برچسب ها بـ ‘عيب پوشي’

رسالت بشري از ديد من(2)

جمعه, 11 مارس, 2011

با توجه به مطالب قبلی معلوم می گردد که:

1 – انسان تنها موجود دارای اختیار در مخلوقاتی است که ما می شناسیم.

2 – هرکس مجبور به انتخاب برای “خوب بودن” یا “بد بودن” در طول زندگی خود است.

نادر ابراهیمی در کتاب “ابوالمشاغل” خود آورده است که:

“روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله… خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند… حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت….
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند
و رنج می کشند… و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را “بیشرمانه مردن”تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود… ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند……..
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.”

 

به نظر من و با توجه به مطالبی که گفته شد،انسان ایرانی در جهان بینی خود،باید به چهارعامل که در ذات هر ایرانی بصورت بنیادین وجود دارد،توجه،تعمق، تدبر و تصمیم گیری نماید:

1 – دین

2 – عرفان

3 – ملیت

4 –هنر

و البته هر چهار موضوع،حول محور “عشق به انسان و انسانیت” بعنوان امانت خدا نزد انسان و نخ تسبیح هر چهار دانه فوق!می توانم ادعا کنم که در این سایت هرچه آورده ام و ارائه کرده ام در مورد یکی یا چندتا از موضوعات پنج گانه نام برده شده بوده است.

توضیح در مورد هریک از چهار عامل فوق می تواند بسیار به درازا بکشد،اما همینقدر می توان گفت که در مطالعه رفتار ایرانیان در طول تاریخ،همواره این چهار عنصر روحی را در وجود او دیده ایم و هرگاه احساس ضعف در یکی از موارد چهارگانه فوق در عصری و زمانه ای احساس شده،جامعه به سرعت و به شدت به سمت پر کردن خلا پیش آمده و جبران برآمده است.مطالعه دوران و مقاطع تاریخی ایران بهترین گواه من هستند.

بسیار خوب!تا کنون به این نتایج رسیده ایم:

1 – این جهان خالقی دارد،”خداوند”نام.

2 – او انسان را به عنوان تنها موجود صاحب اختیار در بین مخلوقات خود آفرید.

3 – هریک از ما مجبور به انتخاب راه زندگی خود در طول عمر(دین)،نوع نگاه خود به جهان هستی و همنوعان خود(عرفان)،استفاده از فرهنگی که در آن رشد کرده ایم،برای دو انتخاب قبلی(ملیت) به عنوان ابزاری برای قدم زدن در راه زندگی و نهایتا نحوه بیان عقاید و مطالب خود(هنر)می باشیم.

اکنون و در انتهای بحث،می پردازم به ارائه راه حل ها و پیشنهادات خود برای انتخاب بهترین رسالت و تکلیف:

الف – به نظر من ،هرکس با توجه به اینکه کامل ترین موجود عالم هستی و مطلق هر نیکویی”خداوند سبحان”می باشد،باید سعی نماید ویژگی ها و صفات الهی را در خود تا حد ممکن و در طول زندگی ایجاد و نهادینه نماید.

ب – سه جزئ اصلی این صفات و ویژگی ها را ،سه مطلب زیر می دانم:

1 – همیشه سعی نماییم جز به خوبی ها و نیکی ها،فکر نکنیم.

2 – در بیان مطالب و گفته های خود،جز سخن حق و آن هم به نیکوترین طرز بیان،چیزی بر زبان نیاوریم.

3 – و در اعمال خویش،همیشه به دنبال جواب این سوال باشیم که “خداوند در این مورد چگونه رفتار می نماید؟”و ما نیز به همان گونه عمل نماییم.

(به مطالب فوق در مقاله”عرفان فردی و عرفان اجتماعی”مفصلا پرداخته ام.)

ج – خروجی های حاصل از نهادینه کردن نظریه ها و رفتارهای فوق در خود،منجر به نتایج زیر خواهد گردید:

1 – حاکمیت شایسته سالاری در جوامع و در نتیجه تلاش و سعی هر فرد در اجتماع برای کسب شایستگی هرچه بیشتر در زمینه علایق خود و صلاح مردم.

2 – رفتار و اعمالی منطقی و خردگرا در طول زندگی(اندیشه و رفتار منطقی و علمی)

3 – صبوری و تحمل و سختکوشی در برخورد با ناملایمات و نادانی ها و مظالم(همچون خداوند بزرگ) و تلاش در راستای نشان دادن تبعات منفی آنان و هدایت نادانان و بدکاران به سمت اعمال ارزش های مثبت زندگی و جامعه.

4 – عیب پوشی از گناهکاران و نادانان تا حد ممکن و سعی در حفظ آبرو و اعتبار آحاد جامعه.(با توجه به بزرگترین ویژگی خداوند یهنی”ستارالعیوب “بودن او)

در انتها می خواهم همه گفته های خود را با این سوال به پایان ببرم که:

آیا هر یک از ما،تکه ها و ذراتی از وجود خدا نیستیم که او در جهان هستی پراکنده تا به سایر همنوعان و موجودات دیگر،ارزش و برکت دهیم و باعث تکاملشان گردیم و با کسب این شایستگی خدا گونه،به سوی او باز گردیم و جزئی از پیکره الهی شویم؟

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

به عنوان حسن ختام این بحث فوق العاده مهم،شعری از “حاج میرزا حبیب خراسانی” را تقدیم می نمایم:

 

گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد

دیده را زین سرمه بینا کن،کمال این است و بس

همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب

در درون اهل دل جا کن،کمال این است و بس

هر دو عالم را به نامت یک معما کرده اند

ای بشر حل معما کن،کمال این است و بس

دل چو سنگ خاره شد،ای پور عمران با عصا

چشمه ها زین سنگ خارا کن،کمال این است و بس

پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت

با همه عالم مدارا کن،کمال این است و بس

ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد

چون پدر تعلیم اسما کن، کمال این است و بس

چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران

خویش را اول مداوا کن،کمال این است و بس

سوی قاف نیستی پرواز کن بی پر و بال

بی محابا صید عنقا کن،کمال این است و بس

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن

هم به دست خویش واکن،کمال این است و بس

کوری چشم عدو را روی در روی حبیب

خاک ره بر فرق اعدا کن،کمال این است و بس