برچسب ها بـ ‘عید’

تصویر نوشته 66

سه شنبه, 24 آوریل, 2018

گله ها را بگذار

دوشنبه, 19 اکتبر, 2015

گله ها را بگذار
ناله ها را بس کن
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی
زندگی چشم ندارد که ببیند ،اخم دلتنگ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود
تا بجنبیم تمام است،تمام
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟
یا همین سال جدید
باز کم مانده به عید
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام و چه به نام و چه به دام
زندگی معرکه همت ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه به نان و چه به جان و چه به آن
زندگی صحنه بی تابی ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و چه به ساز و چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست
زندگی می گذرد

کوچه مردها 126

چهار شنبه, 26 فوریه, 2014

در سال اول دبیرستان،بیشتر تحت تاثیر فضا و افراد جدید بودم و روحیه جسوری در آنجا نداشتم و فقط درس می خواندم و با نمرات خوبی نیز خود را در بین دانش آموزان برجسته کلاس جا دادم.
اما بعد از خو گرفتن با محیط جدید از سال دوم و تشکیل و همراهی با گروه “زنپشیل” آتش ها می سوزاندیم.
با کاغذهای روغنی بین صفحات اصلی دفتر های نقاشی “فیلی” که آقای دانش هربار لوله می کرد و بعنوان بلندگو استفاده می کرد،نوارهای طولانی و چند متری درست می کردیم و به دیوارهای کلاس آویزان می کردیم و روی تخته سیاه هم عکس گل می کشیدیم و وسطش می نوشتیم:آقا تولدت مبارک!
و وقتی او وارد کلاس می شد همه باهم آهنگ تولدت مبارک را می خواندیم و او آنقدر عصبانی می شد که دوباره دفتر یکی از بچه های ردیف جلو را بر می داشت و لوله می کرد و داخلش فریاد می کشید:ساکت،ساکت،و به این ترتیب مواد اولیه جشن هفته بعد ما تهیه می شد!
آقای خزائلی،معلم تاریخ و جغرافیا هم هر بار وارد می شد،بچه ها شروع به تشویق و سوت و دست زدن می کردند و همه می گفتند:آقا عیدتون مبارک!با صدای نازک و همراه با ناز می گفت:حالا کو تا عید؟و ما جواب می دادیم:آقا هر بار شما را می بینیم،احساس می کنیم عیده!
اگر آموزگاری سخت گیر بود ،قبل از ورودش به کلاس ،آنقدر با کفش روی صندلی اش راه می رفتیم که نتواند بنشیند و تمام مدت کلاس سرپا بایستد و یا تخته را آنقدر با گچ رنگی می کردیم تا پاک کردنش پنج دقیقه ای وقت کلاس را بگیرد.
از اولین روز بعد از تعطیلات عید ،روی دیوار کلاس با گچ رنگی و خیلی بزرگ می نوشتیم:353 روز مانده به عید و هر روز یک روزش را کم می کردیم!
کشیدن کاریکاتور معلم ها هم روی تخته توسط یکی از دانش آموزان که در این کار استاد بود،دو سه هفته ای ادامه داشت اما با شناسایی او و کتک مفصلی که از آقای شاه صاحبی خورد ،این کار متوقف شد.
و بسیاری کارهای دیگر،تازه این ها در حالی بود که به شدت از آقای شاه صاحبی می ترسیدیم و الا حتما مدرسه را منفجر می کردیم که اتفاقا یک انفجار هم داشتیم که در قسمت های بعدی برایتان خواهم نوشت.
اما با وجود همه این شیطنت ها در مدرسه پیش مدیر و معلمان عزیز بودم،چون درسم را هم خیلی خوب می خواندم.

عید فطر مبارک باد

چهار شنبه, 7 آگوست, 2013

 ای عاشقان خسته تن،عید شما هم سر رسید

میهمانی عرش خدا،بر عاشقان ،آخر رسید

بر بندگان مخلصش این روز خوب فرخنده باد

یادی ز ما بیچارگان ،بر خاطر جانان رسید؟

آنان که در بیماری و عجز توان و جسمشان

غایب بدند در بزمتان،حسرت به دلهاشان رسید

در این مقدس عیدتان،لطفا بخواهید از خدا

تا به شود احوالشان،شاید شفا هم در رسید

مبارک باد

سه شنبه, 30 آگوست, 2011

عید پاکی روح و تن بر همه مبارک باد

از دعا کردن دیگران در این حال خوش،پرهیز نفرمایید

حکایتی از بایزید بسطامی

شنبه, 18 دسامبر, 2010

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من درخور آتشم

به خاکستری روی در هم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

زمغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب ناک

یکی حلقه کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند،که نگذاردش؟

ور این را براند،که بازآردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته است پیش

روایت هشتم

دوشنبه, 29 نوامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

مردی به زیارت می رفت.

جوانمرد به او رسید و پرسید:به کجا می روی؟

مرد گفت:به زیارت می روم،به دیاری.

جوانمرد گفت:چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟

مرد گفت:خدا را طلب می کنم.

جوانمرد گفت:خدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی؟

پیامبر ،ما را گفت:علم را اگر به چین باشد،جستجو کنید اما نگفت برای جستجوی خدا نیز باید جایی رفت.

جوانمرد می رفت و با خود می گفت:مردم،خدا را در مسجد می جویند،ما هرجا که هستیم ،مسجد است.مردم،مبارکی را در رمضان می جویند و ما،ماههایمان همه رمضان است.مردم،عیدشان آدینه است و ما هرروزمان عید و آدینه است.