برچسب ها بـ ‘عصبانی’

کوچه مردها 112

چهار شنبه, 31 جولای, 2013

جشن دبستان و تکلیف من برای خرید بیسکویت

آن زمان ها رسم بود در روزهای خاصی که پایه های رژیم را تقویت کرده بود،در مدارس جشن بگیرند.یک روز مدیر مدرسه به کلاس ما آمد و گفت برای روز خاصی که الان یادم نیست چه مناسبتی داشت می خواهند در حیاط مدرسه جشنی برپا کنند و به همین خاطر خواستار مشارکت همه خانواده ها در این جشن ملی و میهنی هستیم.بعد شروع کرد از یکی یکی ما پرسیدن شغل پدر و هرکس را که از نظر مالی خوب تشخیص می داد،از او می خواست چیزی را روز قبل از مراسم بخرد و تحویل دفتر مدرسه بدهد.

از من هم شغل پدرم را پرسید.جواب دادم:نقاش ساختمان.

گفت:یک بسته بیسکویت بیاور.

شب مطلب را به پدرم گفتم و او خیلی عصبانی شد و سر من دادکشید که من باید دو تومن بدم برای این مرتیکه بیسکویت بخرم؟!نه پولش را دارم و نه اگر داشتم این کار رو می کردم!

می دانستم جای بحث وجود ندارد و هوا پس است.هیچ چیز نگفتم.انقدر هم عقلم نمی رسید که آقای مدیر که اسم ها و چیزهایی که باید بخریم را یادداشت نکرد،پس اصلا یادش نمی ماند که به هرکس چه گفته است.خلاصه دو سه روزی خواب و خوراک نداشتم و با ترس و لرز بسیاریک روز قبل از موعد در اتاق آقای مدیر را زدم و رفتم داخل.

بدون اینکه به من نگاهی بیاندازد ،گفت:چکار داری؟

در حالی که صدایم می لرزید،گفتم:آقا اجازه!من پدرم انقدر پول نداره که………

نگذاشت من ادامه بدهم.با فریاد گفت:از صبح همتون همینو می گید.اصلا نمی خوام هیچ غلطی بکنید.گمشو بیرون!

با عجله از اتاقش بیرون پریدم و نفسی به راحتی کشیدم.

این یکی از دل انگیز ترین حرفهایی بود که من در عمرم شنیده ام!

کوچه مردها 104

چهار شنبه, 6 مارس, 2013

کم کم در مدرسه جا افتادم.شیطنت های خودم هم گل می کرد.بالاخره در آن محله اگر نمی توانستی گلیمت را از آب بیرون بکشی،بیچاره ات می کردند.کافی بود مثلا بفهمند ترسویی.دائما پاپیچت می شدند که با تو دعوا راه بیاندازند.یا اگر می فهمیدند که تو بچه پولداری(البته بصورت نسبی)وسایل داخل کیفت دیگر امنیت نداشتند و دائما به سرقت می رفتند!خیلی ها کتاب و دفتر خود را داخل نایلونی می گذاشتند و به مدرسه می آمدند.

به همین خاطر باید حواسمان بسیار جمع بود و مواظب خودمان و اطرافمان باشیم.اما با این وجود بازهم گاهی اوقات گول می خوردیم.به خاطر دارم سر راهمان از مدرسه به خانه یک لبنیاتی بود که پیرمردی عصبانی و نحیف صاحب آن بود.روزی بین راه یکی از بچه های کلاس همراه من بود و با مقدمه چینی مفصلی مرا مجاب کرد که چون او باید از داروخانه برای مادرش دارو بخرد من هم به او کمک کنم و از مغازه آن پیرمرد برای دوستم”جوهر لیموی خشک” بخرم،اما چون معمولا این جنس کم گیر می آید ابتدا از پیرمرد بپرسم که دارد یا نه و اگر داشت بروم از دوستم پول بگیرم و بخرم.

داخل مغازه شدم و پرسیدم: جوهر لیموی خشک دا……

حرفم تمام نشده بود که پیرمرد عربده کشان و در حالی که یک سنگ ترازو را در دستانش تکان می داد به سمت من هجوم آورد و شروع کرد به فحش و ناسزا دادن به من و با توسری مرا از مغازه بیرون انداخت.دوستم را دیدم که با یکی دونفر دیگر از بچه ها خنده کنان از دور مرا تماشا می کردند. به سمتشان رفتم و گفتم :چی شد؟

و آنها توضیح دادند که پیرمرد نسبت به این جمله حساسیت شدیدی دارد و به همین خاطر کار آنها هرروز این است که یک نفر را گول بزنند و به سراغش بفرستند!خیلی عصبانی شدم اما کاری نمی شد کرد.رودست خورده بودم و تنها کاری که برای جبران می توانستم بکنم این بود که من هم تا چند روز همین کلک را به چند تا از همکلاسی ها بزنم و خودم در گوشه ای از این تئاتر واقعی بخندم و لذت ببرم.

بیچاره پیرمرد که هرروز مشتری های “جوهر لیموی خشکش” بیشتر و بیشتر می شد و او عصبانی تر و درمانده تر!

