برچسب ها بـ ‘عزت’

حال عارفان

دوشنبه, 10 ژوئن, 2019

عارفان در بند نان و نان نیند
فکر عزت پیش این و آن نیند
نزد سبحان کسب عزت می کنند
عاشق جاه و مقام خود نیند
اندرین دالان تودرتوی دنیایی گمند
عاشقند و فکر این دنیا نیند
شوقشان گمنامی و آزادگی است
سرخوش از تعریف این و آن نیند
قیل و قال دیگران بی فایده است
در سکوتند و ز خود غافل نیند

نصایح عارفان

یکشنبه, 22 فوریه, 2015

خدا را فراموش مکن.

به خداوند در جميع امور توکل کن.
از دوستي با نادان بپرهيز.
راز خود را با هر کس مگوي.
با اهل دل همنشيني نماي.
طمع را از دل خويش بيرون کن.
وفادار باش تا محبوب گردي.
موقع شناس باش تا عزيز شوي.
از تکبر و خودپسندي دوري کن.
ابتدا فکر کن پس آنگاه سخن گو.
رازدار باش.
اهل خدمت باش تا عزت يابي.
با اهل هوي و هوس منشين که خوار گردي.
بيهوده سخن مگو که سبک گردي.
اهل سخاوت و بخشش باش تا کرم يابي.
از دروغ و تهمت بپرهيز.
غيبت مکن که بي‌اعتبار گردي.
قدردان و قدرشناس باش.
ادب را در همه حال مراعات نما.
اهل کينه و انتقام نباش.
مستمندان را ياري رسان باش.
نفس خويش را خوار دار.
آبروي کسي را مريز.
نکته سنج و دقيق باش

درخواست مرخصی!

چهار شنبه, 12 مارس, 2014

باورم نمی شود که سه سال و نیم گذشت و باید تدارک چهارمین نوروز معبد نوعدوستی را دید،ولی همینطور است.
مثل باد و برق گذشت.
شاید بخاطر اینکه یارانی چون شما داشتم،یا اینکه دلی پر درد داشتم که باید جایی بازگو می کردم،یا به جایی نیاز داشتم تا راهنمایی های شما را دریافت کنم و یا همه این ها.
از همراهی و یاری و همفکری شما ساکنین معبد نوعدوستی و میهمانان این معبد بی اندازه سپاسگزارم و مطابق روال همه ساله درخواست مرخصی به مدتی نامعلوم را دارم.
در سال پیش رو گرفتاری های خوب خانوادگی در پیش دارم که باعث می گردد فعالیتهای وبلاگ در سال جدید را با تاخیری بیش از سال های گذشته شروع نمایم و از این بابت عذر خواهی می کنم.
به امید یاری خدا و امید به سلامتی،دلخوشی و عزت یکایک شما عزیزان.

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

سال نو مبارک

دوشنبه, 18 مارس, 2013

باز سالی در حال پایان است و سالی نو در حال آغاز

و این سنت زندگی است

هر آغازی را پایانی است

و هر پایانی،آغازی نو در پیش رو دارد

ما هم این وبلاگ را از امروز تا اواسط فروردین به خدا می سپاریم تا دلی بتکانیم و تازه اش کنیم

امید آنکه در سال نو بتوانم بهتر و بیشتر و پربارتر در خدمتتان باشم

برای تک تک شما ساکنان و میهمانان معبد نوعدوستی،سلامتی،دلخوشی و عزت روزافزون آرزو می کنم.

 

آمد كنون بهار

                 با كوله بار رنگ

                                      پرشور و با نشاط

                                                             پركار و بي ريا

همچون خود خدا

با يك تبسم قشنگ

                      بر گوشه لبش

                                       يعني كه روزگار خوش

                                                                  خواهم براي تو

در حال و هر زمان

اينجا و هر كجا

 

برنامه آینده!

چهار شنبه, 14 مارس, 2012

این آخرین مطلب سال جاری است و به مانند سال گذشته از نیمه دوم فروردین مجددا و به خواست خدا در خدمتتان خواهم بود.

اما برنامه ریزی من برای سال آینده به شکل زیر پیش بینی شده است.لطفا اگر نظر اصلاحی دارید ،طی این ایام به من اعلام فرمایید.متشکرم

                                           مطالب شخصی                  از دیگران

   شنبه ها                                 آزاد                                  آزاد

 یک شنبه ها                     در جستجوی خویش             عاشقانه ها

دوشنبه ها                                 شعر                               شعر

سه شنبه ها                           وا گویه ها                    کمی بیاندیشیم

چهارشنبه ها                           کوچه مردها                    عارفانه ها

 

برایتان سالی همراه با سلامتی،دلخوشی و عزت آرزومندم.

یا حق

نیایش

سه شنبه, 7 فوریه, 2012

خدایا

قدرت نزد توست

عزت نزد توست

علم نزد توست

مهر نزد توست

قهر نزد توست

شفا و سلامتی هم

و من

هیچ نیستم

جز،صاحب قلبی پر از تشویش و اضطراب

و کوله باری انباشته از گناه

و تو

چقدر غریبی با این بندگان پرمدعای بی عمل؟!

خدایا

آرامشم ده

 

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.