برچسب ها بـ ‘عاشقی’

دلستان وجود

دوشنبه, 29 آوریل, 2019

ما همه اهل دلستان وجودیم و جز این
لحظه ای غفلت و مستی وجود جایز نیست
خدمت خلق بکن, غم زدل و روح بشوی
زندگی دایره خوردن و خوابیدن نیست
همچو باران بشویم بر همه یکسان باریم
بارش رحمت حق ,بهر گروهی خاص نیست
به جهان امده ایم خدمت یاران بکنیم
زندگی عرصه بیچارگی و صحنه نالیدن نیست
عاشقی رسم قشنگی است’نگه داریمش
کار ما چون و چرا با سخن جانان نیست
مرگ گاهی به شما موهبت وهدیه نابی باشد
زندگی در همه حال , واجب و اجباری نیست

رسم عاشقی

شنبه, 8 آگوست, 2015

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

عاشقی

یکشنبه, 2 فوریه, 2014

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

عاشقی تنهایی است؟

دوشنبه, 31 دسامبر, 2012

چه کسی می‏گوید

 

عاشقی،‌ تنهایی است

 

چشم دل، بی‏رنگ است

 

ساقی دل، مست است

 

زندگی، بی‏رنگ است

 

شب دل، تاریک است

 

جان شعر، بی‏رنگ است

واگویه ها 38

سه شنبه, 25 دسامبر, 2012

عاشقی نه دلیل می خواهد و نه بهانه

عاشق فقط عاشق است

برای عاشق شدنش دلیلی ندارد

و به هیچ بهانه ای معشوق را فراموش نمی کند

چقدر عاشقی؟

در محکمه عقل

دوشنبه, 3 دسامبر, 2012

نام:زندانی

نام فامیل: بی سرانجام

شغل:شوریدگی

جرم تو آخر چه باشد؟

عاشقی!

نام معشوق:آن خدای چاره ساز

پس چرا بهر تو هیچ چاره نمی سازد به کار؟

میل معشوق هرچه باشد،بهترین چاره مراست

تاکنون این یار خود را دیده ای؟

با دلم هرروز و هردم می رویم در کوی او

وصل یار سرمدت را تاکنون حس کرده ای؟

او درون جان من پیوسته با من واصل است

پس چرا گویی که در زندان اقامت کرده ای؟

چونکه ما در قالب دنیا اسیری گشته ایم

باید از قید تن و دنیا و عقبی وارهیم

تا شناور در حریم یار بی همتا شویم

عاشقانه ها 23

یکشنبه, 30 سپتامبر, 2012

عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری.میان اسیر و امیر چه مناسبت است؟

گر زلف تو سلسله است،دیوانه منم

ور عشق تو آتش است،پروانه منم

پیمان تو را به مهر،پیمانه منم

با عشق تو خویش،وز تو بیگانه منم

از رهی معیری

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی