برچسب ها بـ ‘علم و صنعت’

کوچه مردها 162

چهار شنبه, 24 ژوئن, 2015

بالاخره جواب های دانشگاه های مختلف رسید و من از هفده جایی که کارنامه فرستادم در شانزده دانشگاه و موسسه ،اعلام قبولی دریافت نمودم،البته بعضی جاها در لیست قبولی های قطعی بودم و در بعضی دانشگاه ها در لیست رزروها.
بهترین نتیجه را از موسسه علوم بانکی دریافت کردم که نفر پانزدهم لیست بودم. اما من که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و تنها از سر کنجکاوی به آنجا مدارک فرستاده بودم!
در دانشگاه علم و صنعت برای مهندسی راه و ساختمان درخواست داده بودم.در دانشگاه های تهران و تبریز برای مهندسی مکانیک که تنها جایی که قبول نشده بودم ،همین مکانیک دانشگاه تهران بود.حتی با پدرم تبریز هم رفتیم و شب بسیار بدی را در آنجا به خاطر پیدا نکردن جایی برای خواب گذراندیم و نهایتا هم در آشپزخانه یک مسافر خانه،من روی میز بزرگی خوابیدم و پدرم در زیر آن میز و روی زمین!اما صبح روز بعد که برای ثبت نام مراجعه کردم به علت اینکه اصل مدارک را نمی خواستند به من پس بدهند تا به بقیه دانشگاه ها هم سر بزنم،منصرف شدم و برگشتیم!
در دانشگاه شریف که آن موقع نامش دانشگاه صنعتی آریامهر بود هم در رشته شیمی قبول شده بودم و از همه جالب تر اینکه با توجه به شرایط خاص دانشگاه شهید بهشتی(که آن موقع نامش دانشگاه ملی بود) هم در رشته پزشکی قبول شده بودم و بسیاری از افراد فامیل عقیده داشتند که اگر در این رشته ادامه تحصیل ندهم،دیوانه ام!
اما از کوچکی پدرم دائما آرزوی خود را اینگونه در هر زمان و مکانی به زبان می آورد که:دلم می خواد این پسرم مهندس نفت بشه!
و من هم در دانشگاه امیرکبیر(پلی تکنیک آن زمان) در رشته شیمی و پتروشیمی پذیرفته شده بودم و در نتیجه این فرصت را داشتم که به این آرزوی مردی که بعد از خدا،هرچه دارم از اوست جامه عمل بپوشانم.
تردید نکردم و روز ثبت نام،همه مدارک خود را تحویل دادم و با دست خالی اما فاتحانه از دانشگاه بیرون آمدم.پدرم مثل همیشه بیرون دانشگاه و کنار موتور سیکلتش منتظر من بود.بدون اینکه سوالی کند،گفتم:همونجور شد که می خواستی.با کمک خدا مهندس نفت می شم.
احساساتی شده بود.سیگاری روشن کرد.چند پک عمیق زد و سوار موتور سیکلت شد و روشنش کرد.پشتش نشستم و رفتیم تا این خبر را به خانه هم برسانیم.برای همه ما یکی از روزهای خوب زندگی بود.