کوچه مردها(68)

چهار شنبه, 20 ژوئن, 2012

عزاداری هم بخصوص در ایام محرم شکل و حال خاص خود را در روستاهای بابل داشت.

از شب اول محرم جمع شدن در محل عزاداری و نوحه خوانی و سینه زنی مانند همه جای کشور شروع می گردد،با این تفاوت که پیرمردها در سالنی که همکف با زمین است می نشینند و جوانها در بنایی چوبی که چند متر از زمین فاصله دارد و در همان چند متری ساختمام پیرترهاست می نشینند.نام این بنای چوبی”ساق نفار” است.

هرشب و ظهر روزهای تاسوعا و عاشورا توسط یک خانواده یا چند خانواده(بستگی به وسعشان) مسئولیت طبخ و توزیع غذای نذری تعهد و انجام می شود که در پایان عزاداری باید از عزاداران در همان محل های انجام مراسم پذیرایی گردد و برای خانه های مردم(زنان و کودکان)هم فرستاده شود.این غذا را “طام پلا” می نامند که به فارسی “طعام پلو” می شود.برنجی بسیار خوش عطر همراه با کشمش و گوشت رشته رشته شده و …..که منجر به غذایی بسیار خوشمزه می شد.بعضی خانواده ها هم بجای گوشت قرمز و کشتن گوسفند یا گاو با پخت تعداد زیادی غاز و برنج پذیرایی می کردند.

در یکی از این شبها چند نفر از جوانان تصمیم می گیرند سهم بزرگی از غذا را مال خود کنند.من هم به واسطه بچه شهری بودن از این نعمت برخوردار شدم.ماجرا به این شکل بود که وقتی سفره را پهن می کنند و پلوها را در مجمع می گذارند و همراه غازها سر سفره می آورند،دو سه نفر از جوانها در ساق نفار سرو صدا راه می اندازند که:چرا وقتی نوبت ماست باید گاو بکشیم و حالا که نوبت فلانی است می خواهد با چندتا غاز سرو ته قضیه را هم بیاورد!! بعد هم با ظاهری عصبانی غازها را می گرفتند و به پایین ساق نفار پرتاب کردند،غافل از اینکه چند جوان دیگر پایین و در تاریکی منتظر و در کمینند و غازها را برمی دارند و به محل وعده گاه می برند.دو سه جوان دعوا کننده هم به حالت قهر مجلس را ترک می کنند و به وعده گاه می روند و جای شما خالی آن شب پنج غاز توسط هشت جوان و یک بچه (که بنده بودم)خورده می شود.

روزهای تاسوعا و عاشورا دسته جات در محل به حالت سینه زنی حرکت می کردند و مثل همه جای کشور با شور و حرارت عاشقانه عزاداری می کردند.

یکی از رسوم جالب در مراسم سینه زنی در روستاهای بابل این بود که بین نوحه ها و در پایان خواندن نوحه توسط هر دسته با ریتم خاصی علی و حسین را صدا می کردند تا گروه بعدی بداند که نوبت نوحه سرایی آنان است.به این کار”علیا کشیدن” می گویند و در مواقعی که اعتراضی هم به هر جای مراسم داشتند(مثل دیر شدن غذا و…)علیا می کشیدند!

واگویه ها(9)

سه شنبه, 5 ژوئن, 2012

خدایا

هنوز که موفق نشده ام

اما خوب می دانی

که چقدر شوق و آرزو دارم

تا در زمره “مردان بی ادعا”باشم

همان ها که هیچ چیز نمی تواند غمگین یا عصبانیشان نماید

آنقدر بی ادعا

که چون فریاد برآوردند:

کجایند مردان بی ادعا؟

در گوشه ای بخزد

و ذهن و زبانش دائما زمزمه نمایند که:

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

کمی بیاندیشیم(8)

سه شنبه, 15 می, 2012

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم

***********
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید

***********
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که 
“ای کاش”
تکیه کلام پیریت نشود

***********
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل …

***********
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، 
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن …

***********
اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید …

دوستت را بشناس!

شنبه, 28 ژانویه, 2012

«دوستت را که می خواهی بشناسی، سه بار عصبانی‌ اش کن».

این یک قاعده‌ی عام است، دوست یا دشمن، غریبه یا آشنا، هرکسی را در هنگام عصبانیت و دعوا می‌شود شناخت، حتی اگر طرف دعوا شما نباشید، مثلا دو نفر با هم دعوا می‌کنند و شما شاهد آن هستید.

موقع دعوا و عصبانیت که نقاب ها برداشته می شود، اصالت آدم ها هم عیان می‌ شود. اگر اصالت را مجموعه‌ ای از چیزهایی چون سطح دانایی و فرهنگ و تجربه و پختگی شخصیت بدانیم (یا هر تعریف دیگری که بشود از آن ارائه داد و البته هر تعریفی هم نسبی است)، وضعیت عصبانیت ملاک خوبی برای سنجش آن است. نکته اش اینجاست که ظاهرسازی موقع دعوا خیلی سخت و گاهی ناشدنی است.

