برچسب ها بـ ‘عقربه’

کوچه مردها 95

چهار شنبه, 2 ژانویه, 2013

 

تابستان سال 1342 بود و من می بایستی پاییز به دبستان بروم.فرزند اول خانواده بودم و پدر و مادرم بسیار ذوق مدرسه رفتن مرا داشتند.

در یکی از شبهای تابستان پدرم بعد از آمدن به خانه و کمی استراحت از جیب شلوارش یک ساعت مچی با بند چرمی درآورد و خطاب به مادرم گفت:چطوره؟

مادرم هم با حالتی عادی گفت:مبارکت باشه.چند خریدی؟

پدرم گفت:پنج تومان اما برای خودم نخریدم.برای ناصر خریدم.

مثل اینکه سیم برق را به تنم وصل کرده بودند!یک باره از جای خود پریدم و به سمت پدرم هجوم بردم.باورم نمی شد که این ساعت مال من خواهد بود.اما پدرم نگذاشت به آن دست بزنم و فقط آن را از راه دور نشان داد.صفحه سفیدی داشت که با رنگ مشکی اعداد یک تا دوازده را روی آن نوشته بودند و دو عقربه طلایی هم داشت با یک دکمه کوچک کنگره دار در کنار ساعت برای کوک کردن آن.

پدرم از دور طرز کوک کردن ساعت را نشان داد و بخصوص تاکید کرد که وقتی ساعت کوک شد نباید آن دکمه را با زور بگردانم که می شکند و ساعت خراب می شود و بعد از اینکه چند بار تاکید کرد که تا روز اول مدرسه حق دست زدن به آن را ندارم ،ساعت را روی طاقچه اتاق گذاشت.

تا چند روز کار من این بود که با حسرت روی یک چهارپایه بایستم و ساعت قشنگم را نگاه کنم.پدرم هر شب کوکش می کرد اما یک شب این کار را فراموش کرد و روز بعد من در حال تماشای ساعت متوجه شدم ساعت کار نمی کند و عقربه دقیقه شمارش جلو نمی رود.بی اختیار ساعت را برداشتم و شروع به ور رفتن با آن نمودم.وقتی دکمه کوک کردن را چرخاندم فهمیدم که کوکش تمام شده و به همین خاطر با شوق و علاقه شروع به چرخاندن دکمه کوک کردم که ناگهان دکمه از جایش درآمد و یک میله دراز چسبیده به دکمه به طول حدود یک سانتیمتر همراه با دکمه از ساعت جدا شد.دنیا روی سرم آوار شد و دکمه را از سر میله دوباره در سوراخ ساعت فرو کردم و ساعت را سرجایش گذاشتم و از چهارپایه پایین آمدم و حسابی گریه کردم اما چیزی به کسی نگفتم.

آن شب پدرم وقتی ساعت را برداشت تا کوکش کند با تعجب دید که دکمه کوک از ساعت درآمد.با تعجب گفت:کسی به این ساعت دست زده؟

هیچکس هیچ جوابی نداد.خیلی عصبانی شد و بعد از مدتی سروکله زدن با ساعت آن را به کناری انداخت و زیر لب گفت:ساعت پنج تومنی بهتر از این نمی شود!

هیچ حرف دیگری نزد و کسی هم جسارت حرف زدن نداشت چون موقعی که عصبانی بود خیلی هم خشن می شد.

من در مدرسه بی ساعت بودم و چقدر هم خوب شد،چون بعدا متوجه شدم که اگر با ساعت می رفتم مدرسه همان روز اول ساعت را داغان می کردند و هم همیشه مرا بعنوان یک “بچه ننه” ودردونه بین خود معرفی می کردند. هیچکس در مدرسه ساعت نداشت.

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 14 نوامبر, 2012

شش ساله بودم که برای اولین بار همراه پدرم به تماشای مسابقه فوتبال رفتم.

پدرم مرا ترک موتورش نشاند و بدون اینکه بگوید کجا می رویم،راه افتاد.در خیابانی که من نمی شناختمش و خیلی پرنور بود(بعد ها فهمیدم اسم خیابان روزولت است که الان شهید مفتح نام دارد) موتورش را در کوچه ای در بین صدها موتور دیگرپارک کرد وشماره ای فلزی گرفت و طرف دیگر خیابان از پشت نرده های آهنی با دادن پول دو بلیط کاغذی گرفت و از بین میله ها با دادن بلیط ها وارد محوطه بزرگی شدیم.از داخل سر و صدای زیادی می آمد و بعد از چند صد متری پیاده روی ناگهان وارد محوطه بزرگی شدیم که دورتا دور آن جمعیت زیادی نشسته بودند و در وسط هم یک زمین چمن بسیار بزرگ بود که دو طرفش دو دروازه سفید رنگ با تور وجود داشت و با نورافکن های زیادی در چهارگوشه زمین آنجا را از روز هم روشن تر کرده بودند.در سمت جنوب زمین هم تابلوی بزرگی بود که روی آن یک ساعت بزرگی بود که فقط یک عقربه داشت و همینطور نام دو تیمی که بازی داشتند نوشته شده بود و زیر اسم هر تیم هم عدد صفر نوشته شده بود.

من به شدت گیج این جمعیت و این محوطه عجیب و غریب بودم که ناگهان صدای غریو و غوغای جمعیت مرا ترساند.تعدادی بازیکن با لباسهای یک شکل و کاملا سفید از سوراخی در کنار زمین داخل شدند و مردم به شدت شروع به تشویق آنها کردند.پدرم توضیح داد که اسم این تیم”شاهین” است و خیلی مردم دوستش دارند.یادم نیست تیم حریف چه نام داشت،ابهت این مناظر به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود.

هر چند لحظه یک بار مردم نام یک نفر را باهم فریاد می زدند و آن فرد از بین بازیکنان تیم شاهین به سمت جمعیت می آمد و برایشان دست تکان می داد و به آنها تعظیم می کرد و به میان سایر بازیکنان بر می گشت.از بین آنها نام های “کلانی” و “بهزادی” در یادم مانده.

نام این محل”استادیوم ورزشی امجدیه ” بود که اینک سالهاست که بلا استفاده مانده است و نمی دانم در آن چه می کنند.

این موضوع باعث شد که شیفته فوتبال شدم و در طول سالهای نوجوانی و جوانی فکر و ذکرم باشگاه مورد علاقه ام و بازیکنان آن بود و سعی می کردم همیشه به تماشای بازی های مهم آنها بروم.

ای کعبه

دوشنبه, 8 اکتبر, 2012

ای کعبه ، منم صدای دلسوخته ها

آتش به دلی چو من ، ندیده است خدا

این پرده که گرد توست ، می دانی چیست ؟

دود دل من طواف کرده است تو را

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 

شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد

شک ، آن لغت غریب را معنا کرد

شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم

بین همه ی  دروغ ها ، پیدا کرد

 

 

در ساعت من ،حکایتی ناپیداست

در ساعت من، قطره هزاران دریاست

این عقربه ها که گرد هم می چرخند

انگار یکی شمس، یکی مولاناست

 

ایرج زبردست