برچسب ها بـ ‘عقبی’

مناجات

دوشنبه, 2 سپتامبر, 2019

منم مجنون و سرگردان، به همراه سری انباشته از اوهام
به گرد خود همی گردم،بسی خسته تن و نالان از این ایام
در این وادی پر رنج و فسون و این خراباتی که یکباره مرا آورد
به سختی ها و ذلتها رهایم کرد، غریب و بی کس و تنها و بی فرجام
چه تنها و غریبم من،چه رسوا و پر از اندوه و ناکامی و نادانی
در این دنیای پوشالی و توخالی، میان مردمی بیرحم و خون آشام
همه بدرنگ و بد کردار، به دنبال متاعی تلخ و بیمقدار
همه مشغول با اصنام،همه مسخ و روان در راه پر ابهام
دمی ممکن نشد شادی، مگر با غفلت و مزدوری وخواری
چو گشتم خسته از دنیا،به عقبایم نمود آنگه مرا اعزام
که تازه وقت سنجش بهر اعمال و سخنهایت در آن دنیاست
اگر راضی شود قاضی ، شوی در جنت و سامان ما اطعام
وگرنه،وای بر هربی نوا فردی که ناراضی است از اوقاضی
به دوزخ می سپارندش، سرایی ناخوشایند و پر از آلام
نه پرسیدی که می آیی در این دنیا،نه بردی با اجازه کس
خدا را راست گو با من،چه مقصود است از این اقدام؟

غلط اندر غلط!

دوشنبه, 11 جولای, 2016

ما کتاب کهنه ای هستیم سرتا پا غلط
خواندنی ها را سراسر خوانده ایم امّا غلط
سال ها تدریس می کردم خطا را با خطا
سال ها تصحیح می کردم غلط را با غلط
بی خبر بودم دریغا از اصول الدین عشق
خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط
دین اگر این است بی دینان ز ما مؤمن ترند
این مسلمانی ست آخر؟ لا غلط، الّا غلط ؟
روز اوّل درس مان دادند: یک دنیا فریب
روز آخر مشق ما این بود: یک عقبی غلط
گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود
شیخنا فرمود، امّا یا خطا شد یا غلط
گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه
گفت می دانم، غلط داریم آخر تا غلط
روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت
دیدۀ من یک غلط می دید و او صدها غلط
یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف
یا رب از تو مرحمت می زیبد و از ما غلط
علیرضا قزوه

پله های عرفان 1

شنبه, 11 جولای, 2015

شیخ أبوسعید أبوالخیر فرمود که عارف را چهل مقام بباید تا قدمِ او در کویِ عرفان درست آید:
مقام اول «نیّت» است. عارف را باید که نیت چنان بود که اگر دنیا و نعمتش و عقبی و جنّتش و بلا و محنتش بدو نشان دهند، دنیا و نعمتش به کافران ایثار کند و عقبی و جنتش به مؤمنان ایثار کند و خود بلا و محنت اختیار کند.
مقام دوم «إنابت» است. اگر در خلوت باشد، خدا را بیند، تغیّر عالم سَر ایشان را نجنباند و بلای حق، مرغ مهر ایشان را نپراند.
مقام سیّم «توبه» است. همه خلق توبه کنند از حرام و حرام نخورند تا در عذاب گرفتار نیایند. ایشان توبه کنند از حلالی که می خورند تا در حرام و شبهت نیفتند.
مقام چهارم «ارادت» است. همه عالم راحت خواهند و با آن، مال و نعمت و ایشان محنت خواهند و با آن ملک و ولایت.
مقام پنجم «مجاهدت» است. مردم جهد کنند تا ده با بیست کنند و ایشان جهد کنند تا بیست، نیست کنند.
مقام ششم «مراقبت» است. مراقبت، نگاه داشتن بُوَد نفس خود را در خلوت تا لاجرم پادشاهِ عالم، معصوم دارد ایشان را از معصیت.
مقام هفتم «صبر» است. اگر بلای کونَین بر ایشان گمارند، اندر آن آه نکنند و اگر محبّتِ عالمیان بر ایشان فرود آید، جز در کویِ صبر راه نکنند.
مقام هشتم «ذکر» است. به دل او را دانند و به زبان او را خوانند. هرگه که درمانند، راه جز به درگاه او ندانند.
مقام نهم «رضا» است. اگرشان برهنه دارد، خشنود باشند و اگرشان گرسنه دارد، خشنود باشند و هرگز در کویِ اختیار منزل نکنند.
مقام دهم «مخالفتِ نفس» است. هفتاد سال نَفْس هایِ ایشان می نالد در آرزوی یکی نعمت و نیابد مگر رنج و محنت.
مقام یازدهم «موافقت» است. بلا و عافیت و عطا و منع به نزدیکِ ایشان یکی بود.
مقام دوازدهم «تسلیم» است. اگر تیرِ قضا از کمین گاهِ بلا بر ایشان تاختن آرد، خود را در منجنیقِ تسلیم نهند و پیش تیر بلا باز شوند و جان و دلِ خود را سپر سازند و در برابرِ تیر قضا بازایستند.