آدمی که اصالت دارد، در رابطه با مسائل شخصی ممکن است عصبانی شود و دعوا کند، حتی فریاد هم می زند، اما توهین نمی کند، از ادبیات زننده استفاده نمی کند، طرف مقابل را به خاطر ظاهر یا ویژگی هایش با صفات حیوانات توصیف نمی‌ کند، برای سنگین کردن بار گناه او را به دیگرانی که مرتبط نیستند نسبت نمی دهد، کینه‌ هایی از سابق را که به دعوای جاری ربطی ندارد آشکار نمی کند، و مسائل فراشخصی مانند نژاد، ملیت، دین، جنسیت، یا خانواده و خاندان را پیش نمی کشد.

مهمتر از همه، آدم اصیل و شریف موقع عصبانیت، برای تخلیه‌ ی عصبانیت خود به دروغ و ناحق متوسل نمی شود. شریف، شریف است، در صلح و در جنگ

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!

کوچه مردها(27)

یکشنبه, 13 نوامبر, 2011

در دنیا کسی را بیشتر از پدرم دوست ندارم.بعد از خدا،هرچه دارم از اوست و ذره ای اغراق در این مطلب نیست.این ها را نوشتم تا بعد از خواندن مطلب امروز این تصور پیش نیاید که از او کدورتی در دل دارم.

پدرم مردی خشن و تند خو است،حتی همین حالا که حدود هشتاد سال دارد!علت این امر هم در این است که از چهار سالگی کاملا یتیم بود و هم پدر و هم مادرش ،طبیعت و روزگار بودند و در نتیجه او با همه وجود آموخته بود که باید با قاطعیت و بی رحمی و با استفاده از کوچکترین فرصتها زنده ماند و رشد کرد.

در خانه هم هم مادرم و هم ما چهار فرزند همیشه از او می ترسیدیم و حساب می بردیم!

یک روز صبح پدرم از من یک لیوان آب خواست.باید به سرعت لیوان بلوری را از کوزه پر از آب می کردم و به دستش می رساندم والا عصبانی می شد.دویدم.لیوان را از زیر پله برداشتم و از کوزه پر از آب کردم و با عجله به سمت اتاق راه افتادم.بیرون درب اتاق و در راهرو از شدت عجله پایم به یکی از سرپایی هایی که آنجا بودند،گیر کرد و من زمین خوردم و لیوان در دستم شکست و تیزی یکی از شکستگیها بین دو انگشت سوم و چهارم از طرف شست دست راستم را برید و تا سه چهار سانتیمتر پاره کرد.خون همه زیر دستم را فراگرفته بود اما من جرات نداشتم،چیزی بگویم.

دستم را با پارچه ای به سرعت پوشاندم و موزاییک ها را پاک کردم و شیشه ها را برداشتم و سریعا لیوانی دیگر را پر از آب کردم و به او رساندم.خوشبختانه متوجه نشد و بعد از نوشیدن آب منزل را ترک کرد.

با گریه به سمت مادرم دویدم و هم جریان را تعریف کردم و هم محل بریدگی را نشانش دادم.مادرم با دودست به صورتش زد و با عجله مرا به مطب دکتر بهرامی(از او هم خواهم نوشت)برد و به تزریقاتی مطب نشانم داد.او به مادرم توصیه کرد که سریعا مرا به بیمارستان لولاگر که نزدیکترین بیمارستان به محله ما بود ،برساند.

ساعتی بعد در بیمارستان بودیم و بعد از زدن یک آمپول کزاز و یک آمپول به کناره های زخم دستم برای بی حس شدن،سه بخیه به دستم زدند ،آن هم در شرایطی که خودم وحشت زده این کار را تماشا می کردم.بیشتر از وحشت و کمتر از درد در تمام این مدت گریه می کردم و با دست دیگرم اشکها را از روی گونه هایم پاک می کردم.بعد از تمام شدن کار هم ،دستم را باند پیچی کردند و ما به خانه برگشتیم.

حالا مشکل باقیمانده،چگونگی برخورد پدرم با این موضوع بود.مادرم عقل کرد و با همسایه دیوار به دیوارمان،حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود و آن روز چون کشیک نبود ،در خانه بود)صحبت کرد و با آمدن پدرم به خانه،ایشان هم موضوع را به پدرم گفت و هم با او دوستانه دعوا کرد که چرا انقدر عصبانی هستی که بچه نتواند دردش را به تو بگوید.

پدرم قسم خورد که من اگر می دانستم ،سر کار نمی رفتم و از تند خویی اخلاقی خود غیر مستقیم اظهار تاسف کرد و موضوع ختم به خیر شد!

دکتر گفته بود بعد از ده روز برای درآوردن نخ های بخیه به بیمارستان برویم،اما من آنقدر شیطان و جسور بودم که خودم در روزهای هشتم و نهم و دهم،هرروز یکی از نخ های بخیه را با چاقوی تیز آشپزخانه بریدم و آنقدر با آنها ور می رفتم تا از زخم جدا شوند و روز دهم که مادرم گفت :بریم بیمارستان تا بخیه ها را باز کنند،فاتحانه باند مستعمل را باز کردم و دست بدون بخیه را نشانش دادم.

یک چک هم آن روز خوردم!