برچسب ها بـ ‘عطار’

تصویر نوشته 143

سه شنبه, 3 دسامبر, 2019

مقالات 74

یکشنبه, 27 نوامبر, 2016

7 – رسیدن به حقیقت وجود
خوش آمدی به همنشینی با خدای خالقت ای عزیز!
اما چرا چنین کم جمعیت و محدود؟شما هم که سرانجام سی مرغ منطق الطیر شیخ عطار را یافتید.آنجا نیز همه مرغان به قصد زیارت سیمرغ به سمت قله قاف پر گشودند اما در پایان راه ،تنها سی مرغ به قله رسیدند و ندا آمد که سیمرغ خود شما سی مرغید!
اما به هر حال چه کم و چه زیاد،صفای قدمتان!
چون که با معشوق گشتی همنشین
دفع کن دلالگان را بعد از این
من نخواهم دایه،مادر خوشتر است
موسی ام من ،دایه من مادر است

“حقیقت” یا “یقین” اصل و ریشه تمامی حالات است و تمام حالت ها به یقین منتهی می شود و یقین ، آخرین حالت و باطن تمامی حالت هاست و تمام حالات ، ظاهر یقین می باشند.مرتبه نهایی یقین ، عبارت است از بین رفتن هر گونه شک.
آدمی به مدد ذوق خویش به آنچه حق است و قلب او را به خضوع و تسلیم وا می دارد و او را از هر گونه شک و حیرت بر کنار می سازد ،نایل می آید و در پیچ و خم کوچه های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی شود.
حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بدون طی آن مرحله دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی دهد. اما برای کسی که به مشرب اهل ذوق راه یافت ، یقینی که از این طریق به دست می آید به مراتب قطعی تر و جازم تر از یقینی است که از اهل قال حاصل می شود.
آنجا که مولوی می گوید: «پختگی جو در یقین منزل مکن » یعنی به عقل و یقین حاصل از آن اعتماد نکن و عقل را همانند شک ، گذرگاه تلقی می کند نه اقامتگاه ، نکوهش برخی عرفا از جمله مولوی از عقل و معرفت حاصل از آن ، به جهت بی ارزش بودن عقل نیست بلکه از این جهت است که اغلب نتایج حاصل از عقل ، حالت خشک ، جمود و بی روح بودن آن است در حالیکه معرفت و یقین حاصل از شهود و عرفان همیشه همراه با صفای قلب و تهذیب نفس است.

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 24 اکتبر, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

سه شنبه, 6 اکتبر, 2015

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

پیش از این هم بوده ام….

دوشنبه, 2 فوریه, 2015

پیش از این نیز بوده ام من
قبل اکنون هم به گیتی ،زیستم
می کنم در اندرون خویش ،من سیر و سفر
باز می یابم در او ،من خاطرات کهنه را
من کنار پیکر میرزای جنگل در شمال
آنقدر زاری نمودم تا که جان رفت از تنم
من به دوران قجر
همره میرزا رضا،آواره و عاصی بدم
خشم ما از لوله هفت تیر او
سینه شاه ستمگر را درید
من به اعصار قدیم
همره حلاج و عطار و جنید و بایزید
هفت شهر عشق را پیموده ام
من درون لشگر ایرانیان
رزم ها با لشگر بیگانگان،بنموده ام
من پیاپی مردم و زنده شدم
پیش پای ناجوانمردان تازی و مغول
ترک های بی مروت،غربیان لاشخور
بارها مثله شدم
من به گاه دولت ساسانی و ماد و هخا
با سپاه روم و آشور و عرب جنگیده ام
لیک در این دم به دم تازه شدن
من ندیدم روز خوش بر مردمم
پس هماره در مسیر این زمان پر ز درد
رفت و آمد می کنم ،شاید دمی
شاهد بهروزی ایران شوم
این کهن خاک دلیران و شهیدان جهان
این نگین بس درخشان، بر بلندای زمان
عشق من ایران بود
جان ما در طول تاریخ بشر
دم به دم قربان او
جاودان زی،ای وطن

عطار چگونه عارف خدا شد

شنبه, 5 مارس, 2011

عطار در روستای “کدکن” که یکی از دهات نیشابور بود، به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.

  پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و “فریدالدین” هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد.

  آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شده و به عرفان روی آورده است.

  در باره عطار داستان ها و افسانه های زیادی ساخته اند که بسیاری از آنها دور از واقعیت است؛ یکی از این داستانها ، چگونگی این انقلاب روحی است که جامی در نفحات الانس ذکر کرده است: روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله «چیزی برای خدا بدهید» از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد.

  درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟

  عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله؛ درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.

  عطار چون این را دید، شدیدا” منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.

عرفان

جمعه, 28 ژانویه, 2011

 

همراه عارف یا عارفه زمانه،عرفان نظر آهاری،چهل روایت خواندیم از ابرعارفی با نام “جوانمرد” و با الهام از یکی از بزرگترین عارفان تاریخ”شیخ ابوالحسن خرقانی”.

به نوعی می توان گفت چله نشینی کردیم.امید آنکه در پایان این چله نشینی ،تغییری هرچند کوچک در نگاه همراهان به جهان هستی و موجودات آن و جلوه هایی مثبت در اعمالمان حاصل شده باشد که در غیر اینصورت اوقاتی را که صرف این کار کرده ایم ،به تاراج دادیم!

در این مطلب می خواهم برداشتهای خود را از این چله نشینی بیان کنم.اگرچه من عقاید و مطالب خود را در مقاله”عرفان فردی و عرفان اجتماعی”در بخش اصلی سایت آورده ام،اما بهر صورت آن مطالب متعلق به مرزبانی چهار سال قبل بود و من در این مدت به اراده الهی زنده بودم و اکنون آدمی دیگر شده ام و این حکم زمان است.سعی می کنم بطور ساده و خلاصه مطالب خود را بیان نمایم و امیدوارم از نقدها و نظرات همراهان و خوانندگان نیز برخوردار گردم:

در یک جمله می توانم بگویم من “عرفان” را هنر مردان و زنانی می دانم که غم دیگران و همنوعان گرفتار خود را دارند و برای رفع غمهایشان تلاش می کنند،بدون اینکه هیچکس جز خدا بداند.اینان لایق همان لقب و صفت”جوانمرد” می باشند،خواه زن باشند و خواه مرد.به قول پرویز خدیوی:

شمع ام ولي به محفل كوران شكفته‌‌ام
گنج ام وليك در دل ويرانه خفته‌ام
از دشت سبزپوش وفا تا ديار عشق
خاكي نمانده كز سر مژگان نَرُفته‌ام
همچون سرشك درد به رخسار يادها
بس قصه‌هاي غصه كه با دوست گفته‌ام
جز چشم مه كه شاهد شب‌هاي عاشق است
كس ره نبرده است به راز نهفته‌ام
گوهر تراش عشق من ام كز سر صفا
جز گوهر سرشك به مژگان نسفته‌ام
يا دست خاطرات به ديوار زندگي
شرح بسي حكايت ناگفته گفته‌ام
بيداري ستاره و خواب سپيده را
از جويبار جاري جنگل شنفته‌ام

عارف،جوانمرد،عیار یا هر نام دیگر که بخوانیش،دارای ویژگی های زیر است:

1 – جز خدا و یاد این معشوق پنهانی،هیچ چیز علاقه او را جلب نمی کند.به عشق لبخند محبوب است هرچه می کند و هرچه می گوید و هرچه می اندیشد.

2 – او فردی معمولی و ناشناخته و در بطن جامعه و در میان مردم است.شغلی عادی دارد.گاهی عطار است و گاهی نمد مال و گاهی معلم و گاهی کشاورز و حتی گاهی راهزن قافله ها(قبل از تحول روحی)و………

همه او را فردی چون خود و از خود می دانند و با او چون عامه مردم رفتار و تعامل می کنند.

