برچسب ها بـ ‘عطش’

عطش

دوشنبه, 8 آگوست, 2016

رودها اطراف من جاری بود لیکن عطش
رفع نگردد جز ز جاری چشمه الطاف تو
نازنین من در فراقت دم به دم سوزم چو شمع
شوق آن دارم بمیرم در میان مرمرین آغوش تو
یا بمیرانم ز هجرت یا که جانی تازه ده
با سخن هایی به مهر وبوسه از لبهای تو
دوستت دارم چو جانم ای تو روح و هستی ام
تا نگیرم کام دل از لطف تو ،منزلگهم درگاه تو

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 25

سه شنبه, 15 مارس, 2016

راز حافظ در چیست؟
شاید نتوان پاسخی که از هرجهت قانع کننده باشد برای این سوال یافت،زیرا در هر اثر بزرگ،لطیفه ای هست که از حد تفسیر و بیان درمی گذرد و این همان است که خود حافظ آن را”آن” نامیده،لیکن می توان کوشید و عناصر اصلی ای که کلام را جاویدان و همگان پسند کرده،بازشناخت و جداجدا مورد بحث قرار داد.این عناصر را به دو دسته صوری و معنوی تقسیم می کنیم:
-از حیث صورت اشعار حافظ هم از نظر کلمه و ترکیب کلمه ها و هم از نظر آهنگ و همچنین از نظر اندام غزل و ترکیب ابیات و طرز بیان از حد اعلای پختگی و زیبایی برخوردارند و می توان آنها را در حد اعجاز دانست.
-از حیث معنی هم در زمینه هایی همچون روش خاص بینش و ادراک،حدت وجود(عطش جذب حیات) و مضمون هم فوق العاده اند.
گذشته از اینها،شعر حافظ عصاره تاریخ و تمدن ایران است،همچون الماس که با گذشت زمان بر اثر تبلور ذغال به وجود می آید،شعر او تبلوری است از مجموعه رنجها و شادیها و تجربه ها و دانشهای قوم ایرانی.

کوچه ها 113

چهار شنبه, 14 آگوست, 2013

بچه هایی که در دهه چهل در دبستان بودند،به خوبی به یاد دارند که کتاب های تاریخ و جغرافیای سال های پنجم و ششم دبستان از بقیه کتاب های درسی بزرگتر بودند و درون هریک از آنها تعداد بسیار زیادی عکس ها و تصاویر بسیار جالب و رنگی از جنگ ها و پادشاهان و وقایع تاریخی و تصاویری از کوه ها و جنگل ها و حیوانات مناطق مختلف جهان وجود داشت. این کتابها وجه تمایز دانش آموزان دو سال آخر دبستان با سایرین بود و خلاصه مایه فخر دارندگان آن به دیگران!

معمولا روزهایی که این درس ها را در برنامه خود داشتند،این کتابها را روی بقیه در دست می گرفتند،بطوریکه از فاصله دور قابل تشخیص بودند.انگار یک توافق نانوشته نیز بین دارندگان آنها وجود داشت که نشان هیچکس ندهند و به این ترتیب برای ما کوچکترها حکم ویترین پر زرق و برقی داشت که امکان ورود به داخل مغازه و دیدن همه اجناس را نداشتیم!

خلاصه برای ما آرزویی شده بود دیدن داخل این کتابها.

روزی از یکی از اقوامم که در کلاس ششم دبستان درس می خواند و ما در خانه آنها مهمان بودیم ،کتاب تاریخش را گرفتم و حسابی تماشایش کردم.دیدن عکس عبور سپاه کمبوجیه از روی پلی که با قایق های زیادی روی رود ایجاد کرده بودند،در حالی که خود کمبوجیه هم در حال تماشای آنها از روی تخت خود روی یک بلندی بود،و یا صحنه هایی از جنگ نادر شاه در دشت چالدران و…… حسابی عطش مرا برای اینکه هرچه زودتر به این کلاس ها برسم و آنها را کامل فرا بگیرم زیاد کرده بود.با حسرت زیادی کتاب را به صاحبش برگرداندم.اما دو سه سال بعد که به این کلاسها و کتاب هایش رسیدم و مجبور بودم مثلا رودها یا شهر ها یا محصولات کشاورزی و صنعتی هر شهر را از روی آنها به دقت حفظ نمایم تا در امتحان نمره خوبی بیاورم و به خاطر سختی این امر ،به آرزوی سال های قبل خود می خندیدم!

واگویه ها 37

سه شنبه, 18 دسامبر, 2012

دل درد می گیرم

می گویند سردیت شده،چای نبات بخور

می خورم،عطشم زیاد می شود

می گویند گرمیت شده، خیار و کاهو بخور

می خورم،باز دل درد می گیرم!

زندگی هم همینطور دور تسلسل دارد

شادی و غم

خنده و گریه

کار و استراحت

گرما و سرما

آمدن و رفتن!

روح و طبع

دوشنبه, 6 آگوست, 2012

چشمه طبعم چه خشکی می کند با روح من

روح من اما مدارا می کند با طبع من

گرچه ماند در عطش از دوری یک شعر ناب

شعر من اما نهالی می کشد در روح من

می کنم تیمار این تازه نهال با خون دل

تا که با عطرش بگیرد جان تازه،طبع من

تا دگر باره شکر افشاند و شیرین کند

ملک دل را و ببارد طبع من بر روح من

خدادل

دوشنبه, 2 ژانویه, 2012

قید دنیازدن و دل به خدا دادن را

کار کمتر صنمی ،در خم دوران بینم

پشت پا بر هوس و حشمت و آمال جهان

در کدامین دل فارغ ز هیاهو بینم؟

دل بود خانه خالق که کند تکیه بر آن

لیک کمتر زخدا،نام و نشانی بینم

جان ما در عطش مهر الهی سوزد

روح را دربدر و دور ز اصلش،بینم

ای خوش آن دل که رهد از همه چیز

تا که فریاد کند،نور خدا را دیدم

راز شقايق

یکشنبه, 6 مارس, 2011

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد