برچسب ها بـ ‘عکس’

عرفان نامه 10

چهار شنبه, 23 آگوست, 2017

از کتای عاشقانه آرام نادر ابراهیمی

 

چيزي بيش از ياد ، بيش از عكس ، بيش از نامه هاي عاشقانه ، بيش از تمام نخستين ها عشق را زنده نگه مي دارد،

جاري كردن عشق : سيلانِ دائمي آن . در گذشته ها به دنبال آن لحظه هاي ناب گشتن ، آشكارا به معناي آن است كه

آن لحظه ها ، اينك ، وجود ندارد.

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

کوچه مردها 110

چهار شنبه, 3 جولای, 2013

کلاس چهارم دبستان بودم که کتابی را دست یکی از دوستان خود دیدم به نام”سه یار دبستانی”.وقتی از ایشان خواستم که کتاب را ببینم و پس از تورقی در آن،متوجه شدم داستان دوستی و زندگی سه دوست زمان بچگی به نام های حسن صباح و خواجه نظام الملک و عمر خیام است.خیلی علاقه مند شدم و از دوستم یوسف خواستم که وقتی آن را خواند،مدتی هم به من قرض دهد تا من هم بخوانمش.

اما دوستم گفت که نمی تواند،چون این کتاب را از کتابخانه قرض گرفته و چند روز بعد باید آن را پس دهد.راست می گفت،چون داخل صفحه آخر کتاب کارتی وجود داشت که روی آن تاریخ پس دادن کتاب قید شده بود.

برای اولین بار از وجود جایی به اسم کتابخانه مطلع شدم و از یوسف پرسیدم که من هم می توانم عضو شوم.پاسخ مثبت بود و قرار شد که دفعه بعد که می رود من هم با یک عکس و معرفی نامه مدرسه همراهش بروم.

در روز موعود من و یوسف سوار اتوبوس های میدان هاشمی به پارک شهر شدیم و ایستگاه “باغ شاه” پیاده شدیم و با کمی پیاده روی در خیابان اکبر آباد وارد یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان شدیم و من با دادن معرفی نامه و عکس در عرض دو سه دقیقه عضو شدم و کارتم را گرفتم.

عظمت سالن کتابخانه که همه باید به شدت سکوتش را رعایت می کردند و وجود آن همه کتاب در قفسه ها حسابس مرا مجذوب کرده بود.حکم ماهی را پیدا کرده بودم که یکباره از رودی کوچک وارد اقیانوس شده بود.از ذوق نمی دانستم چه کتابی را بردارم.بالاخره من هم جلدی دیگر از همان کتاب سه یار دبستانی را گرفتم و اولین کتاب غیر درسی عمرم را مطالعه کردم.

عارفانه ها 25

چهار شنبه, 10 اکتبر, 2012

در سراسر این مسیر کسانی که از کنار جویبارک خرد می گذرند در آن می نگرند.از زلالی و پیوستگی که در اوست،جویبار را نمی بینند.عکس خود را در آن،در زلالی آب می بینند.اما چه کند جویبار خرد اگر یک گذرنده در آن تصویر دیو را می بیند و گذرنده دیگر تصویر فرشته را در آن منعکس می یابد؟

با وجود دریا جویبار نمی تواند از هستی دم زند،لاجرم نادیده می ماند و به هیچ حساب نمی آید،گذرندگان هم جویبار را نمی بینند، فقط خود را می بینند که عکس خودی های آنهاست و لاجرم جز نقص و شر و عیب نیست.

من که جویبار خردم،چنان با شور و هیجان به دنبال سرنوشت خویش به دنبال دریا که در دوردستها آغوش گشوده است می شتابم که غوغای این گذرندگان را نمی شنوم و از بانگ و غلغله آنها نه اندوه به دل راه می دهم و نه دچار بیم می شوم.در طول راه گاه گل آلودم،گاه کف کرده ام،گاه زلالم و گاه بیرنگ و این دگرگونی هایی که در طول راه برای من پیش می آید به تصویر ضمیر آنها کاری ندارد.