برچسب ها بـ ‘عیان’

از میر رضی الدین آرتیمانی

دوشنبه, 6 نوامبر, 2017

خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه

همه چیز عشق است!

دوشنبه, 17 اکتبر, 2016

نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
به ظاهربین همی‌گوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی‌لرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
مرا گردون همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بی‌دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم

نرسیدیم

دوشنبه, 11 مارس, 2013

یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم

جز نقش خیالی،بر این پرده ندیدیم

دادیم و گرفتیم و کشیدند و کشیدیم

در کشمکش دهر،به جز مکر ندیدیم

یاری اگر اندر ره این جاده عیان شد

راندیم زخود و بار دگر هیچ ندیدیم

صدبار چو موج اوج گرفتیم و سرآخر

درمانده خمودیم و به ساحل نرسیدیم

این قافله عمر به غفلت سپری شد

جز حسرت و اندوه به چیزی نرسیدیم

عاشقانه ها 34

یکشنبه, 23 دسامبر, 2012

عشق آتش سوزان است و بحر بیکران است همه جان است قصه ی بی پایان است عقل و ادراک در وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان است نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان. روح روح است و فتوح فتوح. اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و شهر را خبر کند. هم آتش است، هم آب؛ هم ظلمت است هم آفتاب. عشق درد است لیکن به درد آرد، چنانکه علت حیات است ،سبب ممات است. هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است.

ای آنکه مانده ای بر طبع بر وصال خویش            نشنیده ای که عشق سراسر بلا بود

پروانه ی ضعیف کند جان و دل نثار                     تا پیش شمع یک نفس او را بقا بود

 

عاشقانه ها(6)

یکشنبه, 13 می, 2012

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

 

جای ما آن بالاست!

دوشنبه, 14 نوامبر, 2011

بیایید خود را دوپاره کنیم

یکی در زمین،دیگری آسمان

به روزی بکوشیم،در این جهان

به فرغت رویم منزل عرشیان

به خاک اندرون صد پلشتی بود

ز پاکی فقط نزد او جو نشان

زمین جایگاه قسی مردم است

بزرگان به گرد خدا شادمان

به خلق جهان دل نهادن خطاست

ولی واجب است خدمتش در نهان

تو نیکی کن و بر خلایق مگو

اگر دوست خواهد،نماید عیان

تو خود هرچه باشی،خدا عالم است

چه باک از سخن های این مردمان

چه کنیم؟

چهار شنبه, 29 دسامبر, 2010

بیایید خود را دو پاره کنیم

یکی در زمین،دیگری آسمان

به روزی بکوشیم در این جهان

به فرغت رویم منزل عرشیان

به خاک اندرون صد پلشتی بود

ز پاکی فقط نزد او،جو نشان

زمین جایگاه قسی مردم است

بزرگان به گرد خدا،شادمان

به خلق جهان دل نهادن،خطاست

ولی واجب است خدمتش در نهان

تو نیکی کن و بر خلایق مگو

اگر دوست خواهد،نماید عیان

تو خود هرچه باشی،خدا عالم است

چه باک از سخن های این مردمان