برچسب ها بـ ‘عرفان’

مقالات 25

یکشنبه, 1 نوامبر, 2015

عرفان غرب و عرفان شرق 5

به بررسی نوع نگاه دیگری از روانشناسی نوین در غرب می پردازیم : “تئوری انتخاب”.
در این نوع نگاه به زندگی؛عقیده بر این است که موفقیت و شکست ما در فرایند فعالیت های حرفه ای،اقتصادی،تحصیلی و اجتماعی به دلیل توانمندی یا ناتوانمندی و داشتن مهارت و تحصیلات و یا نداشتنش نیست،بلکه به دلیل منش و روشی است که برای رسیدن به اهدافمان انتخاب می کنیم. نود و پنج درصد از آنچه در زندگی به دست می آوریم ،دانستن این است که چه می خواهیم؟
کسانی که نمی دانند واقعا چه می خواهند یا می دانند اما نمی دانند از چه راهی وارد شوند،دستاورد شگرفی نخواهند داشت.اگر ندانیم چه می خواهیم،باید در پس چه باشیم و اگر به موقعیتی دست یافتیم،از کجا بدانیم خواسته واقعی ما همان بوده است؟
این تئوری با ارائه روش های پیشنهادی خود ما را برای دستیابی به اهداف تازه راهنمایی می کند.
مروج و مبلغ این تئوری در ایران آقای دکتر علی صاحبی می باشند که در کتاب “زندگی در صدف خویش گهر ساختن است” به توضیح وتشریح این تئوری پرداخته اند.ایشان در این کتاب آورده اند که:
بهترین اصلاح گرانی که جهان تاکنون به خود دیده است کسانی بوده اند که تغییر و اصول تغییر را از خود شروع کرده اند.مهاتما گاندی می گوید:ما خود باید در مرکز تغییری باشیم که در جستجوی آنیم.
و تولستوی می گوید:هرکسی در خصوص تغییر دادن جهان فکر می کند،ولی کمتر کسی است که در باره تغییر خودش بیاندیشد. در نهایت ایشان نتیجه می گیرد که:
1 – هیچ کس نمی تواند فرد دیگری را تغییر دهد.
2 – برای ایجاد تغییر،اکثر افراد نیاز دارند که”شیوه نگاه” و “برداشت”خود را به طور جدی مورد بازبینی و تجدید نظر قرار دهند.

مقالات 18

یکشنبه, 30 آگوست, 2015

از آدم تا انسان 18

7 – رسیدن به حقیقت وجود
خوش آمدی به همنشینی با خدای خالقت ای عزیز!
اما چرا چنین کم جمعیت و محدود؟شما هم که سرانجام سی مرغ منطق الطیر شیخ عطار را یافتید.آنجا نیز همه مرغان به قصد زیارت سیمرغ به سمت قله قاف پر گشودند اما در پایان راه ،تنها سی مرغ به قله رسیدند و ندا آمد که سیمرغ خود شما سی مرغید!
اما به هر حال چه کم و چه زیاد،صفای قدمتان!
چون که با معشوق گشتی همنشین
دفع کن دلالگان را بعد از این
من نخواهم دایه،مادر خوشتر است
موسی ام من ،دایه من مادر است

“حقیقت” یا “یقین” اصل و ریشه تمامی حالات است و تمام حالت ها به یقین منتهی می شود و یقین ، آخرین حالت و باطن تمامی حالت هاست و تمام حالات ، ظاهر یقین می باشند.مرتبه نهایی یقین ، عبارت است از بین رفتن هر گونه شک.
آدمی به مدد ذوق خویش به آنچه حق است و قلب او را به خضوع و تسلیم وا می دارد و او را از هر گونه شک و حیرت بر کنار می سازد ،نایل می آید و در پیچ و خم کوچه های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی شود.
حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بدون طی آن مرحله دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی دهد. اما برای کسی که به مشرب اهل ذوق راه یافت ، یقینی که از این طریق به دست می آید به مراتب قطعی تر و جازم تر از یقینی است که از اهل قال حاصل می شود.
آنجا که مولوی می گوید: «پختگی جو در یقین منزل مکن » یعنی به عقل و یقین حاصل از آن اعتماد نکن و عقل را همانند شک ، گذرگاه تلقی می کند نه اقامتگاه ، نکوهش برخی عرفا از جمله مولوی از عقل و معرفت حاصل از آن ، به جهت بی ارزش بودن عقل نیست بلکه از این جهت است که اغلب نتایج حاصل از عقل ، حالت خشک ، جمود و بی روح بودن آن است در حالیکه معرفت و یقین حاصل از شهود و عرفان همیشه همراه با صفای قلب و تهذیب نفس است.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 10

سه شنبه, 28 جولای, 2015

حافظ نسبت به هیچ یک از مکتب های فکری،اعتقاد تام ندارد.حتی عرفانش که شاخص ترین زمینه فکری اوست،با چون و چرا و گزینش همراه است.جهان بینی اش آمیخته ای است از ماده و معنی،هم زمین است و هم آسمان.میان امید و نومیدی،خوش بینی و بدبینی و آب و سراب در رفت و آمد است.
دنیا را خوار می شمرد و در عین حال نمی تواند از شادیهای خاک دل برگیرد.به بشر،آنگونه که هست امید چندان ندارد که می گوید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
با این حال،همه چیز را به انسان باز می گرداند.از لحاظ روح،انسان مرکز دایره وجود است،و از لحاظ جسم،یک خرامش تن،یک برق نگاه،یک قوس ابرو،برایش هزار پیام دارد،کفر زلف و روشنایی رخسار،خیلی بیشتر از تیرگی و روشنایی شب و روز،در چشم او معنی دار می شوند.
حافظ هم نوسان کننده در میان تعارض ها،و هم آشتی دهنده تضادهاست.از همه مواهب مادی زندگی اشتیاق بهره گرفتن دارد،و در عین حال،آنها را بیدرنگ تصفیه و تبدیل به عنصر معنوی می کند

کجا خوشه؟!

شنبه, 29 نوامبر, 2014

از قدیم گفته اند که:
کجا خوشه؟ اونجا که دل خوشه.
حالا می دونی کجا آرامش هست؟ اونجا که دل آرومه!
دل چطوری به آرامش میرسه؟
واقعیت اینه که زندگی بیشترش غم و اضطرابه و مدت خیلی کمش شادی و نشاط،این موضوع برای همه به یقین به همین شکله.
پس نمی شه از اضطراب و غم و استرس و غصه فرار کرد،اما می شود آنها را قابل تحمل کنی و تاثیر اونها رو روی روحت و جسمت به حداقل برسونی و اصلا از بین ببری.
با پناه بردن به “عرفان”
این تمام و تنها هنر عرفاست.اونها “تلخی” را به یک “تلخی شیرین” تبدیل می کنند و به این ترتیب به گوهر”آرام دل” دست پیدا می کنند.
ای عزیز اراده کن و پای در راه نه،قدم اول را برای پیمودن “هفت شهر عشق” بردار و وجودت را به خدای عارفان بسپار.
گرعارفی درراه عشق،آگه شدی ازسختی اش
با من بیا با پای دل ، تا آخر این مثنوی

آتش بدون دود 10

سه شنبه, 17 دسامبر, 2013

دنیا،جولانگاه ماست.ما انسانیم و سرزمین انسان،سراسر،زمین خداست،زمینی که غاصبان و قصابان آن را از ما گرفته اند.
*******************************
مردم،هیچ وقت حال بد کسی را به گذشته خوبش نمی بخشند،
اما حال خوب هر کس را به گذشته بدش،شاید!
*******************************
عرفان،جایی است که درد روح تو آنجا باقی می می ماند،رشد می کند – بی آنکه تو را له کند و از میان ببرد.
شفا برای عارف ،در دوام درد است و نه محو درد
********************************
تاریخ نشان داده است که زور،حاکم یک روزه است،قدرت فرمانروای هزار ساله.
زور از پوکی مغز برمی خیزد،قدرت از تفکر.
زور از ضعف و ذلت سرچشمه می گیرد،قدرت از طهارت و توانایی.
قدرت حق است و زور،ناحق
حکومت ها یا به عقل و طهارت تکیه می کنند،یا به قتل و شکنجه و نامردی.

کوچه مردها 120

چهار شنبه, 4 دسامبر, 2013

اجازه دهید در این بخش به دو اتفاق در طی تحصیل در انجمن ایران و آمریکا اشاره کنم که روی شخصیت من بسیار اثر گذاشت:

اول – من در درک مطالبی که از کتاب می خواندیم بسیار مشکل داشتم،به این معنی که مطالب کتاب را دقیق نمی فهمیدم و با درک کلیات مطالب در مباحث اگر لازم بود شرکت می کردم.روزی داستانی در مورد کاراگاهی که با تیز هوشی راز یک جنایت را کشف کرده بود خواندیم و آموزگار بلافاصله با خواندن اسم من شروع کرد به طرح سوالات پی در پی در مورد جزییات داستان!به شدت مضطرب شده بودم ،اما در کمال تعجب دریافتم که به تک تک سوالات او به درستی جواب می دهم و این برایم به این معنی بود که من درک کاملی از آنچه به زبان انگلیسی می خوانم دارم و مشکل فقط این است که خود را باور ندارم!از آن پس با کمی دقت بیشتر به قدرت درک کامل جزییات در مطالبی که می خوانم،دست پیدا کردم.

دوم – در ترم آخر(ترم دوازدهم)یک آمریکایی ریش دار معلم ما بود که آدم عمیق و عارف مسلکی بود.روزی او با دستگاه پخش صوتش برای ما یک مطلب صوتی را پخش کرد که در مورد”شیخ ابوالحسن خرقانی “بود.برایم خیلی جالب بود که او کسی از مشاهیر ما را می شناسد که من و هیچ یک از بچه های ایرانی کلاس تا بحال حتی اسمش را هم نشنیده بودیم!همه با دقت گوش می کردیم و من از همان روز با شنیدن آن مطالب ارادت عجیبی به شیخ خرقان و مقوله “عرفان” پیدا نمودم که در زندگی آینده من هم بسیار اثرگذار شد.

تفاوت فلسفه و عرفان

شنبه, 6 اکتبر, 2012

فلسفه حرف مى آورد و عرفان سکوت . آن عقل را بال و پر مى دهد و این عقل را بال و پر مى کند. آن نور است و این نار. آن درسى بود و این در سینه . از آن دلشاد شوى و از این دلدار. از آن خدا جو شوى و از این خدا خو. آن به خدا کشاند و این به خدا رساند. آن راه است و این مقصد، آن شجر است و این ثمر، آن فخر است و این فقر، آن کجا و این کجا.

 (علامه حسن زاده آملی)

من و تو و خدا

دوشنبه, 2 آوریل, 2012

دوری تو غرق عرفانم کند

بي تو من شعر و غزل نجوا کنم

هجر تو من را به رویاها برد

در خيالم با خدا درد دلم را واکنم

تو نباشی،من بمانم با خدا

شکر این نعمت چرا پنهان کنم؟

تو مسیر وصل یار سرمدی

من کجا همچو تویی پيدا کنم؟

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

من از این ره نزد او ماوا کنم