برچسب ها بـ ‘عاطفه’

دل نوشته 11

شنبه, 13 جولای, 2019

 

این متن را جایی خواندم و خیلی به دل نشست.

دو کلمه اش را تغییر دادم تا مناسب زمان حالم باشد:

 

آقا اجازه ؟

دل زده ام از تمام شهر

بي عشق دلم گرفته از اين ازدحام شهر

آقا اجازه ؟

دست خودم نيست خسته ام

در درس عشق ، من صف آخر نشسته ام

در اين کلاس ، عاطفه معنا نمي دهد

اينجا کسي براي مهربانی برپا نمي دهد

آقا اجازه ؟

بغض گرفته گلويمان

آنقدر رد شديم که رفت آبرويمان

زندگی ثانیه ای است

دوشنبه, 17 سپتامبر, 2012

تو كه در باور مهتابی عشق

زندگي ثانيه‌ای است

رنگ دريا داری

فكر امروزت باش

به كجا می نگری

وسعت ثانيه را می‌فهمی

در شبی مهتابی

می‌شود در دل اين ثانيه باران بشويم

وز دلی غمزده در بستر عشق

عقده ها بگشائيم

گره از كار كسی باز كنيم

و تماميت دنيامان را

از نم عاطفه لبريز كنيم

مي شود مثل نسيم

بال در بال پرستو با شوق

بوسه بر قلب شقايق بزنيم

مي شود غرق محبت بشويم

خودمان را به خدا بسپاريم

قلبمان را به صميميت عشق

دلمان را به اميد

می‌شود همدم تنهائی يك دل بشويم

بودنت تنها نيست

تو خدا را داری

و من آرامش چشمان تو را

زندگي ثانيه ای است

وسعتش را درياب

می‌شود در دل اين ثانيه كامل بشويم

کاش می شد

یکشنبه, 12 ژوئن, 2011

 

کا ش میشد سرزمین عشق را

در میان گام ها تقسیم کرد

کاش میشد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش میشد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش میشد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش میشد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله ی غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزوها پر کشید

کاش میشد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پرنور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش میشد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوب ها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش میشد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش میشد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش میشد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها را ساده و زیبا کنم

کاش میشد برگ برگ بیت را

سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غم دیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع یاس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا  کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق

آن گل گم گشته را پیدا کنم

ماه من غصه چرا؟

دوشنبه, 18 آوریل, 2011

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!
یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،
غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می‌خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