چهار شنبه, 14 سپتامبر, 2011

-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

-سعی کنیم بیشتر بخندیم.

-تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

-با تلفن کردن به یک دوست قدیمی،او را غافلگیر و خود را شاد کنیم.

-گاهی هدیه هایی را که گرفته ایم،بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

-بیشتر دعا کنیم.

-در داخل راه پله و آسانسورو……با دیگران صحبت کنیم.

-هراز گاهی نفس عمیق بکشیم.

-لذت عطسه کردن را حس کنیم.

قدر این که سالم هستیم را بدانیم.

روزهای بارانی

دوشنبه, 23 می, 2011

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

 

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی میکردی من خیس نشوم

شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

 

سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکنه

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد

.

.

.

و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

با یک چتر اضافه اومدی

مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

دکترعلی شریعتی

 

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت های دنیا

پنجشنبه, 13 ژانویه, 2011

 

اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم … در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید …

 1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 – سعی كنیم بیشتر بخندیم.

3-  تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

4 –  با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

5 – گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

6 –  بیشتردعا كنیم.

7 – در داخل آسانسور و راه پله و… باآدمها صحبت كنیم.

8-  هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

9-  لذت عطسه كردن را حس كنیم.

10-  قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

11-  زیر دوش آواز بخوانیم.

12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15-  برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

16-  از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.

17-  برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!

18-  مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و… )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

19-  در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20-  گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21-  گاهی از درخت بالا برویم.

22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

23-  گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.

24-  بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

25-  وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم

26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.

27-  سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.

28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

30-  زیر باران راه برویم.

31-  كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..

32-  قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و… را یاد بگیریم.

34-  اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

38-  گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

40-  از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.