برچسب ها بـ ‘عرفا’

مقالات 101

یکشنبه, 16 جولای, 2017

عشق در عرفان 4

 4.عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا که عرفا،معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته ومعشوق های دیگر را،همه از مجالی ومظاهر او می دانند وعشق به مظاهر را عشق مجازی و درطول عشق به ذات حق می دانند که عشق حقیقی است ونیز چنانکه خواهد آمد،عرفابه وحدت وجود معتقدند،به این معنی که در حقیقت، جز وجودوموجود واحد، تحقق ندارد، ماسوا چیزی جز جلوه وظهور آن وجود واحد نیست.
دکتر قاسم غنی می نویسد:
بزرگترین عامل قوی،که تصوف رابر اساس عشق ومحبت استوار ساخت،عقیده به «وحدت وجود» بود.زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه ی اشیاء شمرد وما سوی الله راعدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، وقائل شد به اینکه:
جمله معشوق است وعاشق پرده ای زنده معشوق است وعاشق مرده ای
طبعأ نسبت به هر چیزی عشق می ورزد ومسلک ومذهب او صلح کل ومحبت به همه موجودات می شود. شیخ سعدی می گوید:
«به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازوست»
ولی عالم محبت وعشق خواص صوفیّه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است.زیرا فرق است بین معشوقی که:همه عالم ازوست،ومعشوقی که: همه عالم اوست.
جامی گوید:
ترا دوست بگویم حکایتی بی پوست همه از«او»ست وگر نیک بنگری همه اوست
جمالش از همه ذرّات کون مکشوف است حجاب تو، همه پندار های توبرتوست

مقالات 71

یکشنبه, 30 اکتبر, 2016

پیران و راهنمایان ،اولیای الهی هستند که خداوند هرگز زمین را از وجود آنان خالی نمی گذارد و ایشان همان اولی الامری هستند که خداوند ما را توصیه به اطاعت از آنان نموده است.استاد فروزانفر در کتاب خلاصه مثنوی می نویسد:مراد از “پیر” صورت مادی و کالبد طبیعی که در معرض فنا و زوال و دستخوش تغییر و تبدل است،نمی باشد.پیر یا شیخ و مرشد در نظر بزرگان تصوف عبارت است از مجموعه معانی و اوصاف حقیقی که در هر دور به شکل و صورتی خاص پدیدار می گردد و هرچندی کسوتی جداگانه می پوشد.
با این حساب و بر اساس مطالب فوق،تفاوت نمی کند که در چه زمانی و در کجا زندگی می کنی. اولیای خدا را همیشه و در هر زمان می توانی بیابی. اگر احساس طلب حقیقت در تو بیدار گردد و به جستجو برآیی، حتما یکی ازآنها را خواهی یافت و در صورت عزم جدی تو، او تو را پله پله به حقیقت نزدیکتر خواهد نمود تا جایی که خود نیز از اولیای الهی گردی.(عرفای واقعی)چندان تفاوتی هم ندارد که اهل چه دینی و مکتبی هستی.کافی است به خدا معتقد باشی و شوق دستیابی به او یا “حقیقت” در وجودت شعله بکشد.
جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند
در دیدگاه من،اولیای الهی از جنس خدا نیستند اما متصل به ذات اقدس الهیند. انسان در معنویت خود،هرچه سخت و جامد هم که باشد، چون درون آتش مهر الهی قرار گیرد، پس از تحمل سوزش ها و حرارت های پیش آینده بعد از مدتی خود نیز گداخته شده و همچون آتشی که در آن است،مولد حرارت و گرما می گردد و این همان مقام اولیا اللهی است. اما باید بیاد داشت که تا به آتش متصلی،خود نیز صفات آتش را پیدا می کنی و به محض جدایی در زمانی بسیار کوتاه دوباره سخت و جامد می گردی. تا وقتی چون آتشی که به آتش متصل باشی، که فرموده است:
همانا با یاد و ذکر خدا ،دل ها آرام می گیرد.

مقالات 64

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2016

3 – تقلید از علما یا عارفان یا…….
تعدادی از مرحله فوق هم می گذرند اما در معامله با خدا،ریا می کنند،یا در خوشبینانه ترین حالت سعی می کنند با تقلید از الگوهای موفق ذهنی خود به همان درجات و مقامات برسند!و خلاصه با آفریننده خود یکرو و صادق نیستند.
این دسته از آدمیان اشکال مختلفی(بر اساس مد و مطلوبیت عامه )به خود می گیرند.از عابد و زاهد و صوفی و عارف گرفته تا دانشمند و محقق و……،اما همه در یک ویژگی مشترکند:بدلی بودن، حال از روی غفلت یا آگاهانه !
مولانا در حکایتی حال و روز و سرانجام اینگونه افراد را در رابطه با خدا،به زیبایی تمام بیان می کند:
“مسافری به خانقاهی وارد می شود و خر خود را به خادم می سپرد.صوفیان که فقیر بودند خر او را می فروشند و غذا می خرند و بساط شام و مهمانی برپا می کنند و در ضمن سماع،این تصنیف را می خوانند که:خر برفت و خر برفت.
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خررفت و خررفت ای پسر
مسافر هم همراه با صوفیان در این بزم سماع شرکت داشت و همین تصنیف را همراه آنان و با حرارت می خواند.
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سپس مهمانی تمام شد و هرکس به جایی رفت.صوفی مسافر به سراغ خادم آمد تا خر خود را واستاند و برود.خادم گفت:چه؟ خر؟ مگر خر را نفروخته و لوت نخریده ایم و شما نخورده اید؟
مسافر که از قضیه بی خبر بود با خادم به نزاع برخاست و گفت:نه،من خر را به تو سپرده بودم.چرا مرا مطلع نکردی؟
خادم گفت: هربار که آمدم تو را مطلع کنم،دیدم تو بلندتر از هرکس دیگر می خوانی که خر برفت و خر برفت!
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
بازمی گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است،مرد عارف است”
به یقین این حال همه کسانی است که سرمایه خود را(خر) که می توانند صرف رسیدن به هدف نمایند،در اختیار اهل دنیا(صوفیان گرسنه) قرار می دهند و خود نیز همراه آنان به غارت این سرمایه می پردازند و چون هنگام ادامه راه و طریق می رسد،خود را بی سرمایه لازم برای این کار می یابند.کسی که مدام آموزه های مذهبی یا عرفانی و بطور کلی روحی و معنوی را بی اطلاع و کورکورانه یا از روی ریا(برای میانبر زدن در رسیدن به هدف)تکرار می کند،در معرض شدیدترین خطرهاست.به این شخص در دادگاه وجدان یا قیامت گفته خواهد شد که تو که خود مدام این اصول اخلاقی را تکرار می کردی.از تو انتظار می رفت که حقیقت را بدانی و بدان عمل کنی.

مقالات 61

یکشنبه, 21 آگوست, 2016

به هر حال و پس از رسیدن به قدرت تفکر،وجود آدمی انباشته می گردد از بسیاری از سوالات بی پایان که پاسخ آن سوالات، تعیین کننده راه آینده هرکس است.این همان اولین مرحله شناخت است که عرفا به آن نام “شهر شک” نیز داده اند.انتخاب یک “راهنما” یا “مربی” یا “پیر” یا “هادی” و …….در این مرحله ،بسیار حساس و سرنوشت ساز و رهگشاست.اما بسیاری بدون راهنما و در دایره حدس و خطا و آزمایش به ادامه راه می پردازند که احتمال گمراهی و انحراف در این حال،بیشتر از رستگاری و رسیدن به مقصد مطلوب است.
در هر صورت و با راهنما یا بی راهنما،من چنین می اندیشم که محوری ترین و بهترین توصیه خداوند سبحان به بشر،توصیه به تعادل و میانه روی در امور است.به نظر این بنده حقیر خدا،این اصلی ترین توقع خداوند از آدمی است. در سوره بقره ،آیه 143 چنین آمده است:”و کذالک جعلناکم امتا وسطا لتکونوا شهدائ علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا” یعنی: و اینچنین شما را – تربیت یافتگان واقعی اسلام را – جماعت وسط و معتدل و متعادل قرار دادیم تا حجت و شاهد بر مردم دیگر باشید و پیغمبر حجت و شاهد بر شما باشد.
در وجود آدمی بر اساس حکمت الهی،غرایزی همچون نیازهای فیزیولوژیک جسمی وجود دارد که باید به آنها نیز پرداخت و در صورت ارضای آنها – البته فقط در حد لازم – می توان به وظیفه اصلی آدمی که همان حرکت به سوی خداست،پرداخت.پس می توان نتیجه گرفت که با محرومیت از آنچه که خداوند بر وجود ما مقدر نموده(با عبادت و انزوا و جدا شدن از سایر همنوعان ) نمی توان به رسالت و تکلیف اصلی خود عمل نمود.