3 – اما مردمان از این عطار یا نمدمال  هرچه که دیگر جز راستی و خوبی نمی بینند.به عبارتی دیگر می بینند که همچون همه هست و همچون همه نیست!او عضوی از جامعه و صاحب کار و شغلی است و سخت فعال و ساعی در کار خود(و این همچون همه بودن است)،اما در او جز صداقت و پاکی و دلسوزی برای رنجدیدگان و از خود گذشتن برای دیگران نمی بینند(و این همچون همه نبودن است).به قول سرور عارفان”علی” :در میان مردم،اما تنهایند.

4 – اگر هم روزی همچون دری نایاب شناخته و کشف گردند،تا می توانند از مرید و هیاهو و خلاصه هرچه غیر اوست،دوری برمی گزینند وهمچون شمعی در شوق وصل دوست می سوزند و جانها و فطرت های پاک را می سوزانند و تطهیرشان می کنند.

به قوا عارف بزرگ”حلاج” :

چه خوش بود،نیستی

که هرکجا ایستی

کس نگوید:کیستی؟

در یک جمله،گمنامی و سادگی وعاشقی صفات رهروان این قوم است.راهی بظاهر ساده اما بغایت ناهموار و پر از رنج، اما همراه با شیرینی یاد و همراهی معشوق.و همین همراهی است که عارف بطوری که هیچکس نشندو،دائما زمزمه می کند که:

هرکه مست عالم عرفان بود

برهمه خلق جهان سلطان بود

یادتان هست در مطلبی که تحت عنوان”عباراتی کوتاه اما بسیار پر معنی”جمله ای بود با این مضمون که:

ما همیشه صدا های بلند را می شنویم

پر رنگ ها را می بینیم

سخت ها را می خواهیم

غافل از اینکه:

خوبان آسان می آیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.

عارفان ،دقیقا اینگونه اند.مهم نیست که به چه مذهبی و در کجای دنیایند،تنها به دو چیز می اندیشند،خدمت به خلق خدا ،تا در این دنیایند و در گمنامی،و رسیدن به وصال محبوب در کوتاهترین زمان ممکن.به قول محی الدین عربی:

در گذشته،من از دوست خود روی برمی تافتم،اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.

لیکن امروز،قلب من پذیرای هر نقش شده است.

چراگاه آهوان،صومعه راهبان،بتکده،کعبه،الواح تورات،صحف،قرآن.

من به دین”عشق”سرسپرده ام.

و به سوی که کاروان های آن،رهسپار شوند،ره خواهم جست.

آری،عشق(هموارگر همه ناهمواری ها)دین و ایمان من است.

و شیخ ابواحسن خرقانی،می فرماید:

هرکس که بر این در آمد،نانش دهید و از مذهبش مپرسید.

خدایی که به او جان داده،من که باشم که نانش ندهم؟

      و عجب اینکه این سلطانی و پادشاهی بر قلبها،نزد او به پشیزی نمی ارزد،چرا که هرچه عارفان را از یاد دوست،و زودتر ملحق شدن به او غافل کند،سخت بی ارزش و ناپسند است.

عارفان، دست خدا روی زمینند

عارفان،باران رحمت بر زمینند

در جهان گمنام و عاشق در تکاپو

بهر رنج مردمان،زار و حزینند

شیر روز و زاهد شب های تارند

یار و غمخوار فقیران و مریضند

هر یکی در زحمت و مشغول در کار حلالی

آن یکی نجار و جمعی تاجر و بعضی علیمند

جملگی در بین مردم،لیک تنها

سالکان راه معشوق،این چنینند

لیک در این جمع رنگارنگ هستی

دائما در جستجوی درد مردم،در کمینند

به امید دنیایی پر از عارف و عارفه!