برچسب ها بـ ‘عروسک’

ایران و ایرانی 37

یکشنبه, 13 ژانویه, 2013

هستند کسانی که نوع انسان را چون عروسکی مومی یا خمیری می دانند که با سرعت و سهولت می توان آن را به هر شکلی درآورد.ادعا می کنند که کشوری ممکن است با یک تغییر تقلیدی سازمان اداری و اجتماعی،و پاره ای تعلیمات و برنامه های تربیتی فوری و سطحی،یک شبه ره صد ساله بپیماید.

سابقا اگر پرسیده می شد که چرا در مملکت ما ،اختراعات و ترقی به عمل نیامده است،جواب می دادند: چون که خارجیها مربی و مشوق داشته اند و ما نداشته ایم. و یا: رسوم و معتقدات کهنه،مانع رشد و تمدن ما می باشد.پس از آن ایام،در دوران تجدد خواهی اواخر قاجاریه و بعد از قاجاریه که در شئون زیادی از کشور،تکانها و تغییرات چشمگیری ظاهر شد،طرز فکر غالب این بود که:یگانه چاره ما این است که از مغز سر تا ناخن پا فرنگی شویم.مثل یک دهاتی که او را برای نوکری به خانه ارباب می آورند ،به سلمانی و حمام و خیاطی برده و سراپایش را نو می کنند،ما هم می توانیم با یک تعویض لباس و تغییر مظاهر خارجی زندگی فردی و اجتماعی،اروپایی تمام عیار و سعادتمند شویم.

اخیرا نزد بسیاری از روشنفکران مبارز برای توجیه بی حرکتی ها یا شکست ها ،این طرز تحلیل رایج شده است که:افراد ایراتی ذاتا شریف و توانا و فداکارند ،عیب در نداشتن رهبری یا بد عمل کردن رهبران است.

به فرض که هریک از این تجزیه و تحلیل ها بتواند در وهله اول رابطه علت و معلولی ،جوابگوی مسئله باشد،هیچیک از ما را به کشف حقیقت و به عامل واقعی و راه حل نهایی نمی رساند.

 

چرا ما خامشیم؟

دوشنبه, 17 دسامبر, 2012

در نمایشگاه دنیا می دویم و سرخوشیم

با تماشای عروسکهای زیبا دلخوشیم

هر زمان در گوشه ای مشغول کالایی شویم

با تعجب می کنیم سیر،دائما در کاوشیم

آنچنان در زرق و برق این جهان حیران شدیم

دین دل را وانهادیم بهر او،ما بیهشیم

یار با ما،هوش و عقل و تربیت هم همچنین

پس چرا ما هم نباید جان خود را برکشیم؟

سهم خود از خدمت یاران نباید کرد ادا؟

در میان این هیاهوها،چرا ما خامشیم؟

چیستم من؟

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

چیستم من؟غافلی از مقصدش دور

می دوم بیراهه ها را،با دو چشم کور و بی نور

گشته مشغول در هیاهوی جهان بی ترحم

می شوم هردم به جایی،همچو بی عقلان مهجور

با عروسک های دنیا،سخت سرگرم بازی

غافل از سیل شب و روز،می شوم بیمار و رنجور

خلق گوید خلقت ما،از برای حکمتی بود

من نیابم حکمت خلق،بار بر دوشم چو یک مور

زین شلوغی های دوران،وز خرابی های ایام

چون توانم وارهانم،این تن بیمار و کم زور؟

کوچه مردها(20)

چهار شنبه, 19 اکتبر, 2011

هر سال در یکی از غروب های محله،مراسمی به نام “عمرکشون” را شاهد بودم.

امروز دیگر مردم چنین کاری را نمی کنند و نمی توان شاهد چنین مراسمی بود.

در روزی که بر اساس سال و ماه هجری قمری مصادف با کشته شدن عمر توسط فیروز ابولولو می شد ،زنهای محله این مراسم را برپا می کردند.اصولا تصویر خوبی از عمر در ذهن شیعیان نبود و در همه مجالسی که ذکر حضرت فاطمه(س) برقرار بود ،به شکلی عمر را قاتل او معرفی می نمودند.ریشه مراسم عمرکشون هم در همین مطلب و بغض نسبت به او بود.

از یکی دو روز قبل ،مترسکی پارچه ای و به شکل آدم می ساختند که برای حاضرین در مراسم تمثیلی از عمر بودو از غروب آفتاب خانم ها دور هم در کوچه جمع می شدند و یکی از آنها با دف(که آن زمان به آن “داریه”می گفتند)شروع به زدن و خواندن اشعاری مناسب این شب می کرد و بقیه خانم ها و بچه ها با دست زدن و همنوایی او را همراهی می کردند.بساط نقل و نبات و خوراکی های مختلف هم به راه بود و خلاصه بزمی برای ما بچه های همیشه گرسنه و خوش اشتها هم بود.

هنگامی که هوا تاریک می شد،سر و صداها و خواندن ها بالا می گرفت و در لحظه ای عروسک و مترسکی را که آماده کرده بودند و با نفت هم آغشته اش نموده بودند به یکباره به آتش می کشیدند و غریو و هیاهوی مردم به اوج خود می رسید.

بعد از این مراسم پایان می یافت و بساط را جمع می کردند و هرکس به خانه اش می رفت.

امیدوارم روزی چنان وحدتی در تک تک مسلمانان دنیا حادث گردد که همه برادروار و یک دل در مقابل دنیای باطل و ظالم حاکم بر جهان امروز بایستند و برادری و عدالت نسبی حاکم گردد.

عباراتی پر ارزش

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم،احتیاج به پیری داشتم

اکنون برای به پا کردن آنچه می دانم،احتیاج به جوانی دارم

**********

دوست تو کسی است که هرگاه کلمه حق از تو شنید،خشمگین نشود.

**********

تمام محبتت را به پای دوستت بریز،نه تمام اعتمادت را

**********

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد،رونده باش

امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست،تو زنده باش

**********

مترسک،عروسک زشتی است که از مزرعه محافظت می کند

و انسان مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند