برچسب ها بـ ‘عبوس’

قفس زندگی

دوشنبه, 16 فوریه, 2015

اين قفس زندگي جامه اي از درد بود
كز پي صدها هوس بر تن روح مي كشيم
روح چه با سادگي بر همه لبخند زند
ما چه عبوس ونژند تيغ به هم مي كشيم
نيم وجود همه بارقه اي از خداست
ليك به بازار دهردشنه به آن مي كشيم
عشق و وفاي به خلق خواست خداوند ماست
ليك زفرمان او ما چه عناني كشيم
نورخداساطع است ملك خدا روشن است
ليك صدافسوس كه ماخانه به شب مي كشيم

قفس زندگی

دوشنبه, 14 اکتبر, 2013

اين قفس زندگي، جامه اي از درد بود

كز پي صدها هوس، بر تن روح مي كشيم

روح چه با سادگي، بر همه لبخند زند

ما چه عبوس ونژند، تيغ به هم مي كشيم

نيم وجود همه، بارقه اي از خداست

ليك به بازار دهر،دشنه به آن مي كشيم

عشق و وفاي به خلق ،خواست خداوند ماست

ليك زفرمان او، ما چه عناني   كشيم

نورخداساطع است ، ملك خدا روشن است

ليك صدافسوس كه ما،خانه به شب مي كشيم

از جبران خليل جبران

چهار شنبه, 2 مارس, 2011

 

آنگاه آموزگاری گفت با ما از آموزش سخن بگو
و او گفت:
هیچ کس نمی تواند چیزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش ما نیم خفته بوده باشد
آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش راه می رود، از دانش خود چیزی به آن ها نمی دهد، از ایمان خود و از مهر خود می دهد
اگر به راستی دانا باشد، از شما نمی خواهد که به خانه دانش او در آیید؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری می کند
ستاره شناس می تواند از دریافت خود در باره افلاک با شما سخن بگوید، اما نمی تواند دریافت خود را به شما بدهد
آوازخوان می تواند از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است ترانه ای برای شما بخواند، اما نمی تواند گوش بدهد که آن آهنگ را می گیرد، یا صدایی که آن را باز می سازد
و آن که در دانش اعداد استاد است می تواند برای شما از جهان وزن ها و اندازه ها سخن بگوید، ولی نمی تواند شما را به آن جهان ببرد
زیرا که بینش یک فرد بال های خود را به فرد دیگری نمی دهد
و همان گونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و در دریافت خود از زمین تنها خواهید بود

**********

 

آنگاه مردی گفت: با ما از شناخت خویشتن سخن بگو
و او در پاسخ گفت:
دل های شما در سکوت خود رازهای روزها و شب ها را می دانند
ولی گوش هاتان تشنه شنیدن صدای دانش دل هستند
شما می خواهید آنچه را همیشه در اندیشه دانسته اید در سخن نیز بدانید
می خواهید با انگشت هاتان تن رویاهاتان را لمس کنید
و چه بهتر که چنین کنید
چشمه پنهان روح شما ناگزیر سرریز می شود و نجوا کنان به دریا می رود؛
و گنج ژرفای بی پایان شما در برابر چشم تان پدیدار می گردد
اما برای کشیدن گوهرهای ناشناخته خود ترازویی مسازید؛
و ژرفای دانش خود را با چوبی یا ریسمانی اندازه مگیرید
زیرا که خویشتن دریایی ست بی کران و بی بن

مگویید«حقیقت را یافته ام». بگویید:حقیقتی را یافته ام
مگویید: راه گردش روح را دیده ام، بگویید:روح را دیدم که از راه من می گذشت
زیرا که روح از همه راه ها می گذرد
روح بر یک خط راه نمی رود و مانند نی نمی روید
روح شکفته می شود، مانند نیلوفر آبی که گل برگ های بی شمار دارد

**********

آنگاه زنی به سخن در آمد و گفت: با ما از درد سخن بگو
و او گفت:
درد شما شکستن پوسته ای ست که فهم شما را در بر دارد
همان گونه که هسته میوه باید بشکند تا مغز آن آفتاب ببیند، شما هم باید با درد آشنا شوید
و اگر می توانستید دل خود را از اعجازهای زندگی خود در شگفت بدارید، درد شما هم کمتر از خوشی شما شگرف نمی نمود؛
و آنگاه فصل های دل خود را می پذیرفتید، چنان که همیشه فصل هایی را که بر کشت زارهاتان می گذرد پذیرفته اید
و زمستان های اندوه خود را با متانت نظاره می کردید

بسیاری از دردهای تان را شما خود برگزیده اید
این داروی تلخی ست که با آن طبیب درون شما خویشتن بیمارتان را درمان می کند
پس به این طبیب اعتماد کنید و داروی او را با صبر و آرام بنوشید
زیرا که دست او را، اگر چه سخت و سنگین باشد، دست مهربان ذات ناپیدا راهبری می کند،
و جامی که او می آورد، اگر چه لب هاتان را بسوزاند، از گلی ساخته شده ست که کوزه گر دهر آن را با اشک پاک خود سرشته است

**********

 

مترسک
یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟
 گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم
 دَمی اندیشیدم و گفتم :درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام
 گفت :فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند
 آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من
 یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد
 هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند

**********

 

سگِ دانا
یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت
 وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد
 آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
 سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.