مقام سیزدهم «توکّل» است. نه از خلق چیزی خواهند و نه از حق. او را از بهرِ او پرستند و سؤال و گفتار در میان نه. لاجرم پادشاهِ عالَم ایشان را به آرزو رساند به وقتِ حاجت و شمار در میان نه.
مقام چهاردهم «زهد» است. از همه دنیا مرقعی دارند به صد پاره از کرباس و گلیم و نَمَد پاره. آن مرقّع به نزدیک ایشان فاضل تر است از سقلاطون و مقراضی، هزار باره.
مقام پانزدهم «عبادت» است. همه روز مشغول باشند به خواندنِ قرآن و تسبیح و همه شب ایستاده باشند. تن هاشان در خدمت، کوشان، دل هاشان از عشق و محبّتِ احدیّت، جوشان، سرهاشان از پی مشاهده ملک، خروشان.
مقام شانزدهم «ورع» است. از هر طعامی نخورند و از هر لباسی نپوشند و با هر کسی ننشینند. جز صحبتِ حقّ تعالی نگزینند.
مقام هفدهم «إخلاص» است. همه شب نماز کنند و همه روز روزه دارند، چون نفس ایشان در طاعت نیاید و طاعت بینند، پنجاه ساله طاعت به یکی شربت آب بفروشند و به سگی یا به کسی دهند، آنگه گویند: ای نفس! دانستی که آنچه تو کردی، خدای را نشاید؟
مقام هجدهم «صدق» است. یک قدم بی راستی ننهند و یک نَفَس به جز از راستی نزنند. زبانشان از دل خبر دهد و دلشان از سر خبر دهد و اسرارشان از حضرت خبر دهد.
مقام نوزدهم «خوف» است. چون در عدل او نگرند، از بیم بگدازند و به طاعت هیچ امید نه.
مقام بیستم «رجاء» است. چون در فضلِ او نگرند، از شوق می نازند و بیم و فَزَع در میان نه.

عاشقانه ها 36

یکشنبه, 6 ژانویه, 2013

طالب دنیا رنجور است و طالب عقبی مزدور و طالب مولا مسروراست. در رعایت دلها میکوش و عیبها میپوش و دین به دنیا مفروش.

ای عزیز نیکویی نمودن دلها ره یافتن است و دلنوازی کردن به خشنودی شتافتن است. این امریست خجسته که بجز صاحبدلان مقبل در آن قدم نزنند. و این امریست سربسته که غیر صاحب نفسان اهل دل از آن دم نزنند.

خوش عالمی است نیستی؛ هرجا که ایستی نگویند کیستی

عشق چیست؟ شادی رفته و غم آمده

خواجه عبدالله انصاری

در محکمه عقل

دوشنبه, 3 دسامبر, 2012

نام:زندانی

نام فامیل: بی سرانجام

شغل:شوریدگی

جرم تو آخر چه باشد؟

عاشقی!

نام معشوق:آن خدای چاره ساز

پس چرا بهر تو هیچ چاره نمی سازد به کار؟

میل معشوق هرچه باشد،بهترین چاره مراست

تاکنون این یار خود را دیده ای؟

با دلم هرروز و هردم می رویم در کوی او

وصل یار سرمدت را تاکنون حس کرده ای؟

او درون جان من پیوسته با من واصل است

پس چرا گویی که در زندان اقامت کرده ای؟

چونکه ما در قالب دنیا اسیری گشته ایم

باید از قید تن و دنیا و عقبی وارهیم

تا شناور در حریم یار بی همتا شویم