برچسب ها بـ ‘عاصی’

تو هم یار نبودی

دوشنبه, 30 سپتامبر, 2019

تو هم یار نبودی،همره این خسته در این راه نبودی
در این دایره رنگ و ریا و دغلی ، هیچ وفادار نبودی
نگویم که منم صادق و دلداده وهمپای تو بودم
پناهم شدی اما دل زخمی من را تو پرستار نبودی
پر از خار نبودی ولی مهر تو دائم به تن من نتابید
گهی خسته و عاصی،تو عاشق به همه حال نبودی
در این ولوله مکر و فریب و دغل و بازی دنیا
به هم پشت ندادیم ، نجنگیدی و غمخوار نبودی
دانی زخدا من همه دم طالب شادی ایام تو هستم
غم نیست که در پیله تنهایی من ،مرهم وتیمار نبودی

پیش از این هم بوده ام….

دوشنبه, 2 فوریه, 2015

پیش از این نیز بوده ام من
قبل اکنون هم به گیتی ،زیستم
می کنم در اندرون خویش ،من سیر و سفر
باز می یابم در او ،من خاطرات کهنه را
من کنار پیکر میرزای جنگل در شمال
آنقدر زاری نمودم تا که جان رفت از تنم
من به دوران قجر
همره میرزا رضا،آواره و عاصی بدم
خشم ما از لوله هفت تیر او
سینه شاه ستمگر را درید
من به اعصار قدیم
همره حلاج و عطار و جنید و بایزید
هفت شهر عشق را پیموده ام
من درون لشگر ایرانیان
رزم ها با لشگر بیگانگان،بنموده ام
من پیاپی مردم و زنده شدم
پیش پای ناجوانمردان تازی و مغول
ترک های بی مروت،غربیان لاشخور
بارها مثله شدم
من به گاه دولت ساسانی و ماد و هخا
با سپاه روم و آشور و عرب جنگیده ام
لیک در این دم به دم تازه شدن
من ندیدم روز خوش بر مردمم
پس هماره در مسیر این زمان پر ز درد
رفت و آمد می کنم ،شاید دمی
شاهد بهروزی ایران شوم
این کهن خاک دلیران و شهیدان جهان
این نگین بس درخشان، بر بلندای زمان
عشق من ایران بود
جان ما در طول تاریخ بشر
دم به دم قربان او
جاودان زی،ای وطن

شیخ من

دوشنبه, 2 دسامبر, 2013

شیخ من،ای رهنمای سیر من سوی خدا

ای طریقت را نشان و ناظر و هم رهنما

ای میان لعن و نفرین و گزند همسر ناسازگار

بردبار و صابر و خاموش و دور از هر ریا

ای پذیرای همه رنج جهان و درد دیگر مردمان

ای معطر کرده ملک جان عارف و دیوانگان

گرد فقری از وجود آشنا با مالک هردو جهان

بر وجود این گنهکار حزین و عاصی و باطل فشان

بوالحسن من عاصی ام،من غافلم،من گم شدم

نیم نگاهی کن مرا، این مرده رایاری نما،راهم نما

از سر خستگی

دوشنبه, 18 نوامبر, 2013

تا به كي با فهم عشق مشغول شدن

                                         عشق را در خود ولي رنجور شدن

عشق قوت روح هر انسان بود

                                          پس چرا با ديگران ناجور شدن؟

ما فقير عشق با يار خوديم

                                           ما اسير  درد غربت  با توايم

اي خدا اين جان خاكي شد بلا

                                           عاشقان را كي كني از غم رها؟

من ندانم جاي بعدي چون بود

                                           خوان آن رنگين بود يا خون بود

ليك دانم زين جهان رنجورشدم

                                           خسته و مهجور و بس ناسور شدم

مردمان با يكدگر در بيم وجنگ

                                            عاشقي در كنج دل هايي چو سنگ

وارهان اين عاصي پر نام و ننگ

زين جهان پرشتاب و رنگ رنگ

به کجا برم غم خود؟

شنبه, 28 جولای, 2012

دیروز برای گرفتن یک گواهی به سازمان بازنشستگی مراجعه کردم.

هنگامه ای بود.شماره های نوبت را می خواندند و یکی یکی به کیوسک های مربوطه مراجعه می کردیم.ناگهان صدای جیغ وحشتناک خانمی بلند شد که پی در پی فریاد می زد: به من دست نزن و باز جیغ می کشید.

همه به آن سمت هجوم بردیم.خانمی سخت پیر و فرتوت در حال فریاد زدن بود.اصرار داشتند بیرونش کنند و او مقاومت می کرد.

کسی از من پرسید:چی شده؟

گفتم: این خانم برای گرفتن حق خود”کولی بازی”درآورده!

جوانکی بیست و یکی دوساله(هم سن پسر کوچک من)بر سرم فریاد کشید که:آقا درست صحبت کن.مادر منه!

بسیار عصبانی وناراحت بود.

گفتم:پسرم قصد توهین نداشتم،قصد همدردی داشتم.

گفت:اصلا به شما ربطی نداره.

گفتم:باشه،عذر می خوام ولی برو به مادرت دلداری بده.از این راه به جایی نمی رسه.

کمی نگاهم کرد و برخلاف جهت به سمت حیاط رفت و از آب سرد کن آبی نوشید و ناراحت و نگران کنار در حیاط ساختمان به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.

مادر هنوز در حال جیغ کشیدن بود و مردم از سرو کول هم بالا می رفتند.

تمام راه برگشت را می گریستم.نمی دانم برای خودم یا برای پیرزن یا برای جوان عاصی و درمانده.

قرار نبود اینگونه باشیم.چه بر سر ما آمده؟

عارفانه ها 15

چهار شنبه, 25 جولای, 2012

 

عزیزی گفته است:

چون من از حضرت حق تعالی عاصی شوم،اثر آن در همسایه و دوستان می بینم که به من بی وفایی می کنند،و در اهل و بنده و کنیزک مشاهده می کنم که مرا عاق شوند و اطاعت نکنند،و در ستوران نیز می دانم که مرا رام نشوند و لگد زنند!

 

عبدالصمد همدانی

ما چه هستیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2012

من ذات اعتراضم،فرزند اضطرابم

من عاصی از درونم،همزاد درد و رازم

من در میان اوهام،تن دردهم چه آسان

گه خسته و گهی تند،سوی اجل بتازم

دل را دهم به بازی،در سرزمین غفلت

چون لعبتی بیابم،بر برد خود بنازم

چندی کنم تلاشی،در هر نشیب و بالا

چون درهمی بیابم،قصر امل بسازم

غافل ز درد یاران،در فکر شادی خود

حیران ز درد این دل،دیگر چه چاره سازم؟

روحم شده بیابان،حسرت برد به باران

گر رحمتی ببارد،بر گل برم نمازم

باز هم از عشق

چهار شنبه, 22 ژوئن, 2011

عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد

 

  این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد

 
افتاب روز محشر بیشتر میسوزدش

 

 هرکه اینجا درد داغ عشق کمتر میکشد

صائب تبریزی

*******

من بنده عاصی ام،رضای تو کجاست؟

تاریک دلم ،نور و صفای تو کجاست؟

ما را تو بهشت،ار به طاعت بخشی

این بیع بود،لطف و عطای تو کجاست؟

ابو سعید ابوالخیر